میترسم
از امروزها که احساس میکنم
تار و پودِریسمانِحُب ؛ در دلم
نامرئی شده
از امروزها که خبرِمحبتِارباب کمتر
به گوشِجانم میرسد ..
از امروزها که عشق در وجودم ناپیدا
شده
از امروزها که نمیدونم چه مرگمه
از امروزها که حالم ازش بهم میخوره
از همهیِروزهایِامروزها که دیگه
اون طهورایِمجنون و پیدا
نمیکنم تو خودم
از همهیِشبهایامشبها که میگردم
دنبالِراهکارِچهطور خوابیدنِباآرامش
و از همهیِروزهایِامروزها که میگردم
دنبالِراهکارِچهطور شب شدن
من خستم
چمه ؟ مسکسنشاسادسمشنط
همیشه آروزم این بوده که
بفهمم باید چه آرزویی بکنم .
همیشه تلاش کردم که بفهمم
باید برایِچی تلاش بکنم .
همیشه از خسته بودن خوشم میآد !
از اینکه هیچوقت نخوابم
از اینکه هیچوقت آسوده نباشم ..
همیشه سرودِ
"آسودگیِما عدمِماست"و دوست
دارم همیشه دلم میخاسته
هر کیلومتر ،هر خونه ، هر خیابون ،
هر اتاق ، هر جایی که میرم همون
طنابِمتصل به همون
آرزویِگمشده باشه .
همیشه دلم میخاسته هر نفس ،
هر نگاه ، هر قدم ، هر کنشی
که دارم ؛ همون تلاشی باشه
که من و به همین هدفِناپیدا
نزدیک میکنه .
فِر الیالحسین !
به سمتِحسین فرار کن !
بگریز !
پناه بگیر !
هر چه را که میجویی در او بنگر ،
یا مقصودت را میابی ؛
یا اقبالت بلند است و بهجایش
حسین را میابی (: