از یکجایی به بعد سرت را برمیگردانی و میبینی افسار زندگیات را سپردهای به دستهای سرد دنیا و کائنات، سپردهای تا ببرندش به سرزمینهای دور. یکجایی بالاخره خسته میشوی اسماعیل. از یکجایی به بعد تو دولادولا میروی و زندگی بر روی دوشت سوار. وضعیست تحملنکردنی و حادثهایست به تلخی خوردن یک لیوان روغنزیتون. البته همهی اینها پیشزمینهاش زخمهای غیرقابل انکاریست که بالاخره، خواسته ناخواسته، آدم از همان کودکی کیسهی سنگینش را به دوش میکشد؛ "حال در این میدان جاهل آنخریست که درجستن مقصر است و معرکه در معرکه میسازد." اما راستش آنجا که میافتیم توی این گودال و اژدهای غم شروع میکند به دندان نشان دادن و سوزاندن روحمان، همانجا که یکمشت آدم اصطلاحا خوشبین و عاقل میآیند و میگویند، نه، باید خودمان را به نسخههای آماده و شعارهای امیدبخش بسپاریم، باید خود را به صلیب امیدهایتکراری بکشیم، باید آنجا بدانیم که نجاتدهنده نه در میان این بشر است و نه در آن انگیزههای عبث. منجی ماییم، ما. همین ما، خستگان درمانده و سستتوان. حالا یا یکطوری آرامآرام خودت از این باتلاق بیرون میکشی، و یا در آیندهای نهچندان دور میفهمی که دیگر باتلاق دور تو نیست، خود توست اسماعیلجان.
دیگه از این حال بد جاودانه و زندگی تحملگداز طاقتفرسا خستم، تصمیم دارم یه احمق خوش باشم که برای خودش زندگی میکنه و تاکید داره که دنیا دوروزه.