eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
191 دنبال‌کننده
42 عکس
21 ویدیو
0 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg🖤 ناشناس همیشگی مون 🍓✨ عضو جمعیت کانون نویسندگان 📝𝟭𝟰𝟱
مشاهده در ایتا
دانلود
𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 𝑲𝒉𝒐𝒓𝒔𝒉𝒊𝒅𝒐 𝑴𝒂𝒉 فــصــل‌ســوم‌ رُمـــــانـــ‌خــورشــیـدومـــاهـ🌝✨ قسمت هایی از رُمــانـ : رویا: تو دیگه حتی نمی‌پرسی حالم خوبه یا نه _ رویا: یا یکی دیگه باعث شده من دیگه برات مهم نباشم؟ _ حامی: با قهر کردن چیزی حل نمی‌شه رویا: موندنم فعلاً چیزیو درست نمی‌کنه _ رویا: اول باید ثابت کنی که حرفت فقط حرف نیست _ نفس: رویا گفت چون امشب دیر میای لازم نیست بهت بگه _ حامی: بدون اینکه حتی یک کلمه بهم بگی از خونه رفتی بیرون! _ حامی: این چیزی نیست که با یه قول درست بشه _ رویا: من هر چند دقیقه میام ببینم حالت خوبه؛ بعد تو مسخرم می‌کنی؟ _ رویا: حتی فکر نکردم اون مکالمه قراره آخرین بار باشه... ادامه‌ش تو چنلمه... @roman_haamimm
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹ . . . ﴿ماشین حامی﴾ حامی:از اون محموله بندر چخبر؟همه چی طبق نق.شه پیش رفته؟. آرمین:آره بارارو جا..ساز کردیم توی کانتینرای شرکت صوری فعلا کسی از ماجرا بویی نبرده. حامی:آرمین بزن بغل. آرمین:چرا. حامی:اونا رو ببین اون دختررو گرفتن میخوان بزننش. آرمین:به ما چه!ولشون کن بابا یهو پلیس از آب در میان. حامی:آرمین بیا پایین اینا دلشون کت..ک میخاد. حامی درو باز میکنه و پیاده میشه،با قدم های خونسردش میره طرف اونا. حامی:ولش کنین. غریبه:شما کی باشی؟!برو پی کارت بچه. غریبه²:فک کردی چون اینطوری لباس پوشیدی ازت میترسیم؟😂گ.م شو برو پی کارت بابا. آرمین:عو...ضیا ولش کنین. پسره خواست بره سمت حامی که حامی با یه مشت کوبید تو صورتش. پسر دوم خواست حامیو بزنه که آرمین از بغل گرفتتش و با آرنجش کوبید تو شکمش. حامی:بهتون گفته بودم ولش کنین. پسر اول بلند شد تا حامیو با مشت بزنه که حامی جا خالی داد و با یه ضربه محکم زد تو فکش. آرمین هم همون لحظه یکی دیگرو کشید جلو و زد به دیوار. غریبه²:غل..ط کردیم...ولمون کنین.. حامی خم شد و یقشو گرفت و کشیدش بالا. حامی:الان یادت افتاده غل...ط کردی؟ بعد با مشت کوبید تو شکمش. حامی برگشت سمت دختره و آروم زانو زد کنارش،به صورتش خیره شد،دختره بیهوش شده بود. حامی:دختر خانوم صدامو میشنوی؟. دختر هیچ واکنشی نشون نداد،حامی خیلی آروم بغلش کرد و بردش سمت ماشین. آرمین:زود باش دیگه حامی فک کردی با این سر و صدایی که راه انداختی پلیس پیداش نمیشه؟. حامی دختررو گذاشت تو ماشین. حامی:بریم بیمارستان. آرمین:میخوای خودتو درگیر این دختره بکنی که چی؟ حامی:زود باش ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ² . . . < دم بیمارستان > حامی : آرمین تو توی ماشین بمون تا من ببرمش و بیام . آرمین : باشه حواستو جمع کن. حامی رفت آرمین :ببین چجوری ما رو عن*ک یه دختر کرده. < داخل بیمارستان ، پذیرش> حامی: خانم پرستار ! کسی اینجا نیست؟. پرستار 1 : بله آقا بفرمایید. حامی : ببخشید من یه دختری رو آوردم داخل خیابون دو نفر بیهوشش کردن نمی‌دونم میخواستن چه بلایی سرش بیارن من فقط رسیدم نجاتش بدم . حالام آوردمش بیمارستان یه وقت چیز بدی بهش نخورنده باشن. پرستار 1: خیله خب الان کجاس ؟. حامی : داخل ماشینه فقط باید یه برانکارد بیارین بتونم بیارمش. پرستار 1:الان میگم برانکارد بیارن یه پرستار هم باید باهاتون بیاد. حامی: چشم. پرستار 2: آقا شما دختررو آوردین ؟. حامی : بله. پرستار 2: خب ماشینتون کجاس ؟. حامی : داخل پارکینگ. پرستار 2: پس بفرمایید بریم. <داخل حیاط> حامی در ماشین و باز می‌کنه پرستار با کمک دو تا پرستار دیگه دخترو بغل میکنن و روی برانکارد میزارن حامی : فقط یچیزی ، ممکنه خوانوادشون نگرانشون بشن منم نمی شناسمشون که بهشون اطلاع بدم بهشون. پرستار 2: نگران نباشید هر موقع به هوش اومدن ما شماره خانواده شون و می گیریم و بهشون اطلاع میدیم. حامی : خیله خب پس مواظبش باشین . می شینه داخل ماشین آرمین : چیشد ؟. حامی : هیچی گفتن بستریش میکنن و هر وقتم به هوش اومد ازش شماره میگیرن به خانواده اش اطلاع میدن. آرمین: خب ، پس بریم دیگه ؟ کسی نمونده نجاتش بدیم؟.🤭 حامی : بسه حالا نمی‌خواد بامزه بشی. 😤 آرمین : باشه بریم به مهمونی برسیم. حامی : بریم. آرمین : حامی حواست باشه ها این هاکانه گیر داد به همکاری و چمیدونم مبادله و اینا قبول نکنیا من اصن بهش اعتماد ندارم. نویسنده: هاکان یه شخصیت فرعیه زیاد بهش فکر نکنین. حامی : نگران نباش خودم حواسم هست . تو اون موضوعی رو که بهت گفتم پیگیری کردی؟. آرمین : کدوم موضوع ؟. حامی : همون پلیسی که به نازنین شلی*ک کردو میگم ، پیداش کردی؟. آرمین : هااا نه هنوز بچه ها یسری از مامورایی که داخل اون عملیات بودن رو شناسایی کردن اما اون فرد اصلی هنوز پیدا نشده ... حامی : سریع تر پیدا کنین. 😮‍💨 آرمین : باشه. ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ . . . <بیمارستان> آهو آروم آروم چشاشو باز کرد،پرستار که متوجه تکون خوردنش شد سریع اومد بالا سرش. پرستار:دختر جون حالت خوبه؟جایی از بدنت درد نمیکنه؟. آهو:من....من کجام؟. پرستار:بیمارستانی!خیالت راحت باشه. فقط باید زود به خانوادت اطلاع بدیم شمارشونو بده تا بگم بهشون زنگ بزنن. آهو:نمیـ...نمیخاد. پرستار:ولی... . آهو:گفتم نمیخاد!. دستشو آروم برد سمت کیفش که کنار تخت بود،گوشیشو برداشت و شماره بهارو گرفت. بهار:آهوو!کجایی تو دختررر؟مردم از نگرانی چرا جواب تلفوناتو نمیدیی. آهو:بیا بیمارستان(آدرس بیمارستانو گفت)فقط زود بیا. <نیم ساعت بعد> بهار تا وارد بخش شد چشمش خورد به آهو و سریع رفت کنارش. بهار:یا خدا چت شده تو اینجا چیکار میکنی؟!. آهو:هیچی یادم نمیاد بهار...فقط یادمه داشتم برمیگشتم خونه که دو سه نفر ریختن سرمو و گرفتنم بعدشم هیچی. بهار دست آهو رو گرفت و به صورتش خیره شد. بهار:هزار بار بهت نگفتم مراقب خودت باش؟نگفتم شبا تنهایی این ور اون نرو؟. آهو با بغض و عصبانیت برگشت طرف بهار. آهو:خب چیکار میکردم؟!مگه من کسیو دارم؟مگه من کسیو دارم که مراقبم باشه؟هااا؟!. بهار سکوت کرد،میدونست آهو چی داره میکشه. بهار:این حرفو نزن....من هستم،مگه من مردم؟ آهو خندید. آهو:تو رفیقمی،ولی خانوادم چی؟!من کسیو ندارم هیچ کسو ندارمم. چند دقیقه ای سکوت تو اتاق حکم فرما شد. آهو:اصلا اینا رو ول کن...فقط کی منو آورد بیمارستان؟کی پیدام کرد؟. بهار:نمیدونم... . خب دیگه من میرم بپرسم کی مرخص میشی. آهو:اوکی. <پنج دقیقه بعد> بهار:پرستار گفت میتونی مرخص بشی. آهو:جدی؟. بهار:آره ولی گفت باید خوب استراحت کنی. بهار:بیا پالتوتو بپوش بریم. آهو با کمک بهار پالوشو پوشید و از اتاق اومدن بیرون. <راهرو بیمارستان> آهو:اگه میشه منو برسون خونه. بهار:نخیر نمیشه. آهو اخماش رفت تو هم. آهو:بهار... . بهار:امشب میای خونه ما. آهو:چراا؟من قرار نیس کار خاصی کنم فقط میرم میخوابم همین فردا صبم بلند میشم میام کافه. بهار:با این وضعی که تو داری میخای تنهات بزارم؟. آهو:من خوبم. بهار:نه نیستی. آهو که نمیخواست بحث کنه یه نفس عمیق کشید. بهار:ببین آهو...فعلا نباید تنها باشی،نه حال تو خوبه،نه خیال من میتونه راحت باشه. آهو:مزاحمتون میشم. بهار:مزاحم میشی؟😂بیا بیا بریم بابا. <بیرون بیمارستان> بهار ماشینو آورد نزدیک و آهو سوار شد و تکیه داد به صندلی و چشاشو بست. بهار پشت فرمون نشست و قبل رانندگی یه نگاه به آهو انداخت. بهار:حالت خیلی بده؟. آهو:نه یکم خستم فقط. بهار:میدونم. ولی آهو از این به بعد هر جا خواستی بری یا با من میری یا خبر میدی. آهو:باشه. آهو سرشو تکیه داد به شیشه و ماشین حرکت کرد. آهو:بهار... بهار:جونم. آهو:تو خوش شانسی. بهار:چرا؟. آهو خندید و نگاهش رو انداخت رو صورت بهار. آهو:چون هر وقت بخای جایی بری یکی هست که بگه کجا میری. بهار چیزی نگفت ولی فرمونو محکم فشار داد. بهار:تو هم یکی داری. آهو:کی؟. بهار:من. آهو:ممنونم🥺. ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ . . . <داخل ماشین > آهو : بهار میگما نمی‌خواد منو ببری خونتون منو برسون خونه خودمون بهار : واااییی آهو تو دوباره افتادی رو دنده لج بازی آهو: مامانم نگران میشه بهاررر بهار : من خودم زنگ میزنم اجازتو از خاله طاهره « مامان آهو » میگیرم آهو : باشه <بهار زنگ میزنه به مامان آهو > چند دقیقه بعد: بهار : بیا آهو خانم مامانت اجازتو داد آهو : خیله خب ، راستی بهار ! از بیمارستان نپرسیدی کی منو برده اونجا؟ بهار : چرا اتفاقا یادم رفت بهت بگم پرستاره می‌گفت یه پسره ای تورو آورده بیمارستان پسره می‌گفته خودش تورو نجات داده آورده اونجا آهو : آهاااا بهار : حالا ولش کن دیگه بهش فکر نکن مهم اینه که الان حالت خوبه ☺️ آهو : آره راست میگی فقط کاش میدونستم کی منو نجات داده بهار : حالا چه فرقی می‌کنه هرکی بوده ، دمش گرم 😌 . . . <داخل مهمونی > حامی : آرمین ،چرا انقد کمیم؟ آرمین : بچه ها امشب یسریا رو دعوت نکردن ، مثل اینکه به چند نفر شک دارن حامی : یعنی چی ؟ یعنی پلیسن ؟ آرمین : نه بابا حدس میزنیم بعضیا از تیم رقیب باشن ، می بینی حتی هاکان هم نیست. قرار شده از این به بعد آدمایی که بهشون شک داریم رو داخل مهمونی های مهم دعوت نکنیم حامی : خوبه ، خوبه که حواستون هست < سر میز میشینن> حامی : خب بچه ها مو*اد ها جاساز شده داخل کانتینر ها ، پس فردا کشتی ها راه میوفتن ، یسریا رو مشخص کردم که همراه جن*سا تا مقصد میرن و تحویلشون میدن و برمیگردن ، حواستون رو خوب جمع کنید نمی‌خوام هیچچچ اتفاقی بیوفته آرمین : در ضمن بچه ها زیاد توی کشتی دور و بر بار ها رفت و آمد نکنین که کسی شک کنه ، پول جن*سام قبلا پرداخت شده فقط شما باید به شخصی که ما میگیم تحویلشون بدید یادتون باشه از این معامله و این جلسه ها هم با هیچکس حرف نمیزنید خودتون هم دلیلشو میدونید بفهمم کسی دهن لقی کرده کارشو تموم میکنم «نویسنده : برادر آرراامم ترر😒» همگی: چشم حامی : آفرین وقتی هم که برگشتین جایزتون پهلوی من محفوظه 👍 ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵ . . . <مهمونی> آرمین:حامی. حامی:ها. آرمین:یکی از بچه ها الان خبر داد یکی از اونایی که بهش شک داشتیم توی اسکله دیده شده که داشته با مامورای گمرک حرف میزده. حامی:بازی رو شروع کردن پس. همه توجه کنین برنامه عوض شد!بار کانتینر ۳۰۲ رو خالی کنید و اونو خالی بفرستین،جن..سارو بزارید توی کانتینر ۴۰۵. آرمین:نقشه خوبیه. <خونه بهار> آهو:سلام. ترانه«مامان بهار»:سلامم عزیزمم خوش اومدیی. آهو:مرسی خاله،ببخشید مزاحم شدم. ترانه:مزاحم چیه خاله جان خونه خودته. بهار:خب آهو تو برو بالا استراحت کن منم حالا میام. آهو:باشه ببخشید. آهو رفت بالا ترانه:بهار آهو چرا رنگ صورتش پریده بود؟. بهار:مامان حالش خیلی بده از بیمارستان آوردمش. ترانه:وای خدا بد نده چیشده. بهار:نمیدونم مامان نمیدونم... . ترانه:بیا بیا یه چیزی ببر بخوره بچه حالش خیلی بد بود. بهار:باشه،بابا کجاست؟. ترانه:مثل همیشه ماموریت. <اتاق> بهار چند دقیقه بعد با یه سینی غذا رفت بالا،آهو رو تخت نشسته بود. بهار:پاشو ببینم پاشو غذاتو بخور. آهو:مرسی...ولی میل ندارم. بهار:نه دیگه!نشد!مامانم بهم سپرده که حتما باید بدم بخوری. آهو:دستش درد نکنه،ولی جدی میگم اصلا میل ندارم خستم. بهار کنار آهو نشست و دستشو گرفت. بهار:باشه...بخواب🙂. <فردا صبح> بهار:صب بخیر زیبا،چطوری؟. آهو:صب بخیر،ممنون بهترم. بهار:خب خداروشکر،حالا بلند شو بیا بریم پایین صبحونه. آهو:ببخشید واقعا. بهار:وا چرا،آهو چرا یجور رفتار میکنی انگار تازه با هم آشنا شدیم دفه اولت نیس که میای😐. آهو:🙂. <بعد صبونه> بهار:حالت خوبه؟میخوای امروز نیای کافه؟. آهو:نه اوکیم بریم. بهار:باشه. <کافه> شعبانی«صاحب کافه»:سلام خانوما. بهار:سلام آقای شعبانی. آهو:سلام. شعبانی:آهو چیزی شده؟. آهو:امم فک کنم منظورتون آهو خانوم بود درسته؟. شعبانی:ببین آهو خانوم..... . بهار:آقای شعبانی فک نکنم الان وقت اینا باشه آهو حال خوشی نداره اگه اجازه بدین ما بریم سر کارمون. شعبانی:باشه. ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶ . . . «خونه حامی » آرمین : حامی نقشه ات گرفت هیچکس نتونست جن‍*سارو پیدا کنه حامی : خوبه ، نفهمیدین کی بوده جاشونو لو داده ؟ آرمین : چرا رفت تو لیست سیاه. به بچه ها گفتم حواسشون بهش باشه ((نویسنده: هرکس بره توی لیست سیاه در آخر کشته میشه )) حامی : خوبه باید از این به بعد حواستون رو بیشتر جمع کنین آرمین : اوکیه فقط حامی ، بچه ها زودتر باید راه بیوفتن. داخل بار ها شی‍*شه هست ممکنه اسیدی بشه . ((نویسنده: اسیدی شدن شی‍*شه یعنی فاسد بشه )) حامی : حله! فردا راه میوفتن فقط صبحونه آن رو بخور بریم بیرون بقیه چیزا رو هماهنگ کنم آرمین : اوکی . . . « داخل کافه » آهو : سلام خیلی خوش اومدین ، چی میل دارین ☺️ مشتری ¹ : لطف کنید یه چیز کیک با یه کاپوچینو آهو : بلههه (( یادداشت می‌کنه )) چیز کیکتون چه طعمی باشه ؟ مشتری ¹ : شکلاتی آهو : چشم ، چیز دیگه ای لازم ندارید ؟ مشتری ¹: خیلی ممنون ، نه . . . . آهو : خیلی خوش اومدین چی میل دارید ؟ مشتری ² : عاممم ، من اولین باره میام اینجا انتخاب خیلی سخته خودتون چی پیشنهاد میکنید ؟ آهو : اگه بخوام بهتون پیشنهادی بدم میرم سراغ شیک هامون به نظرم برای اولین بار شیک نوتلا و توت‌فرنگی مون رو امتحان کنید مطمئنم خوشتون میاد ☺️ مشتری ² : خب اوکیه همونو برام بیارید . آهو : چشم « می‌ره داخل آشپزخونه » آهو : بچه ها سفارش ها رو زودتر آماده کنید ببرم . بهار : باشه الان آماده میشه « از پنجره آشپزخونه داخل کافه رو نگاه می‌کنه » بهار : وااییی دوباره این دزدگیر اومد ، ایششش 😒😂 آهو : دزدگیر کیه دیگه ؟🤣 بهار : دانیال دیگه ... آهو : وااا خب بگو دانیال 😳 دزدگیر یعنی چی 😂😂 بهار : من بهش میگم دزدگیر ، مشکلیه؟😂 آهو : بهار ، دانیال اصن پلیس مبارزه با مواد مخدره 😂 بهار : اووو حالا چه فرقی داره ، قاچاق‍*چی و دزد فرقی ندارن 😂 حالام بیا رو ببین چی میخواد فک کنم حسابی گشنشه آهو : وایی بهار از دست تووو😂 ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁷ . . . « صندوق » آهو : سلام آقا دانیال! از این طرفا 😒 ((‌ نویسنده: آهو از دانیال بدش میاد آخه یکم نچسبه 😂 )) دانیال : سلااممم دختر خاله خودممم ، هیچی اومدم صبحونه رو اینجا بخورم آهو : مگه خاله بهت صبحونه نمیده که دم به دقیقه میای اینجا؟ دانیال : والاا مامان که نمیزاره من بدون صبحونه جایی برم ولی خب من دیشب نرفتم خونه ، از سر کار میام اینجا آهو : آهااا ، لابد دوباره سرگرم یکی از اون پرونده های خیلی هیجان انگیزت هستی 😒 « با ادا » دانیال : دقیقااا😂 آهو : خیله خب چی کوفت می‌کنی برات بیارم ؟ دانیال : عههه این چه طرز برخورده ؟ آهو: ببخشید جناب سرگردد ، خب چی میخوای دانیال: ببین من دیشب شامم نخوردم یچیزی بیار حسابی سیرم کنه آهو : اووووو خب من کل غذا های این کافه رو بیارم مگه تورو سیر می‌کنه ؟ دانیال : خب حالا بامزه نشد برو بیار 😒😂 آهو : خیله خب برو بشین تا بیارم برات « دانیال رفت. » آهو : هعی خدا یکاری کن فکر منو از کله ی این بنداز بیرون 🤲🏻 « کلانتری، دفتر کار دانیال » (( دانیال وارد دفتر کارش میشه ، ولو میشه روی صندلی و به پرونده ای که روی میزشه خیره میشه )) دانیال : باید هرچه سریعتر این پرونده رو حل کنم ، تا همین الانشم سر فرار کردن اون قاچاق‍*چی لعنتی و کشته شدن اون دختره اعتبارم خدشه دار شده باید یکاری کنم دوباره اعتماد سرهنگ محمدی « مافوق دانیال » رو بدست بیارم ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁸ . . . «دفتر دانیال » دانیال : سروان امیری ، سروان امیری ؟ « سروان امیری میاد داخل و سلام نظامی میده » سروان امیری : بله قربان با بنده کاری داشتید ؟ دانیال: خبری از اون جن‍*سای داخل کانتینر ها نشد؟ سروان امیری: خیر قربان . بچه ها داخل همه کانتینر ها رو گشتن اما متاسفانه چیزی پیدا نکردن . « دانیال مشتشو میکوبه روی میز طوری که سروان امیری یه متر از جاش میپره 😂» دانیال : پیگیری کن ببین کی خبر این جن‍*سارو داده سروان امیری: چشم قربان دانیال: در ضمن خبری از اون باند مافیایی که دنبالشون بودیم نشد؟ سروان امیری: خیر قربان ، نیروی نفوذی که بین شون قرار دادیم میگه چند وقته جلسه ای برگزار نمیکنن و زیاد فعالیتی ندارن . دانیال : رییسشون چی ؟ نتونستین شناساییش کنین ؟ سروان امیری: خیر قربان فقط در حد چندتا اطلاعاته ما فقط میدونیم رییسشون با خانم نازنین بهادری که همین چند وقت پیش کشته شدن ، در کنار رابطه کاری رابطه عاشقانه هم داشته و خب از وقتی ایشون به قتل رسیدن زیاد خودشو نشون میده . در حال حاضر چیز دیگری از ایشون در دسترس نیست ... دانیال : خیله خب برو به کارات برس ... « سروان امیری سلام نظامی میده و می‌ره » . . . « فردا صبح » آرمین: حامی بچه ها رسیدن اسکله ، کشتی میخواد حرکت کنه . حامی : اوکیه فقط بهشون بگو حواسشون رو جمع باشه رسیدن مقصد بگن تا مشخصات کسی که برای تحویل میاد رو بهشون بگم آرمین :‌ حله ، فقط ... حامی : فقط چی ؟ آرمین : هیچی بیخیال ... حامی : یعنی چی واسه چی حرف تو میخوری ؟ آرمین : ولش کن چیز مهمی نیست حامی : آرمین ، چی میخوای بگی حرفتو بزن . آرمین: بچه ها تونستن کسی رو که نازنین رو کش‍*ته پیدا کنن ... حامی : چیییی؟ اونوقت تو همچین چیز مهمی رو از من قایم می‌کنی ؟ حالا کی هست ؟ مشخصاتش چیه ؟ آرمین : سرگرد دانیال نیک زاد . کسی که مسئول هدایت اون عملیات بوده ... حامی : خب خیلی خوبه به بچه ها بگو زیر نظرش بگیرن به وقتش میرم سراغش آرمین: حامی میخوای با کی در بیوفتی ؟ با پلیس؟ میدونی طرف کیه ؟ یه کلانتریه و این سرگرده . اگه بکش‍*یش نمیتونی قسر در بری حامی : کی خواست قسر در بره ؟ ببین آرمین اگه نمیدونستی بدون ، من تنها روزی دلم آروم میگیره که انتقام نازنین رو از این مرت‍*یکه بگیرم دیگه بقیش واسم مهم نی ... آرمین : خیله خب باشه . فقط خواستم بگم قبلش خوب فکراتو بکن... حامی : فکرامو کردم . الآنم نمی‌خوام دیگه راجبش حرف بزنم ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁹ . . . « خونه آهو » طاهره خانم : آهو ، آهو پاشو مامان ، چقدر می‌خوابی ، پاشو بهار زنگ زد گفت میاد دنبالت باهم برین سر کار ، پاشو آهو : باششهه مامان پنج دقیقه دیگه خودم پا میشم طاهره خانم : عهههه آهو پاشو دیگههه الان بهار میرسه بیخودی معطل تو میشه . «آهو با موهای سیخ سیخی و قیافه خواب آلود از جاش پا میشه .» طاهره خانم: نگاشش کنن ، پاشو برو دست و صورتتو بشور یه شونه ام به موهات بزن عین جوجه تیغی شدی . آهو : عهههه مامااانن طاهره خانم: باشه حالا پرنسس خانم پاشو دیرت نشه 😂 آهو : چشم 😂 « داخل ماشین » بهار : بببههه سلام خوابالووو آهو : سلام 😒 بهار : هااا چیه از اون روزاست که از دنده چپ پا شدی ؟ آهو : وایی بهار بیخیال ، توام شوخ طبعیت کل کرده اول صبحی بهار : ببین می‌خوام قشنگ شادابت کنم میرسیم کافه بتونی قششنگگ نگاه های عاشقانه شعبانی رو تحمل کنی 😂 آهو : وایی خدا نکشتت 😂 بهار : میگما حالا که آقای دزدگیر انقدر پیگیرته بهش بگو توی یه کوچه پس کوچه ی خلوتی چیزی این مرت‍*یکه رو خفتش کنه که دیگه فکر تو از کلش بپره 😂 آهو : آرهه ایشونم میگه چشممم بهار: نه میگه « ادای دانیالو در میاره » ببین بهار عزیزم همه چیو که نباید با داد و بیداد و دعوا حل کرد گاهی وقت ها با یک گفتگوی ساده می‌توان مشکلات را حل کرده و آرامش را به زندگی بر گرداند 😂😂 آهو : وایی بهار بسهه دلم درد گرفت 😂 بهار : والااا آهو : ولش کن من خودم یجوری از پس شعبانی بر میام . الان به دانیال بگم فکر می‌کنه خیلی خاطرشو می‌خوام جوگیر میشه بهار : اوکیه هرجور خودت میدونی . . . . « خونه حامی » حامی : آرمین ، میخواستم یچیزی بهت بگم آرمین : چی ؟ بگو ؟ حامی : بگرد یه کافه خوب و پنج پیدا کن . از این به بعد باید قرارامونو یجایی مثل کافه و رستوران تنظیم کنیم که زیاد تابلو نباشه ، مخصوصا حالا که نفوذی زیاد شده آرمین: اوکیه کدوم محدود باشه حامی : 😐 آرمین: چیهه خوو حامی : آرمین مگه می‌خوام خونه اجاره کنم ، میگم بگرد خب‍*ر مرگم « خدا نکنه » فقط یه کافه پیدا کن آرمین: باشهه حالااا چرا جوش میاری حامی : سریع تر . راستی از بچه ها خبر نداری ؟ آرمین: چرا همین یه ساعت پیش با یکیشون حرف زدم . نگران نباش ، همه چی اوکیه. حامی : خوبه ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁰ . . . « دفتر کار دانیال » ((گوشی دانیال زنگ میخوره )) دانیال : الو ؟ طاهره خانم : الو سلام دانیال جان دانیال : عهه سلام خاله خوبی؟ طاهره خانم : خوبم فداتشم ، تو خوبی؟ دانیال : قربونت خوبم چه خبراااا؟ آهو خوبه ؟ (( به تو چه ؟ فوضول 😒🌚)) طاهره خانم : خبری نیست خاله ، آهو هم خوبه رفته سرکار ، تو چه خبر ؟ دانیال: خبری نی . مشغولم . درگیر پرونده و اینا .. طاهره خانم: آهاا خوبه پس مراقب خودت باش دانیال : چشم خاله نگران نباش طاهره خانم : دانیال ، زنگ زدم ببینم امشب وقت داری ؟ دانیال : برای چی خاله ؟ طاهره خانم : میخواستم با مامانت شام بیاین اینجا دانیال : به به ! به چه مناسبتی 😋 ؟ طاهره خانم: وااا دانیال مگه شام خوردن خونه ی من مناسبت میخواد ! حالا میاین؟ دانیال : بعلههه چرا نیام! اتفاقا انقد دلم برای دستپختت تنگ شده 😋 طاهره خانم: خب حالااا نمی‌خواد چاپلوسی کنی ، بیا منتظرتونم دانیال : به روی چشم 🫡 طاهره خانم : خدافظ دانیال : خدافظ . . . « خونه حامی » آرمین : حامی ، یه کافه پیدا کردم ، عالی و شیک درجه یک 🤌🏻 حامی : کجاس؟ آرمین : زعفرونیه حامی : از کجا پیداش کردی آرمین: ظهر که رفتم بیرون رفتم اون حدودا داشتم بر می‌گشتم خونه چشمم افتاد بهش به نظرم خوب اومد حامی : اوکیه ، فردا یه قرار با متین بزار اونجا، آدرس بده، بهش بگو اونایی که سفارش داده بودی آماده اس فردا بیاد پولشو بده تحویل بگیره . « نویسنده: متین هم یه قاچاقچیه » حامی : ح اسم کافه هه چی بود؟ آرمین: سیاه سفید . حامی : هاا سیاه سفید ، یادمه نازنین دوست داشت یبار بریم اونجا ... راستی به متین بگو تنها بیاد سر قرار حواسشم جمع کنه آرمین: باشه « حامی می‌ره » آرمین: هعی اینم بیچاره فکر این دختر داره دیوونش می‌کنه .. ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹¹ . . . «شب ، خونه آهو » (( آهو وارد خونه میشه ، یهو میبینه دانیال و خالش اومدن خونشون )) آهو : عههه سلامم 😊 خاله مریم : سلااممم آهوی خودم خوبی عزیزم ☺️ آهو : خوبم خاله جون شما خوبی از این ورااا ☺️ خاله مریم: هیچی مامانت شام دعوتمون کرده . آهو : آهااا (( از بغل خاله میاد بیرون و با دانیال چشم تو چشم میشه )) آهو : سلام 😒 دانیال : سلامم خوبی ؟ آهو : مرسی شما خوبی ؟ دانیال : مرسی خسته نباشید. آهو : ممنون شمام همینطور ☺️ دانیال : تنهایی برگشتی ؟ میخواستی زنگ بزنی بیام دنبالت آهو : ممنون راضی به زحمت شما نیستم . دوستم میارتم 😒 دانیال : آهااا ، دوستت کیه اونوقت ؟ (( نویسنده : پعه چقدر این بشر فوضوله 😒)) آهو : بهار دانیال : آهااا همون دختره که وقتی من میام اونجا بهم چپ چپ نگاه میکنه😂😂 آهو : دیگه حالا من طرز نگاه کردنش به شمارو ندیدم ولی آره همونه 😒 دانیال : خوبه طاهره خانم : آهو حرفو ول کن برو لباساتو عوض کن بیا سر شام حرف میزنین آهو : چشم (( آهو لباساشو عوض می‌کنه و برمیگرده ، میشینه سر سفره ولی هروقت دانیال سعی می‌کنه صحبت رو باهاش باز کنه حرفو میپیچونه ، بعد از شام دانیال و مامانش یه ساعتی میمونن و میرن )) . . . « خونه حامی » آرمین: حامی ، متین واسه ساعت ۱۰ صبح فردا قرار گذاشته حامی :... آرمین : حامی ؟ حامی :... (( آرمین جواب نمیده ، آرمین بلند میشه داخل خونه دنبالش میگرده ، حامی رو هیچ کجا پیدا نمیکنه )) آرمین: یعنی چی ؟ پس کجا رفته ؟ نگفت جایی می‌ره ... (( وارد اتاق خوابش میشه ، حامی رو میبینه که نشسته لبه تخت و به عکس نازنین خیره شده ... )) آرمین: حامی (( حامی از جا میپره)) آرمین: بابا حامی قلبم اومد تو حلقم چرا هروی صدات میزنم جواب نمدی ترسیدم فکر کردم طوریت شده 😒 حامی : ببخشید نشنیدم ، چیزی شده ؟ آرمین: هیچی متین واسه فردا ۱۰ صبح قرار گذاشته حامی : آها خوبه ... آرمین: کاری نداری؟ می‌خوام بخوابم ... حامی : نه ، شب بخیر ... آرمین: شب بخیر . (( آرمین میاد بیرون و در اتاقو می‌بنده )) آرمین: کاش میشد یکاری کنم فکر نازنین از سرش بیوفته ، این چند وقت دیگه روانی میشه ... ادآمه دآرد.