I don't know what's wrong with me. I just Tried to be Someone, Someone that others care about. But now, I'm just a... I'm just a worthless human That just Wakes up, Lives, Gets fvcked, And sleeps, A worthless. A stupid man. Someone who just Wastes time, Fvck everything really. I just Need to Rest For the other time of my life. I need to be Somewhere cold, Somewhere safe, Somewhere that no one even knows.
الان تو اون موقعیتیم که چون درختی که بریزد همهی بار و برش، شدهام مضحکهی صاعقهها میفهمی؟ رو به موتم عزیز من، منم آن روح سراسیمه رها میفهمی؟
یه چیز عجیب درمورد من اینه که این ترس از ارتفاع لعنتیم، و ترس از افتادن آدما از یه ارتفاع، و هر چیز مشابهی، انقدر توی من غالبه؛ که شاید باورتون نشه ولی وقتی پسربچه و دختربچهها رو میبینم که لبهی اون رودخونهی بزرگ شهر راه میرن، یه استرس زشتی تمام وجودمو فرا میگیره و در کمال ناباوری تا آخر اون شب منتظر اعلامیهی اون بچه میمونم. بعدشم که دیدم به خیر گذشته و هیچ خبر مرگی نیومده، اونموقع با یه آخيش گنده این اضطرابو از سر میگذرونم و به زندگی ادامه میدم. روح و روان مریضی دارم خلاصه.
الان مثلا درس نمیخونی که چی بشه زنک احمق، فک میکنی سر امتحان نهایی وحی الهی بهت نازل میشه و میتونی با محمد و مسیح و مریم ارتباط برقرار کنی و اوناام بشن ناجیت؟ ببخشید دیگه، معذرت میخوام که دنیا کارخونهی به نتیجهرسوندن فانتزیای ذهن تو نیست. گمشو بشین درستو بخون.