_روایت دردِ مصلی_
خیابان های خالی،ماهی که خوشرقصی میکرد وسط آسمان،پیاده رسیدیم و آخرین دیدار؟مگر ممکن است؟!ما آمدیم مصلی که تو را ببینیم و با تو نماز بخوانیم مگر غیر از این است؟
مصلی خالی است.مردم جمع شدهاند دور یخچالی که تابوتت در آن بود.تابوت؟!نه نه زنده ای تو هنوز در مصلی نفس میکشی مطمئنم.
نتوانستم بخوابم،آمدم به دیدارت ولی نبودی.
ساعت ۳ و نیم صبح بود و مصلی اشک و آه بود و جمعیت حتی نمیدانم از کجا آمده بود.
خیلی منتظرت بودم،۳ ساعت اشک ریختم و سوختم ولی نیامدی...
هیآم¹²⁸☘️🏴
آمده بودم نبودی،بالاخره آمدی؟چقدر دلم برایت تنگ شده بود این چندوقت.فقط اقا جان کجایی چرا نمیبینمت؟راستی نمیدانی او تابوت کیست که آنطور برایش اشک میریزند؟میخواهی نماز بر این تابوت بخوانی؟دلم سوخت چه کسی در ان تابوت کوچک خوابیده؟مداح چه میگوید؟وداع با تو؟مگر میشود به مصلی بیایی و برای ما دست بلند نکنی؟پاشو دستت را بلند کن مردم دلتنگت هستند.
هیآم¹²⁸☘️🏴
جواد مقدم اومد خوند،همه مداحیایی که تو قلبم ازشون نگه داری میکنم،ولی قلبم آتیش گرفت که چرا اینجا؟