هو
راه سلوک و عرفان ، سفر از مکانی به مکانی نیست، نه از جانب سالک و نه از جانب مقصود، زیرا که حق جلَّ و علا از رگ گردن به بنده نزدیک تر است.
بلکه مقصود از سیر و سلوک، رفع حجاب از بینایی قلب است و تجلی صفات پروردگار در قلب سالک و این همان سفری است که انسان به خاطر آن خلق شده است.
#شیخ_نجم_الدین_کبری
هو
شادی بطلب که حاصلِ عمر دمی است
هر ذرّه ز خاکِ کیقبادی و جَمی است
احوالِ جهان و اصلِ این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است
خیام
هو
“فَقاتِلُوا اَئِمَّةَ الکُفرِ”
بجنگید با سران کفر
به چشم! که کار سالک مبارز همین است. باید سران کفر را یکی یکی در وجودِ خودمان شناسایی و در مبارزهای جانانه منکوبشان سازیم. ای دوست، دروغ و فریب از اولین پیشوایان کفر در وجودماناند که باید به زیرشان کشید و از ذهن و دلمان بیرونشان انداخت. وسوسهٔ سلطهگری و ستمگری از دیگر سران کفرِ وجودماناند که باید دست و پایشان را به جهت خلاف هم قطع نمود تا دیگر نه وسوسهٔ اقدام و نه توان دستاندازی به حقوق دیگران را داشتهباشند. سرِ دیگر کفر در وجودمان، حرص و طمع است که باید سرش را با تیغ قناعت برید و قربانیاش کرد. شهوتپرستی و خشونتپروری از دیگر سران کفر وجودماناند که باید با نیروی خِرَد و صبر و مدارا و مروت زمینگیرشان کرد و از آتشافروزی انداخت… ای دوست، سران کفر به واقع همان اوصافیاند که حق را در وجودمان میپوشانند و مانع ظهورش میگردند. چه به فرمودهٔ قرآن هم کفر از خود ماست و هم ایمان؛”فَمِنکُم کافِرٌ وَ مِنکُم مُؤمِنٌ”! پس آنچه که در بیرون میبینی، همه تجلیات درونیات خود ماست. اگر کفر و باطل و دروغ میبینی این کفر خود ماست که متجلّی گشته است. باطن ماست که ظاهر گشته است. سران کفر و ناحق را در وجود خودت شناسایی کن و تا فرصت هست آنها را از ریاست بر خودت بینداز. خودت را از درون آزاد کن. تا از بیرون نیز آزاد شوی. که این یک مبارزهٔ آزادیبخش همهجانبه است. اگر از درون از شر سران کفر وجود خویش خلاص شوی، هرگز فریب فریبکارانی را که با سوء استفاده از این آیات مردمان را به جنگ و خونریزی و ویرانی و دربدری میکشانند، نخواهیخورد.
هو
گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را
گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین
گفتم از آغاز مرغ روح ما بیپر بدهست
گفت هین بشکن قفس آغاز بیآغاز بین....
مولاناى جان
هو
اگر هزار دزدِ بیرونی بیایند،
در را نتوانند باز کردن،
تا از اندرون، دزدی یار ایشان نباشد. هزار سخن از بیرون گوی، تا از درون مصدّقی نباشد، سود ندارد.
فیه مافيه
حضرت مولانا
هو
شخصی ﻧﺰﺩ ﺑﺎﻳﺰﻳﺪ آﻣﺪ ﻭ گفت
ﺩﻋﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﻦ.
ﺑﺎﻳﺰﻳﺪ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﯼ ﺧﺪﺍ ﺷﻮ،،
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯼ ﺑﺎﻳﺰﻳﺪ ﺣﺎﺟﺖﺍﺕ ﻧﺒﻮﺩ.
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﮐﻮﯼ ﺧﺪﺍ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﮔﻔﺖ:
ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﻳﺰﻳﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ
ﺧﺒﺮی ﺑﺎﺷﺪ
هو
🌸🌟🌸🌟🌸
🌸🌟🌸
🌸
در روزگار شیخ جنید و شیخ شبلی ،
پیرزنی را فرزندی بود و او را ناخلف می شمردند و از اعجوبه های تقدیر خود خبر نداشت . ...آن پسر را همه روز در خرابات می دیدند ...مست و آشفته بود.
🌸 شبی او شب و روز دست به دعا برداشته و برای خداوند زار میزد و می نالید که بارخدایا ...آیا می شود که جگر گوشه ی من را از این گرداب معصیت و گناه بیرون بیاوری و او را شربتی از عشق خود بدهی تا دل من از نگرانی و خسران عاقبت او فارغ شود ؟
🌸🌸 پیرزن شب ها و روزها عبادت میکرد ...شبی بر سر سجاده خواب دید که هاتفی به او می گوید ای پیرزن مومن
خوش باش که ما این پسر را در کار دل پر درد تو به سمت خود دعوت کردیم و شربت عشق و شوق را بر دل او افشاندیم .
🌸پیرزن از خواب برخواست و دید فرزندش نعره میزند این ربی ؟ این ربی ؟
تا کل روز شاهد بود فرزندش دگرگون شده و مانند مجنون و دیوانه ای در تب عشق حق تنها خدا را صدا می زند
🌸 پیرزن نگران شد و پسرش را پیش مشایخ شهر برد و گفت این درد او را درمان سازید . مشایخ ماندند و گفتند این درد را ما درمان نمیتوانیم کرد به بغداد برو و پیش پیران شیخ جنید و شیخ شبلی برد که اوتادان جهان ایشانند .
🌸 آن پیرزن به رنج و تعب بسیار فرزندش را به بغداد برد شیخ جنید چون در او نگریست او را قابل نظر ربوبیت دید و گفت : ای مادر او را به مکه ببر نزد شیخ ابوالعباس ابوعطا و شیخ ابوبکر کتانی که پیران جهان امروز ایشان اند و درمان این درد را ایشان دانند .
🌸🌸 پیرزن راه به سوی بادیه نهاد و با هزار مشقت پسر را به مکه برد ..
مشایخ چون او را دیدند گفتند این جوان نسیم صبای دولت فقر از سر زلفش می دمد ...او را به کوه لبنان به فلان جا ببر که قوام دهر آنجایند و چاره او میدانند .
🌸 پیرزن گفت برخیز جان مادر که این مشایخ گویی درمان دردت نمیدانند پای برهنه و سر برهنه و گرسنه روی به لبنان نهادند و ماهی در سفر بودند تا به چشمه ای که نشانش را داده بودند رسیدند در کوهی در لبنان.
🌸 در آن کوه شش مرد ایستاده و نورانی بدیدند آن شش تن تا جوان و پیرزن را دیدند گفتند : دیر کردی
این مرد که فوت شد غوث جهان بود و چون در نزد وفاتش بود گفت جانشین من در راه است همین ساعت می رسد بگویید بر جنازه من نماز بگذارد و آنگاه مرقع مرا در پوشد و به جای من بنشیند .
🌸 آن جوان رفت و غسلی نمود و تا بر میت نماز خواند و مرقع شیخ را در پوشید کلیه انوار علوم الهی و بر دل وی تجلی نمود و مشکلات شریعت و اسرار طریقت و بر دل وی منکشف گردید و بر جای غوث بنشست .
🌸 پیرزن چون پسرش را بدین معرفت و جایگاه و مقام دید از شادی فریادی کشید و گفت : الهی شکر که دعای مادر را استجابت نمودی و جان بداد .
هو
و اگر هشت بهشت رادرکلبه ی ما گشایند وولایت هردوسرای به اقطاع به ما دهند ، هنوز بدان یک آه که درسحرگاه بریادشوق او ازجان مابرآید ندهیم،
بل که یک نفس که به درد او برآریم باملک هژده هزارعالم برابرکنیم.
جناب شیخ بایزید بسطامی
هو
از عالَمِ توحید تو را چه؟
از آنکه او واحد است تو را چه؟
چو تو صد هزار بیشی. هر جُزوت به طرفی. هر جزوت به عالمی.
#شمس_تبریزی