نمیدونم دقیقا از کجا باید شروع کنم، چون هرچی فکر میکنم فقط بیشتر عصبانی میشم. تو اومدی، و قبل از اینکه حتی بفهمم داری چیکار میکنی همه چیز رو بهم ریختی. چیزی که برای من مهم بود، چیزی که براش ارزش قائل بودم، درست از همون جایی خراب شد که تو واردش شدی. و بدتر از همه اینه که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم از خودم میپرسم چرا گذاشتم این اتفاق بیفته، چرا اصلا اجازه دادم تو بخشی از زندگیم بشی.
از اینکه با تو اشنا شدم، از اینکه بهت اعتماد کردم، از اینکه حتی یک لحظه تصور کردم ممکنه حضورت چیز خوبی باشه، واقعا پشیمونم.
بشدت ازت عصبانیم. نه یه عصبانیت لحظهای و نه یه ناراحتی گذرا. یه خشم عمیق که هربار یادم میفته چیشد بیشتر و بیشتر میشه. متنفرم از اون لحظهای که تصمیم گرفتم بهت نزدیک بشم.
تو یه پشیمونی موندگار برام گذاشتی. چیزی که هرچقدر هم بخوام فراموشش کنم باز برمیگرده و یادم میندازه که چه اشتباهی کردم.
کاش هیچوقت نمیشناختمت. کاش هیچوقت اسم تو وارد زندگی من نمیشد. کاش هیچوقت اجازه نمیدادم حضورت به چیزی که برام مهم بود نزدیک بشه.
متنفرم ازت عوضی .
اینکه توی کی رول از یکی سنشو میپرسم و بالاتر از ۱۸ میگه ناراحت میشم یعنی منم در اینده اینقد بیکار علافم که پیش بچه سالا بمونم ؟ 🥀