ولی من دلم برای اون روزایی که تو موکب نشسته بودیم دورهم ولی حوصلمون سر رفته بود ، دلمون گرفته بود ، خسته بودیم از همهچی ، تو کربلا بودیم ولی حرم نبودیم ؛
التماس هرکی از راه میرسید میکردیم که پاشه بریم حرم هیچکس بهمون محل نمیداد و براش مهم نبود و درآخرم بغضمون میگرفت و لیمو تیکه میکردیم میخوردیم تنگ شده .
‹ حجره ›
ولی من دلم برای اون روزایی که تو موکب نشسته بودیم دورهم ولی حوصلمون سر رفته بود ، دلمون گرفته بود ،
باشه ولی من عمیقا دلتنگ و نیازمند استرس لحظه خروج از مرز هستم .
آروم اشک میریخت و با بیرمقی میگفت :
ابیعبدالله این دستایی که میبینی ،
که ول شدن و دستای شما
نگرفتتشون ، دستایین که باهاش تو
هیئتاتون به سینه کوبیدم ،
بیا و این دستارو بگیر ..