از کجا معلوم که مرگ مهربانتر نباشد با ما؟ و دیگر از دست زندگی خستهام، که هر قدر به مسخرگی می گذرانم میبینم نمیشود که نمیشود که نمیشود.
روزگاری هم بود که چشمهایم دریچه بودند به سوی جهان رنگارنگ امید اما اکنون؟ گویی پردهای از جنس تاریکی حسرت بر روی آن کشیدهاند. لبهایم که روزی سرچشمهی خنده و نشاط بودند و اکنون؟ خشکترین دریاچههای روحم. دستهایم؟ دستانی که شوق نوازش موهایتو را داشت و اکنون؟ مانند برگهای خشکیدهی تنهی بیجانم بر پهلو افتادهاند. و قلبم؟قلبی که روزی خانهی تو بود و اکنون؟ جز آن عنکبوتها و تارهایشان منظرهای نیست. بله، سخت است تماشای این جسمبیروح و یادگار قدیمی که روزی سرشار بود از شور و زندگی. اما چرا عزیزکم؟ چرا نمیآیی و در این روح نمیدمی و جانتازه به آن نمیبخشی؟ این تن خفته به صداهای غیر از تو غریبی میکند. فقط تو را میخواهد عزیز من. تو هم نامردی نکن. بیا که شاید این تن به شوق تو هم که شده از این خواب خستگی برخیزد و طعم زندگی را دوباره بچشد. اما تا آنروز،تو،عزیز قلب کوچک من، تبدیل به تنها دلیل شوقم بر ادامهی زندگی شدی. تو را سپاس و بدان که باشی یا نباشی، هیچگاه فراموشت نخواهم کرد، هیچگاه.