اینجا آدمسفیدها داد میکشیدند و آدمافتادهها اشک میریختند؛ من هم همراهشان. جهانم را نظاره میکنم، درون و برونش را، هرچه مینگرم جز سیاهبختی نیست که نیست که نیست. به واقع که دیگر چه داشتم برای از دست دادن؟ جان؟ آن را که خیلی وقت پیش ارزانی دردهایم کردهام. کمیآنطرفتر، امید. امید؟ امید به چه؟ به که آخر؟ به اقبالم امید میبستم یا به نوع بیرحم بشر؟ اینجا واقعا جای خوبی نبود، من هم. اینجا آسمانش بوی دود میداد و آدمهایش بوی مریضی. آنها هم که قلبشان کموبیش ضربانی داشت، روحشان مرده بود. اینجا کسی دل نداشت، کسی دوست نداشت، کسی زندگی کردن بارش نمیشد. اینجا چنگی به دل نمیزد، حتی برای مردن هم جای قشنگی نبود. میدانی، من اینجا بودم بههرحال، اینجا اینجا بود، اینجا دنیا بود.
غیرقابل تحملم، حتی برای خودم. جزءجزء من بد بودن و بار اضافی بودنه.احساس میکنم آدمها تحملم میکنن، وزنهی سنگینیام؟ بار سختیام؟ من واقعا شرمندهام. از بابت وجود داشتنم. شرمندم، شرمندم، شرمندم، شرمنده.