یه چیز عجیبی هست که نمیدونم چطور توضیحش بدم. بعضی آدما نه اونقدر بهت نزدیک میشن که بخشی از زندگیت بشن، نه اونقدر دور میمونن که فراموششون کنی. سالها بعد هم اگه اسمشون جایی بیاد، احتمالاً اتفاق خاصی نمیفته. فقط یه لحظه مکث میکنی. همین. فکر میکنم آدم بیشتر از اینکه به خود آدمها وابسته بشه، به حسی که کنار اونا داشته وابسته میشه. مثلا اینکه برای یه مدت کوتاه کمتر با خودش مشکل داشته. کمتر خودش رو زیر سؤال برده. کمتر دنبال دلیل برای دوست نداشتن خودش گشته. بعد اون دوره تموم میشه و همهچی به حالت عادی برمیگرده. هرکسی میره سمت زندگی خودش. منطقی هم هست. فقط بعضی شبها یا وسط بعضی روزهای بیربط، یادت میاد یه زمانی حضور یه نفر باعث نمیشد دنیا جای بهتری نباشه، ولی حداقل تحملش یکم راحتتر باشه. نه احساس بزرگیه. نه داستان غمانگیزی پشتشه. فقط از اون چیزاییه که نه ارزش چسبیدن دارن، نه میشه کاملاً از ذهنت پاکشون کرد. یه جور رد کمرنگ. مثل خطی که روی شیشه کشیده باشی و بعد از مدتها هنوز زیر نور معلوم باشه. فکر کنم مشکل این نیست که بعضی آدمها رو فراموش نمیکنم. مشکل اینه که یادم نمیاد دقیقاً چرا اینقدر مهم شدن.
امیدوارم بابت اینجوری کوبیدن واقعیت تو صورت یه دختر هفده ساله با کلی آرمان و رویا و خیال توی سرش، و بابت اینجوری مقایسه کردنش با عالم و آدم، بابت ناامید کردن و سرکوفت زدن بهش، جواب پس بدی. متاسفم، ولی به هقهق کردن انداختی منو، لعنت بهت، لعنت بهت.
میدونی چیه، شاید بدترین شب زندگیم امشب بود، شاید شبهای بدتریهم تو راه باشن، ولی تا اینجای زندگیم، از امشب بدتر نداشتم. و جالب تر کجاست؟ اینکه تنهام. من واقعا تنهام، خیلی تنها.