عروسفرزندعلامہمصباحیزدی:
ظرف می شستم ڪه یڪهو دست هایے از پشت آمد روی چشم هایم.
خنده ام گرفت،
فڪر ڪردم همسرم یا خواهر شوهر ڪوچڪم باشد و دست گذاشتم روی دست ها،گرم بود و مهربان.
دست های او بود.تازه عروس این خانوادہ شده بودم و سن زیادی نداشتم.چند روز بیشتر نبود ڪه محرم شده بودیم و ڪمے خجالت می ڪشیدم،این را فهمیده بود.
با دستے ڪه به روی چشمم گذاشت همه خجالتم را برد.
قند توی دلم آب شد.
دلم میخواست زمان متوقف شود و دست هایش همان طور بماند...
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درحالفیلمبرداری
برایتولدصدیقهخانم
(هجدهاسفندماه)
‹هـُدیٰ›
چند روز قبل از شهادتش هم خواب عجیبی دیدم؛ خواب دیدم، عدهای دور هم نشستهاند، همه از بزرگانند، آدمهای مهمیاند، نورانیاند، نمیدانم کی هستند، اما میدانم جمع با اهمیتی هستند، من از پشت در میبینم، یکی از بین آن جمع بلند شد. گفتن، آقا امام زمان(عج) هستند. دست صدیقه را گرفت و انگار از در، از دیوار، رد شدند و به آسمان رفتند.
وقتی این خواب را برای چند نفر تعریف کردیم گفتند که خواب خوبی است و به این معنی است که سربازی او مورد قبول امام زمان(عج) واقع شده است.
عشق پاکی که به شهادت ختم شد...
-بهروایتمادرِشهیده
خانمایی که قطعه پنجاه و سه زیاد میرن
چندمتر اینورتر مزار شهیده ناهید فاتحیِ؛
خلاصه که شهیده های مظلوم گلزار رو یادمون نره!