من : حالا که آوار شدهام زندگی را
بر نمیتابم
و مردن را با غرورم میآرایم تا بتوانم
او را بپذیرم .
از آنها ممنونم نه دلخور .
این مسخره بازی که جدیدن دارم
سرِخودم در میآرم که نباید گریه
کنم داره دهنمو صاف میکنه
کماکان بغضا خاک میشه تو هنجرهم
نفسام تند میشه
اما من نباید گریه کنم هر چی گریه
کردم بسه .
معلمی که میگه روسیه الان
مستعمره و تحتِپرچمِآمریکاست
میخواد تحلیل فرهنگی به من یاد بده ؟
سوادِمعلما ستودنیه واقعا
دلم میخواد اینو داد بزنم تو گوشِخیلیا :
بهخدا این حالِبد و غمی که
شما ها چند روزه درگیرشید
و باعث شده سگ بشید و پاچه بگیرید
دوستِچندینماههیِمنه !
اما از اون موقع تا الان ، حتی همین الان ،
دارم مثلِشاد ترین ادمِدنیا باهاتون
میگم و میخندم !
فکر نکنید شاخید یا خفنید ،
فکر نکنید الان همه تو ذهنشون دارن
واستون غصه میخورن .
یاد بگیرید غمتون ، ناراحتیتون ، دغدغههاتون
واسه خودتون باشه .
حالِبقیه رو بد نکنید حالِبقیه بد هست
شما ها نفهمیدید چون بقیه مثلِشما
نیستن .
۲۲آبان سال ۱۴۰۱
همین امشب ،
ساعت ۷:۳۰ شب ،
خبرِشهادتِپدرجون را به ما دادند .
زبانِحالِما که وصف نشدنی ست ..
اما زبان حال شهید را میدانم چیست ! :
دوش وقتِسحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمتِشب آبِحیاتم دادند
بیخود از شعشعهیِپرتو ذاتم کردند
باده از جامِتجّلیِصفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی !
آن شبِقدر که این تازه براتم دادند :)
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب !
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژدهیِاین دولت داد ،
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجرِصبریست کز آن شاخِنباتم دادند .
همتِحافظ و انفاسِسحرخیزان بود
که زِبندِغمِایّام نجاتم دادند !
هم جواری با اَرباب مبارکتان باشد !
در آغوش آقاتونعبّاس آرامشِابدی
و بدونِدرد ، نوشِجان .