با خودش فکر میکرد لحظهیِدیدار
چطور میتوانست باشد ..
حتی امکان میداد روحِمهبوطش ،
مبهوتِهیبتِحسین شود و هوش
از سر بِدوانَد .
در تمامِشب از خیالش میخواست
که لحظهیِتلاقیِنگاهش با ارباب را
تصویر کند اما آنچنان نمیتوانست
که انگارنهانگار عمری در فراقِهمین
دیدار گریسته و عکسهایش را
با اشکِچشم شسته .
از بُهتوشوق بود که زبانِذهنش
بند آمده بود !
انگار غم ، بغضش را فروخورده بود و
در دلش فریاد میزد :
من ؟ من قرار است به شاهِدنیا
سلام دهم و به دستِادب دخیل
ببندم ؟ (:
باور نمیکنم ..
باور نمیکنم !