هدایت شده از Solitude.
اون فکر نمیکرد کسی بتونه عاشقش باشه. حس میکرد یه چیز سیاه و سنگین توی وجودشه که همش زیر گوشش پچپچ میکرد و آروم میچرخید،بهش میگفت لیاقت هیچی رو نداره،زخماش رو مثل یه زره پوشیده بود تا خودش رو حفظ کنه