زندگی برای امروز دیگر بس.
منو بابام که داریم با جدیت بحث میکنیم:
بابام که یهو یه پروانه نزدیک مامانم میبینه با لبخند میگه دور گل میگردنا:
به گذشته ام که فکر میکنم
فکر اینکه«کره بز تو اون مرگا رو تنهایی زنده موندی الان چه مرگته»رهایم نمیکند.
هدایت شده از هیچ²
شما که غریبه نیستید
من هرشب دارم مچ خودمو در حال غصه خوردن برای چیزی که هزار بار گفتم مهم نیست میگیرم.
از تفریحات سالمم آگهی کردن شماره دوستام و عکس داداشم تو دیوار با عنوان ابدارچی و کارگر ساده و معاوضه با مگسه