همیشه از بزرگشدن میترسیدم، همیشه متنفر بودم. از دروغها و دوروییها، سیاستبازیها، دعواهایادامهدار، شخصیتی که آدمها مبتنی بر لفظ بزرگسال برای خودشون ساخته بودن باعث شده بود رشد کردن برام عذابآورترین مفهوم ممکن باشه. اما فکر میکنم باید بپذیرم که دیگه تاحدودی بزرگ شدم. مشکلاتم، آیندهم، و بار گذشته روی دوشم، اونقدری بزرگتر و سخت شده، که وقت غم جدید تراشیدن برای خودم و بها دادن به دردهای کوچیک رو نداشته باشم. کمکم باید به خودم بقبولونم که تو باید بچسبی زندگی خودت و دیگه انقدر به چیزای بیارزش و کوچیک اهمیت ندی. رفتارای خوب دیگران رو متقابلا بهشون برگردونی و در برابر چیزهایی که باب میلت نیست سکوت کنی و مستقلبودن شخصیت خودت ازشون رو به یاد بیاری. احتمالا وقتی در زمینهی ارتباطات بیرونی و کنار اومدن با خانواده و آدمهای اطرافم به تعادل و توانمقابله برسم، این فرایند دووم آوردن تا تموم شدن زندگیم هم برام بهتر بگذره. حالا البته ولی فراموش نشه که، تهش که چی؟
دارم به مرحلهی انزجار و تنفر میرسم نسبت به سالن. نسبت به اون توپ کوفتی. دوباره رهاکردن و رهاشدن. من واقعا نمیفهمم این که چرا دستشونو این خونواده بر نمیدارن از سر من و زندگیم؟