‹ حجره ›
ولی من دلم برای اون روزایی که تو موکب نشسته بودیم دورهم ولی حوصلمون سر رفته بود ، دلمون گرفته بود ،
باشه ولی من عمیقا دلتنگ و نیازمند استرس لحظه خروج از مرز هستم .
آروم اشک میریخت و با بیرمقی میگفت :
ابیعبدالله این دستایی که میبینی ،
که ول شدن و دستای شما
نگرفتتشون ، دستایین که باهاش تو
هیئتاتون به سینه کوبیدم ،
بیا و این دستارو بگیر ..
اگه کسی می خواد نجات پیدا کنه،
باید روی فضل و لطف خدا حساب باز کنه،
نه روی اعمال خودش .
کاش نمازامون رو ،
از سر ِ عادت نخونیم
واقعا حس کنیم که
جلوی اَللّٰه تعالیٰ ایستادیم .
ولی یادش بخیر چندین هفتهقبل غروبِجمعه خودمونُ به آب و آتیش میزدیم که ،
- آهای فلانی نمیخای بری حرم ؟
- تو چی ؟ توعم حرم نمیری ؟
- ساداتخانوم ؟ شبجمعهاس حرم نمیری ؟
هرکی از راه میرسید میپرسیدیم حرم نمیری ؟ هرکی یه بهونه میآورد و ..
ما تو کربلا بودیم ولی حرم نبودیم ؛ هی میگفتم آقا ؟ قربونت برم دلت میاد ؟ زائرت تو کربلاباشه ولی تویبینالحرمینت نباشه ؟
اونقدر التماس میکردیم که بلاخره یکی از راه میرسید و با تمومِ ناامیدی ها میپرسیدم شما چی ؟ شمام حرم نمیرید ؟ میگفت چرا قراره برم اون موقع بود که اون لبخندخوشکلایِ بیجون و خسته شکل میگرفت و امیدی جوونه میزد ..
[ چه خوبه کربلا ، مخصوصا غروبِ کربلا .. 💔 ]