بافتنی اش را کنار انداخت و با لبخندی که پر از شادی بود شروع به حرف زدن کرد. پر بود از امید و شادی، انگار که گِلِ وجودش از همین دو کلمه ساخته شده باشد. چه کسی میشد پیدا شود که اورا دوست نداشته باشد؟ حتی از چشمانش هم امید میبارید. شیطنت و آرامش خالص در یک جا.
برسد به دستِ:https://eitaa.com/zedgde
برق چشمان زردش از این فاصله هم مشخص است. بوی علم و آگاهی اش همه جارا فرا گرفته. تفکری متفاوت! گاه گاه نگاهی به اطراف میکند و باز سر خود را به سمت کتابش بر می گرداند. سکوتش پر است از حرف هایی که تا بحال از هیچ کس نشنیده ام. آدمِ ارتباط برقرار کردن با انسان ها نیست ولی با کلمات کتابش چرا.
چه کسی میداند؟ شاید امید را بین کلمات کتاب پنهان کرده است!
برسد به دستِ:https://eitaa.com/my_vol