eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
191 دنبال‌کننده
44 عکس
21 ویدیو
0 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg🖤 ناشناس همیشگی مون 🍓✨ عضو جمعیت کانون نویسندگان 📝𝟭𝟰𝟱
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁸ . . . «دفتر دانیال » دانیال : سروان امیری ، سروان امیری ؟ « سروان امیری میاد داخل و سلام نظامی میده » سروان امیری : بله قربان با بنده کاری داشتید ؟ دانیال: خبری از اون جن‍*سای داخل کانتینر ها نشد؟ سروان امیری: خیر قربان . بچه ها داخل همه کانتینر ها رو گشتن اما متاسفانه چیزی پیدا نکردن . « دانیال مشتشو میکوبه روی میز طوری که سروان امیری یه متر از جاش میپره 😂» دانیال : پیگیری کن ببین کی خبر این جن‍*سارو داده سروان امیری: چشم قربان دانیال: در ضمن خبری از اون باند مافیایی که دنبالشون بودیم نشد؟ سروان امیری: خیر قربان ، نیروی نفوذی که بین شون قرار دادیم میگه چند وقته جلسه ای برگزار نمیکنن و زیاد فعالیتی ندارن . دانیال : رییسشون چی ؟ نتونستین شناساییش کنین ؟ سروان امیری: خیر قربان فقط در حد چندتا اطلاعاته ما فقط میدونیم رییسشون با خانم نازنین بهادری که همین چند وقت پیش کشته شدن ، در کنار رابطه کاری رابطه عاشقانه هم داشته و خب از وقتی ایشون به قتل رسیدن زیاد خودشو نشون میده . در حال حاضر چیز دیگری از ایشون در دسترس نیست ... دانیال : خیله خب برو به کارات برس ... « سروان امیری سلام نظامی میده و می‌ره » . . . « فردا صبح » آرمین: حامی بچه ها رسیدن اسکله ، کشتی میخواد حرکت کنه . حامی : اوکیه فقط بهشون بگو حواسشون رو جمع باشه رسیدن مقصد بگن تا مشخصات کسی که برای تحویل میاد رو بهشون بگم آرمین :‌ حله ، فقط ... حامی : فقط چی ؟ آرمین : هیچی بیخیال ... حامی : یعنی چی واسه چی حرف تو میخوری ؟ آرمین : ولش کن چیز مهمی نیست حامی : آرمین ، چی میخوای بگی حرفتو بزن . آرمین: بچه ها تونستن کسی رو که نازنین رو کش‍*ته پیدا کنن ... حامی : چیییی؟ اونوقت تو همچین چیز مهمی رو از من قایم می‌کنی ؟ حالا کی هست ؟ مشخصاتش چیه ؟ آرمین : سرگرد دانیال نیک زاد . کسی که مسئول هدایت اون عملیات بوده ... حامی : خب خیلی خوبه به بچه ها بگو زیر نظرش بگیرن به وقتش میرم سراغش آرمین: حامی میخوای با کی در بیوفتی ؟ با پلیس؟ میدونی طرف کیه ؟ یه کلانتریه و این سرگرده . اگه بکش‍*یش نمیتونی قسر در بری حامی : کی خواست قسر در بره ؟ ببین آرمین اگه نمیدونستی بدون ، من تنها روزی دلم آروم میگیره که انتقام نازنین رو از این مرت‍*یکه بگیرم دیگه بقیش واسم مهم نی ... آرمین : خیله خب باشه . فقط خواستم بگم قبلش خوب فکراتو بکن... حامی : فکرامو کردم . الآنم نمی‌خوام دیگه راجبش حرف بزنم ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁹ . . . « خونه آهو » طاهره خانم : آهو ، آهو پاشو مامان ، چقدر می‌خوابی ، پاشو بهار زنگ زد گفت میاد دنبالت باهم برین سر کار ، پاشو آهو : باششهه مامان پنج دقیقه دیگه خودم پا میشم طاهره خانم : عهههه آهو پاشو دیگههه الان بهار میرسه بیخودی معطل تو میشه . «آهو با موهای سیخ سیخی و قیافه خواب آلود از جاش پا میشه .» طاهره خانم: نگاشش کنن ، پاشو برو دست و صورتتو بشور یه شونه ام به موهات بزن عین جوجه تیغی شدی . آهو : عهههه مامااانن طاهره خانم: باشه حالا پرنسس خانم پاشو دیرت نشه 😂 آهو : چشم 😂 « داخل ماشین » بهار : بببههه سلام خوابالووو آهو : سلام 😒 بهار : هااا چیه از اون روزاست که از دنده چپ پا شدی ؟ آهو : وایی بهار بیخیال ، توام شوخ طبعیت کل کرده اول صبحی بهار : ببین می‌خوام قشنگ شادابت کنم میرسیم کافه بتونی قششنگگ نگاه های عاشقانه شعبانی رو تحمل کنی 😂 آهو : وایی خدا نکشتت 😂 بهار : میگما حالا که آقای دزدگیر انقدر پیگیرته بهش بگو توی یه کوچه پس کوچه ی خلوتی چیزی این مرت‍*یکه رو خفتش کنه که دیگه فکر تو از کلش بپره 😂 آهو : آرهه ایشونم میگه چشممم بهار: نه میگه « ادای دانیالو در میاره » ببین بهار عزیزم همه چیو که نباید با داد و بیداد و دعوا حل کرد گاهی وقت ها با یک گفتگوی ساده می‌توان مشکلات را حل کرده و آرامش را به زندگی بر گرداند 😂😂 آهو : وایی بهار بسهه دلم درد گرفت 😂 بهار : والااا آهو : ولش کن من خودم یجوری از پس شعبانی بر میام . الان به دانیال بگم فکر می‌کنه خیلی خاطرشو می‌خوام جوگیر میشه بهار : اوکیه هرجور خودت میدونی . . . . « خونه حامی » حامی : آرمین ، میخواستم یچیزی بهت بگم آرمین : چی ؟ بگو ؟ حامی : بگرد یه کافه خوب و پنج پیدا کن . از این به بعد باید قرارامونو یجایی مثل کافه و رستوران تنظیم کنیم که زیاد تابلو نباشه ، مخصوصا حالا که نفوذی زیاد شده آرمین: اوکیه کدوم محدود باشه حامی : 😐 آرمین: چیهه خوو حامی : آرمین مگه می‌خوام خونه اجاره کنم ، میگم بگرد خب‍*ر مرگم « خدا نکنه » فقط یه کافه پیدا کن آرمین: باشهه حالااا چرا جوش میاری حامی : سریع تر . راستی از بچه ها خبر نداری ؟ آرمین: چرا همین یه ساعت پیش با یکیشون حرف زدم . نگران نباش ، همه چی اوکیه. حامی : خوبه ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁰ . . . « دفتر کار دانیال » ((گوشی دانیال زنگ میخوره )) دانیال : الو ؟ طاهره خانم : الو سلام دانیال جان دانیال : عهه سلام خاله خوبی؟ طاهره خانم : خوبم فداتشم ، تو خوبی؟ دانیال : قربونت خوبم چه خبراااا؟ آهو خوبه ؟ (( به تو چه ؟ فوضول 😒🌚)) طاهره خانم : خبری نیست خاله ، آهو هم خوبه رفته سرکار ، تو چه خبر ؟ دانیال: خبری نی . مشغولم . درگیر پرونده و اینا .. طاهره خانم: آهاا خوبه پس مراقب خودت باش دانیال : چشم خاله نگران نباش طاهره خانم : دانیال ، زنگ زدم ببینم امشب وقت داری ؟ دانیال : برای چی خاله ؟ طاهره خانم : میخواستم با مامانت شام بیاین اینجا دانیال : به به ! به چه مناسبتی 😋 ؟ طاهره خانم: وااا دانیال مگه شام خوردن خونه ی من مناسبت میخواد ! حالا میاین؟ دانیال : بعلههه چرا نیام! اتفاقا انقد دلم برای دستپختت تنگ شده 😋 طاهره خانم: خب حالااا نمی‌خواد چاپلوسی کنی ، بیا منتظرتونم دانیال : به روی چشم 🫡 طاهره خانم : خدافظ دانیال : خدافظ . . . « خونه حامی » آرمین : حامی ، یه کافه پیدا کردم ، عالی و شیک درجه یک 🤌🏻 حامی : کجاس؟ آرمین : زعفرونیه حامی : از کجا پیداش کردی آرمین: ظهر که رفتم بیرون رفتم اون حدودا داشتم بر می‌گشتم خونه چشمم افتاد بهش به نظرم خوب اومد حامی : اوکیه ، فردا یه قرار با متین بزار اونجا، آدرس بده، بهش بگو اونایی که سفارش داده بودی آماده اس فردا بیاد پولشو بده تحویل بگیره . « نویسنده: متین هم یه قاچاقچیه » حامی : ح اسم کافه هه چی بود؟ آرمین: سیاه سفید . حامی : هاا سیاه سفید ، یادمه نازنین دوست داشت یبار بریم اونجا ... راستی به متین بگو تنها بیاد سر قرار حواسشم جمع کنه آرمین: باشه « حامی می‌ره » آرمین: هعی اینم بیچاره فکر این دختر داره دیوونش می‌کنه .. ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹¹ . . . «شب ، خونه آهو » (( آهو وارد خونه میشه ، یهو میبینه دانیال و خالش اومدن خونشون )) آهو : عههه سلامم 😊 خاله مریم : سلااممم آهوی خودم خوبی عزیزم ☺️ آهو : خوبم خاله جون شما خوبی از این ورااا ☺️ خاله مریم: هیچی مامانت شام دعوتمون کرده . آهو : آهااا (( از بغل خاله میاد بیرون و با دانیال چشم تو چشم میشه )) آهو : سلام 😒 دانیال : سلامم خوبی ؟ آهو : مرسی شما خوبی ؟ دانیال : مرسی خسته نباشید. آهو : ممنون شمام همینطور ☺️ دانیال : تنهایی برگشتی ؟ میخواستی زنگ بزنی بیام دنبالت آهو : ممنون راضی به زحمت شما نیستم . دوستم میارتم 😒 دانیال : آهااا ، دوستت کیه اونوقت ؟ (( نویسنده : پعه چقدر این بشر فوضوله 😒)) آهو : بهار دانیال : آهااا همون دختره که وقتی من میام اونجا بهم چپ چپ نگاه میکنه😂😂 آهو : دیگه حالا من طرز نگاه کردنش به شمارو ندیدم ولی آره همونه 😒 دانیال : خوبه طاهره خانم : آهو حرفو ول کن برو لباساتو عوض کن بیا سر شام حرف میزنین آهو : چشم (( آهو لباساشو عوض می‌کنه و برمیگرده ، میشینه سر سفره ولی هروقت دانیال سعی می‌کنه صحبت رو باهاش باز کنه حرفو میپیچونه ، بعد از شام دانیال و مامانش یه ساعتی میمونن و میرن )) . . . « خونه حامی » آرمین: حامی ، متین واسه ساعت ۱۰ صبح فردا قرار گذاشته حامی :... آرمین : حامی ؟ حامی :... (( آرمین جواب نمیده ، آرمین بلند میشه داخل خونه دنبالش میگرده ، حامی رو هیچ کجا پیدا نمیکنه )) آرمین: یعنی چی ؟ پس کجا رفته ؟ نگفت جایی می‌ره ... (( وارد اتاق خوابش میشه ، حامی رو میبینه که نشسته لبه تخت و به عکس نازنین خیره شده ... )) آرمین: حامی (( حامی از جا میپره)) آرمین: بابا حامی قلبم اومد تو حلقم چرا هروی صدات میزنم جواب نمدی ترسیدم فکر کردم طوریت شده 😒 حامی : ببخشید نشنیدم ، چیزی شده ؟ آرمین: هیچی متین واسه فردا ۱۰ صبح قرار گذاشته حامی : آها خوبه ... آرمین: کاری نداری؟ می‌خوام بخوابم ... حامی : نه ، شب بخیر ... آرمین: شب بخیر . (( آرمین میاد بیرون و در اتاقو می‌بنده )) آرمین: کاش میشد یکاری کنم فکر نازنین از سرش بیوفته ، این چند وقت دیگه روانی میشه ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹² . . . « فردا صبح ، کافه » بهار : آهوو ، چته چرا اخمات جاده چالوس ساخته ؟ آهو : هیچی بابااا بهار : ماشالا دروغم بلد نیسی ، بگو ببینم چی شده؟ آهو : هیچی مامانم دیشب دانیالو با خالم دعوت کرده بود خونمون ، به منم نگفته بود . بهار : واااا خب این عصبانیت داره؟ آهو : آخه تو اونجا نیستی این دانیالو ببینی که ! همشششش ور ور ورررر ، جوابشم نمیدم انگار بدتر می‌کنه مثل آدمایی که میخوان برن روی اعصاب یه نفر و لجشو در بیارناا همش می‌پرسه ، با کی اومدی ؟ دوستت کیه چمیدونم فلانه بهمانه ، اه خسته شدم از دستش 😒 بهار : عجباااا😂😂 آهو : بجای خندیدن یه راهکار نشونم بده فکرمو از کله ی دانیال بندازم بیرون. بهار : ببین آهو جونم ، صد بار بهت گفتم ، تو باید با یه نفر باشی تا دانیال بیخیالت بشه ، اون وقتی ببینه تو کس دیگه رو دوست داری چه بخواد چه نخواد کم کم باید فراموشت کنه ، کسی که نمیتونه زوری کسیو عاشق خودش کنه 😒 آهو : چمیدونم شاید حق با تو باشه ... بهار : معلومه که حق با منه، حالا مشتری اومده برو سفارشارو بگیر تا شعبانی جون نیومده 😂 آهو : چشم 🫡😂 . . . « ماشین حامی ، روبه روی کافه » ((حامی یه نگاهی به کافه میندازه )) حامی : همینجاس؟ آرمین : آره ! خوبه ؟ حامی : آره بابا مگه می‌خوایم چیکار کنیم ، یه قرار می‌خوایم بزاریم . آرمین: فقط حامی ، زیاد میایم اینجا شک نکنن بهمون حامی : نه بابااا فوقش فکر میکنن پاتوق مون شده ، فوقش هرزگاهی میریم یه کافه دیگه هرزگاهی میایم اینجا . آرمین : اوکیه ، بریم ؟ حامی : بریم . . . . « داخل کافه » حامی : جای خوبیه ، نسبتا خلوته . آرمین: فک کنم چون اول صبحه خلوته حامی : اوهوممم (( حامی به دور و اطراف نگاه می‌کنه ، موقع نگاه کردن چشمش میوفته به گارسونی که داره سفارش میز بغلی رو میگیره )) حامی : آرمین ؟ آرمین : ها؟ حامی : اون دختره رو نگا اونجا . آرمین: کدوم ؟ حامی : اون گارسونه ، همون که داره سفارش اون خانومه رو میگیره . (( آرمین بر میگرده نگاه می‌کنه )) آرمین: خب ؟ حامی : این دختره همون نیس که اونشب نجاتش دادیم بردیمش بیمارستان ؟ (( آرمین یکم دقیق تر نگاه می‌کنه )) آرمین : اومم چرا خودشه .‌.. ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹³ . . . ((حامی یکم دقیق تر به آهو نگاه می‌کنه )) حامی (( داخل ذهنش )) : چقدر شبیه نازنینه ... آرمین: هووشش حامی ، بسه خوردی دختررو از بس نگاش کردی حامی : 😒 - اومد سفارش بگیره رو نکنی ما اونشب نجاتت دادیم و اینا هااا ، ول کن من حوصله ندارم + اوو حالا کی خواست بگه ؟ . . . (( آهو سفارش میز بغلی رو میگیره و می بره داخل آشپزخونه ، در همون حال حواسش هم به پسری که میز کناری نشسته هست )) آهو : اهه چرا چشم از من بر نمیداره ؟ بهار : کیو میگی ؟ - همون پسره که رو اون میزه نشسته رو میگم + کو؟ (( بهار نگاه می‌کنه )) + وااا آهو اون بدبخت که اصن سرش تو گوشیشه -بخداا بهار الان رفت سر گوشیش از اون موقع تا حالا داشت نگام میکرد + آخه دیده خیلی خوشگلی گفته حیفه چشمام دختر به این خوشگلی رو نگاه نکنه - بهار ؟ شب تو کارخونه خیار شور خوابیدی ؟ + نه والاا خونه خودمون بودم 😂 - مسخرهعه😒 + حالا ول کن این حرفارو ، برو سفارش بگیر ازشون 😂 - چشمم 😒 (( آهو از آشپزخانه میاد بیرون و می‌ره سمت میز حامی )) . . . حامی : عه آرمین ، دختره داره میاد این سمت ! آرمین : باشه بابااا ضایع نکنن (( آهو میرسه سر میز )) آهو : سلام ، خیلی خوش اومدین بفرمائین ، چی میل دارین ؟ حامی (( داخل ذهن )) : چقدر صداش قشنگه … حامی: … آرمین: … (( آرمین که میبینه حامی صداش بند اومده خودش جواب میده )) آرمین: ما فعلا سفارشی نداریم ، منتظر کسی هستیم . آهو : آهاا اشکال نداره من بعداً سفارش میگیرم ازتون . آرمین : خیلی ممنون … (( آهو می‌ره )) آرمین: حامییی👋 حامی : ها؟ + واسه چی هرچی دختره نگات می‌کنه جواب نمیدی ؟ - مگه چیزی گفت ؟ 😐 + + سه ساعت داشت نگا میکرد سفارش بپرسه 😒 - آهاا من متوجه نشدم ... + باباااا اینجوری خیره نشو به دختره مردم فک می‌کنه اسکلی چیزی هستی 😂 - خببب حالا توام😒 ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ . . . « آشپزخونه کافه » بهار : چیشد؟ آهو : هیچی ، گفتن منتظر یه نفریم وقتی اومد سفارش میدیم ... + آهااا ــــ بهار ، ولی این پسره یچیزیش میشه + چطور مگه ؟ ــــ هیچی بابااا رفتم سفارش بگیرم اون پسر دومیه یجورییی زل زده بود به من که نگو ، اههه😒 + اووو آهو مگه اولین باره که مشتری ه‍*ول داریم ، همیشه از این آدما میان اینجا . - آره خب ، ولی اونا حداقل یه تیکه مینداختن یچیزی میگفتن ، منم جوابشونو میدادم ، ولی این یکی فرق داره ، این ته چشماش یجوریه ، میدونی انگار چشماش با آدم حرف میزنه... + برو بابااا خیالاتی شدی ... . . . (( متین میاد داخل کافه و چشمش که به حامی و آرمین میخوره می‌ره سمت میز )) متین : سلام واسه چی اینجا قرار گذاشتین؟ حامی : واسه امنیت بیشتر اینجوری بهتره. + آها اوکیه. خب سفارشم آماده اس . - آره آماده اس ، توی کیفه خواستی بری میدمش دستت . (( نویسنده: یعنی چی توشه ؟😂)) + اوکی ، شماره کارت بده ... - 6037... ((آهو که میبینه متین اومده دوباره میاد واسه سفارش )) آهو : سلامی دوباره خیلی خوش اومدین بفرمائین چی میل دارین ؟ حامی : من یه قهوه میخورم + فقط یه قهوه ؟ - پیشنهادی دارین واسه کنارش؟ + اومم میتونم کیک بزارم کیک قهوه مون خیلی خوبه - اوکیه آرمین : منم یه شیک شکلات میخورم + بعله متین : منم یه آمریکانو با یه کیک شکلاتی کنارش + خیله خب چیز دیگه ای نیاز ندارین ؟ همگی : خیر (( آهو می‌ره ، چند دقیقه بعد سفارششون رو براشون میاره )) متین : زود بخورین بریم ، من کار دارم . حامی : خیله خب (( کیفو میده دستش )) اینم سفارشت. + ممنون ، خدافظ - خدافظ آرمین : بیا ما هم بریم - باشه (( میرن حساب میکنن و میان بیرون )) حامی : آرمین به نظرت این دختر گارسونه ، یکم شبیه نازنین نیست؟ آرمین : وایی حامی بیخیال تو روح نازنین ، از وقتی اون دختر مرده تو همه رو شبیهش میبینی (( سوار ماشین میشن )) حامی (( داخل فکرش )): ولی من بیخیال نمیشم ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁵ . . . « صبح ، خونه حامی » (( آرمین از خواب بیدار شد ، رفت داخل سالن ولی انگار هیچکس خونه نبود)) آرمین: حاممیییی؟ (( هیچکس جواب نمیده ، آرمین نگاهش میوفته به کاغذی که روی میز غذاخوریه )) نوشته روی کاغذ : -------------------------------------- رفتم بیرون ، زود برمیگردم . تا میام یه خبر از بچه ها بگیر ببین رسیدن یا نه حامی -------------------------------------- آرمین: هعییی دوباره این بی خبر از خونه زد بیرون ... . . . «حامی » (( از ماشین پیاده میشه و جلوی کافه وایمیسه ، از خونه که زد بود بیرون تصمیم گرفته بود بیاد و اینجا و یبار دیگه اون دخترو ببینه ، ولی الان دودل شده بود )) حامی : آخه برم چی بهش بگم ؟ برم بگم من نجاتش دادم ؟ فوقش یه تشکر بکنه . بعدش چی ؟ نمیشه که هر دفعه به این بهونه برم ببینمش ، اونوقت با خودش فکر بد می‌کنه . (( می‌ره سمت ماشین که برگرده خونه ، ولی...)) حامی : ولی نه ! این دفعه کنار نمی‌کشم ، خواست چیزی بگه ، فوقش میگم ازش خوشم میاد . (( می‌ره سمت در کافه و می‌ره داخل ، می‌ره سمت همون میزی که دیروز نشسته بود و میشینه )) . . . ((‌ آهو که میاد ببینه مشتری اومده یا نه ، میبینه همون پسر دیروزی بازم اومده )) آهو : وااا ، باز این اومد 😒 بهار : کیی؟ + همین پسره - کو ببینم ... - حاجی بخدااا این از تو خوشش اومده 😂 + بیخود 😒 - حاجی من دیروز دقت نکردم ،ولی حالا که خوب میبینم عجب دافیههه 😮‍💨 + خاک بر سرتتت😂😒 - برو ، برو سفارششو بگیر ببین چی لازم داره 😂 + هعی ، خیله خب باشه . . . . (( حامی سرگرم گوشیشه )) آهو : سلام ، خیلی خوش اومدین 😒 حامی : س سلام ممنون + خب ،چی میل دارین ؟ - قهوه با کیک +چیز دیگه لازم ندارین؟ - نه ممنون ((آهو میخواد بره که ...)) - ببخشید ؟ + بله ؟ - میشه یه دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ + بفرمایین . - میخواستم درباره یچزی باهاتون حرف بزنم + میشنوم... - اوممم راستش من + ببینید آقای محترم ، اگر می‌خواین درباره درخواست دوستی و... اینا حرف بزنید که من مخالفم گفتم همین الان جوابتون رو بدم (( نویسنده: خب حالااا بزار بدبخت حرفشو بزنه شاید خواست یچیز دیگه بگه 😒)) - نه نه ، درباره اون چیزا نیست + پس چی ؟ - منو یادتون نمیاد ؟ + شما همون آقایی هستین که دیروزم اومده بودین - نننهه به غیر از اون! + خیر شما رو یادم نمیاد ... - اون شب رو چی ؟ اون شبی که سه نفر میخواستن بدزدنتون ؟ (( آهو یکم گیج میشه )) + شما اون شب رو از کجا میدونین؟ - آخه من همون کسیم که اون شب... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ . . . (( آهو هاج و واج به حامی نگاه می‌کنه و روی صندلی ، روبه روش میشینه )) آهو : یعنی ، یعنی شما اون شب منو نجات دادین و بردین بیمارستان ؟ حامی : بعله ، من بودم ، من همون لحظه که دیدمتون شمارو شناختم ولی خب شما چون اون شب بیهوش بودین موفق نشدین منو ببینین + آها پرستار داخل بیمارستان هم گفت یه آقایی منو آورده اونجا و گفته خودش منو نجات داده ... - بعله اون آقا من بودم + من ، من نمی‌دونم چجوری باید از شما تشکر کنم 🥹 واقعا ازتون ممنونم اگه اون شب شما منو نجات نداده بودین معلوم نبود چه بلایی سرم میومد مرسی واقعا ✨ - خواهش میکنم کاری نکردم وظیفم بود ، و اینکه از این به بعد خیلی مواظب خودتون باشین و دیگه اون وقت شب بیرون نرین چون خیلی خطرناکه + بعله حق با شماس من اون شب تا دیروقت کافه بودم و داشتم بر می‌گشتم خونه که اون اتفاق افتاد - آها بعله در هر صورت اگر هم مجبورین سر کار بمونین باید یه نفر بیاد دنبالتون چون شهر اون موقع شب واسه یه دختر خیلی ناامنه (( نویسنده : آقای صالحی بزار حالا باهاش اوکی بشی بعد تعیین تکلیف کن برای دختر مردم 😑 )) + بعله از اون موقع من با همکارم میرم و میام . - آها خیلی خوبه + ای وای ببخشید من خیلی حرف زدم برم سفارشتون رو بیارم 😁 - نه بابا ، بفرمایید . . . « آشپزخونه کافه » آهو : بهار یچی بگم برگات بریزه ! بهار : چی شده ؟ + این پسره بود دیروز و امروز اومد اینجا گفتم همش نگام می‌کنه - خوووو + این همونه که اون شب منو از دست اون آدما نجات داده - کدوم شب ؟ کدوم آدما ؟ 😑+ - خب چیهههه + همون شب که میخواستن بزدنم ، اومدی بیمارستان دنبالم - اهااااا خببب؟ + این پسره اون شب منو نجات داده ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁷ . . . بهار : چچچیی! آهو : منم اولش همین ری اکشن رو نشون دادم + میگما حالا از کجا معلوم جز اون سه نفری نبوده که میخواستن بدزدنت ، بعید نیستا ، شاید حالا اومده جور دیگه بهت نزدیک بشه - نه باباااا توامم، اونا رو من یادمه هیکلاشون متوسط بود این مثل غول بیابونیه ، وقتی وایمیسه ۱۹۰ تا قد داره + اوممم ، ولی حاجی عجب قیافه ای داره من جای تو بودم باهاش اوکی میشدم 😜 - گم‍*شو باباااا عههه ، هوللل😂 + باشه ، حالا بیا برو سفارششو ببر معلومه منتظرته 😜 - آدم باششش😂😒 + آدمم تو نمی‌فهمی 🤣 . . . حامی « با خودش » : خب آقا حامی ، کار خودتو کردی ، بعدش چی ؟ الان مثلا بهش گفتی قضیه رو ، بعداً چی میشه ، فوقش یه هفته دیگه فراموش می‌کنه تو وجود داری و اصن یادش می‌ره ، مثلا میخواستی بهش بگی که خودشو تو دلش جا کنی ، چیشد ؟ دیدی که فقط یه تشکر ازت کرد و حرفایی هم که بهش زدی فقط در جوابش یه چشم خشک و خالی گفت ، اصن گیریم بخوای بهش پیشنهاد بدی ، وقتی شغلتو بفهمه ،وقتی بفهمه چی کاره ای ، فکر می‌کنی چیکار می‌کنه؟ هاا؟ وایمیسه قربون صدقت می‌ره ؟ میگه آفرین قاچاقی من ؟ نخیررر احمق مثل آشغال میندازتت کنارررر ... (( حامی از کاری که کرده پشیمون میشه ، بلند میشه برگرده خونه که ...)) آهو : ببخشید ؟ (( حامی با صدای آهو سر جاش میخکوب میشه ، سرشو برمیگردونه و زل میزنه داخل چشماش ...)) حامی « با خودش » : چقدر چشاش قشنگع ... + آقا ؟ حالتون خوبه ؟ - چی؟ بله من خوبم شما خوبین ؟ + ممنون . سفارشتون رو آوردم - آخخ ببخشید حواسم نبود 😅 + اشکالی نداره 😊 (( حامی دوباره پشت میز میشینه ، آهو سفارشو می‌زاره روی میز )) - خیلی ممنون ازتون .☺️ + خواهش میکنم کاری نکردم 😌 (( حامی میخواد بازم حرف بزنه که گوشیش زنگ میخوره )) حامی : ببخشید آهو : اشکال نداره ، کاری با بنده ندارید ؟ + خیر ، ممنون - خواهش میکنم (( آهو می‌ره ، حامی جواب گوشیشو میده )) حامی : الو ؟ آرمین : الو حامی ؟ کجایی ؟ + خونه عمم - باز تو بامزگیت گل کرد ؟ + خب یعنی چی کجایی ، اومدم بیرون دیگه - اینو خودم می‌دونم ، سریع برگرد بچه ها رسیدن می‌خوان جن‍*سارو تحویل بدن + عههه اصن حواسم نبود الان میام - بدوو (( حامی گوشیو قطع می‌کنه ، سفارششو سریع میخوره و می‌ره سمت صندوق)) حامی : ببخشید « با داد » آهو : بفرمایین + میخواستم حساب کنم - بله چشم (( فیشو میده دستش )) + بفرمایید (( کارتشو میده )) - رمزتون ؟ + ۱۳۷۶ - خیلی خوش اومدین ، بازم تشریف بیارید + حتماا (( حامی از کافه میاد بیرون )) + حتما ، بازم تشریف میارممم ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁸ . . . « خونه حامی » حامی : مننن اومدمممم آرمین: خوش اومدی عششقمممم + بلههه؟ - هیچی ببخشید 😂 + چه خبر 😒 - هیچی امیر همین الان قطع کرد گفت یه چند دقیقه دیگه کشتی پهلو میگیره + اومم خوبه - کجا رفته بودی؟ + منن؟ هیچی ... رفته بودم یه نفرو ببینم - یه نفر ؟ یه نفر کیه اونوقت ؟ + یکی بود برای سفارش یسری جن‍*س باهاش قرار داشتم - سراغ اون دختر دیروزیه که نرفتی؟ +کدوم دختر دیروزیه ؟ ((نویسنده : نگا کن توروخدا چجوری خودشو میزنه به کوچه علی چپ 😒)) - اون دختره داخل کافه رو میگم + آهااا ، نهه بابااااا 😒 - ببین حامی ، من کاری ندارم میخوای چیکار کنی ولی هرچی که هست سمت اون دختر نرو ، این دخترا نازنین نیستن بفهمن داری چیکار می‌کنی به پات وایسن ، ولت که نمیکنن هیچچچ فرداشم میبینی با پلیس اومده در خونت پس بیخیال شو + برو باباااا کی خواست بره سراغ این دختره (( نویسنده: همین الان بود داشت مخ دختره رو میزد 😒)) - اررهه دیدم دیروز چجوری نگاش می‌کنی 😒 + چجوری مگه نگاش میکردم ؟ - یجوری زل زده بودی به دختره نزدیک بود با نگاهت قورتش بدی + مسخرهه من کی اینجوری نگاش کردم - به هر حال از ما گفتن بود (( گوشیش زنگ میخوره)) - الو امیر چیشد رسیدین ؟ امیر :... - خیله خب ، گوشیو میدم رییس بهت بگه . (( گوشیو میده دست حامی)) حامی : الو امیر امیر : سلام رییس ما رسیدیم بگین به کی جن‍*سارو تحویل بدیم + اوکی ، ببین یه مرده قد بلند و بور میاد اسکله ، روی بازوش یه تتو اژدها داره و چشماشم ابیه ، موهاشم بلنده یا گوجه ای بسته یا دم اسبی - اوکیه رییس دیدمش دم اسکله وایساده + خوبه بهش تحویل بده بگو حسابمون صاف شد - چشم + آفرین . . . « شب ، خونه آهو » آهو : مااامااانن من اومدمممم طاهر خانم : خوش اومدی عزیزکم + بههه چه بوی قرمه سبزی میادددد - اییی شکموو همش درحال بو کشیدنه + عهههه - برو لباساتو عوض کن و بیا بشین سر سفره باهات کار دارم 😉 + چه کاری ؟ - برو و بیا تا بهت بگم (( آهو می‌ره لباساشو عوض می‌کنه و برمیگرده)) + خببب ماماان خانومم چیشدههه - امروز خالت زنگ زد ... + همین 😳 فقط خاله زنگ زد ؟ - نه واسه یه کاری زنگ زد + چییی خب بگو مامان نصف جون شدمممم - قرار شد جمعه ... + خببب - بیاد واسه دانیال خواستگاری... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁹ . . . (( آهو هاج و واج به مامانش نگا می‌کنه )) آهو : خواستگاری واسه کی؟ طاهره خانوم : واسه من ! من میخوام زن دانیال بشم + مامان جدی حرف میزنم - واااا خو واسه تو دیگههه + بیخود ، زنگ بزن بگو نیان - واااا یعنی چیی + من زن دانیال نمیشم همین و بس - عههه اون وقت زن کی میخوای بشی؟حیدر کیسه کش لابد ؟ (( نویسنده: طاهره خانم والا من حیدر کیسه کش رو نمی‌شناسم ولی قراره دادامت آقا حامی بشه هااا)) + مامان ، ببین من و دانیال از بچگی با هم بزرگ شدیم ، درست دانیال پسر خالمه ، درست تو دوست داری اون دامادت بشه ، درست ولی همه اینا دلیل نمیشه که من زن دانیال بشم ، نظر من هست، مگه نه؟زنگ بزن به خاله بگو فکر یه زن دیگه کنه واسه دانیال چون نظر آهو منفیه - یعنی چی آهو ، من به خالت قول دادم ،دانیال با هزار تا آرزو داره میاد خواستگاری تو + بیخود با هزار تا آرزو میاد ، این آتیشم از اول تو و خاله روشن کردین ، اگه همش در گوشش نمیخوندین آهو، آهو دختر خالته ، آهو جز تو پناهی نداره و از این حرفا ، الان ایشون تو فکر من نبود - آهو ، یکم فکر کن ، کی بهتر از پسر خالت ، که هم آشناس هم قابل اطمینان ، تو که پدر بالا سرته نه چیزی این بهتره واست که زن دانیال بشی تا یه غریبه + وااااییی مامان دوباره حرف خودتو میزنی که آقا دانیال پسر خاله من ، درست من نمی‌خوام زنش بشممم همین ،تموم. دیگه ام حرفی در این باره نمی‌خوام بشنوم - حالا جواب خالتو چی بدم؟ + هیچی بگو اصن آهو اجاقش کوره ، چمیدونم بگو اصن می‌خوام آهو قصد ازدواج نداره - عجببب ، چشم آهو خانم ، ولی یه روزی پشیمون میشیاااا + اصن من دلم میخواد پشیمون بشم خوبه ؟ (( آهو بلند میشه می‌ره داخل اتاقش و درو محکم میکوبه)) . . . «خونه حامی » (( حامی داخل اتاقش ، روی تختش نشسته و به عکسی که امروز یواشکی از آهو گرفته خیره شده ، عکس از نیم رخ آهوعه وقتی داشت سفارش یه مشتری دیگه رو می‌نوشت )) حامی « خطاب به عکس»: چرا آنقدر برام عزیز شدی ؟ چرا نمیتونم یه لحظه از فکرت بیام بیرون ؟ کاش می تونستم بیام جلوت وایسم و همه چیو لو بدم ، حسمو ، زندگیمو ، رازامو و... کاش میشد خودت همه چیو از داخل چشمام بخونی کاش عاشق شدن انقد سخت نبود ... (( یه نفر در میزنه ، حامی سریع گوشیشو خاموش می‌کنه )) + بیا تو آرمین : حامی ، میگما بچه ها راه افتادن ، از بابت جنسام خیالت راحت تحویل دادن و طرفم تست کرده راضی بوده + خب خوبه - یچیزیم هست که باید نشونت بدم + چی؟ (( آرمین گوشیشو روشن می‌کنه و عکس یه نفرو میاره و میده دست حامی)) - اینم اونی که میخواستی ... + این کیه - قاتل نازنین + اینه پسسس... (( با دقت به عکس دانیال خیره میشه )) + خوبه بفرستش برای من ، به بچه هام بگو خوببب مواظبش باشن ، به زودی میرم سراغش ... ادآمه دآرد.