میدونی، تا امروز صبح همهچیز بد بود، ولی یه چیزیو فهمیدم، حذف کردن آدما و خرج کردن وقتم برای خودم و زندگیم، باعث میشه به جای همیشه دپرس و داغون بودن بشم این که الان هستم. اسپکای خفن، دریافتا و توپگیریای توپ، یه تمرین خوب، پرش بهتر، ذهن آرومتر. حتی زندگیمم بهتر شده. شاید از اولشم مشکل همین بود، شاید مشکلات من از همون نقطه شروع شده بود، به هر حال خوشحالم که تموم شد، خوشحالم که کمرنگ شد. حالا دور و بری هام محدود و با کیفیتن، و از طرفی این حس گرما و به آبوعرق افتادن بعد یه تمرینی که خوب پیش رفته پرستیدنیه، والیبال منو نجات میده، والیبال منو از همه چی نجات میده. آقا ناجی ما تو آینه نبود، ناجی ما یه توپ بود، یه توپ.
من اگه ببینم دلت نمیخواد باهام حرف بزنی، خب باهات حرف نمیزنم، نه دردسری داره، نه ناراحتی و دلخور شدنی، من شاید بابتش بشکنم، ولی زورکی موندن نه، کار من نیست. پس اگه نمیخوای، فقط یه جوری نشونش بده،همین.