نمیدونم مشکل از کجاست. از من؟ از آدمایی که اومدن و رفتن؟ از انتخابهام؟ یا از این که همیشه یه چیزی کم بود و من هیچوقت نفهمیدم چی؟ گاهی با خودم فکر میکنم اگه بیشتر تلاش میکردم چی؟ اگه کمتر اشتباه میکردم چی؟ اگه یه نفر دیگه بودم چی؟ واقعاً چیزی عوض میشد یا آخرش باز همینجا میایستادم؟ با همین سکوت. با همین خستگی. یه عمر دنبال این بودم که یه جایی حس کنم کافیام. برای یه نفر. برای یه جمع. حتی برای خودم. ولی هر بار که فکر کردم نزدیک شدم، یه چیزی فرو ریخت. شاید مشکل اینه که آدم بعضی سؤالها رو سالها با خودش حمل میکنه و هیچ جوابی پیدا نمیکنه. اینکه چرا بعضی خاطرهها ولت نمیکنن؟ چرا بعضی زخمها قدیمی میشن ولی بسته نمیشن؟ چرا بعضی شبها اینقدر طولانیان؟ و چرا با وجود این همه آدم، این همه صدا، این همه رفتوآمد، هنوز یه گوشه از وجود آدم اینقدر ساکت میمونه؟ این روزها بیشتر از هر چیزی شبیه اتاقی هستم که سالها کسی واردش نشده. نه اتفاق خاصی افتاده. نه فاجعهای در جریانه. فقط گرد و غبار روی همهچیز نشسته. روی فکرها. روی خاطرهها. روی خود من. و نمیدونم آخرین باری که واقعا حالم خوب بود، دقیقا کی بود.
میدونی، تا امروز صبح همهچیز بد بود، ولی یه چیزیو فهمیدم، حذف کردن آدما و خرج کردن وقتم برای خودم و زندگیم، باعث میشه به جای همیشه دپرس و داغون بودن بشم این که الان هستم. اسپکای خفن، دریافتا و توپگیریای توپ، یه تمرین خوب، پرش بهتر، ذهن آرومتر. حتی زندگیمم بهتر شده. شاید از اولشم مشکل همین بود، شاید مشکلات من از همون نقطه شروع شده بود، به هر حال خوشحالم که تموم شد، خوشحالم که کمرنگ شد. حالا دور و بری هام محدود و با کیفیتن، و از طرفی این حس گرما و به آبوعرق افتادن بعد یه تمرینی که خوب پیش رفته پرستیدنیه، والیبال منو نجات میده، والیبال منو از همه چی نجات میده. آقا ناجی ما تو آینه نبود، ناجی ما یه توپ بود، یه توپ.
من اگه ببینم دلت نمیخواد باهام حرف بزنی، خب باهات حرف نمیزنم، نه دردسری داره، نه ناراحتی و دلخور شدنی، من شاید بابتش بشکنم، ولی زورکی موندن نه، کار من نیست. پس اگه نمیخوای، فقط یه جوری نشونش بده،همین.