🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹³ . . .
((حامی یکم دقیق تر به آهو نگاه میکنه ))
حامی (( داخل ذهنش )) : چقدر شبیه نازنینه ...
آرمین: هووشش حامی ، بسه خوردی دختررو از بس نگاش کردی
حامی : 😒
- اومد سفارش بگیره رو نکنی ما اونشب نجاتت دادیم و اینا هااا ، ول کن من حوصله ندارم
+ اوو حالا کی خواست بگه ؟
. . .
(( آهو سفارش میز بغلی رو میگیره و می بره داخل آشپزخونه ، در همون حال حواسش هم به پسری که میز کناری نشسته هست ))
آهو : اهه چرا چشم از من بر نمیداره ؟
بهار : کیو میگی ؟
- همون پسره که رو اون میزه نشسته رو میگم
+ کو؟
(( بهار نگاه میکنه ))
+ وااا آهو اون بدبخت که اصن سرش تو گوشیشه
-بخداا بهار الان رفت سر گوشیش از اون موقع تا حالا داشت نگام میکرد
+ آخه دیده خیلی خوشگلی گفته حیفه چشمام دختر به این خوشگلی رو نگاه نکنه
- بهار ؟ شب تو کارخونه خیار شور خوابیدی ؟
+ نه والاا خونه خودمون بودم 😂
- مسخرهعه😒
+ حالا ول کن این حرفارو ، برو سفارش بگیر ازشون 😂
- چشمم 😒
(( آهو از آشپزخانه میاد بیرون و میره سمت میز حامی ))
. . .
حامی : عه آرمین ، دختره داره میاد این سمت !
آرمین : باشه بابااا ضایع نکنن
(( آهو میرسه سر میز ))
آهو : سلام ، خیلی خوش اومدین بفرمائین ، چی میل دارین ؟
حامی (( داخل ذهن )) : چقدر صداش قشنگه …
حامی: …
آرمین: …
(( آرمین که میبینه حامی صداش بند اومده خودش جواب میده ))
آرمین: ما فعلا سفارشی نداریم ، منتظر کسی هستیم .
آهو : آهاا اشکال نداره من بعداً سفارش میگیرم ازتون .
آرمین : خیلی ممنون …
(( آهو میره ))
آرمین: حامییی👋
حامی : ها؟
+ واسه چی هرچی دختره نگات میکنه جواب نمیدی ؟
- مگه چیزی گفت ؟
😐 +
+ سه ساعت داشت نگا میکرد سفارش بپرسه 😒
- آهاا من متوجه نشدم ...
+ باباااا اینجوری خیره نشو به دختره مردم فک میکنه اسکلی چیزی هستی 😂
- خببب حالا توام😒
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁴ . . .
« آشپزخونه کافه »
بهار : چیشد؟
آهو : هیچی ، گفتن منتظر یه نفریم وقتی اومد سفارش میدیم ...
+ آهااا
ــــ بهار ، ولی این پسره یچیزیش میشه
+ چطور مگه ؟
ــــ هیچی بابااا رفتم سفارش بگیرم اون پسر دومیه یجورییی زل زده بود به من که نگو ، اههه😒
+ اووو آهو مگه اولین باره که مشتری ه*ول داریم ، همیشه از این آدما میان اینجا .
- آره خب ، ولی اونا حداقل یه تیکه مینداختن یچیزی میگفتن ، منم جوابشونو میدادم ، ولی این یکی فرق داره ، این ته چشماش یجوریه ، میدونی انگار چشماش با آدم حرف میزنه...
+ برو بابااا خیالاتی شدی ...
. . .
(( متین میاد داخل کافه و چشمش که به حامی و آرمین میخوره میره سمت میز ))
متین : سلام واسه چی اینجا قرار گذاشتین؟
حامی : واسه امنیت بیشتر اینجوری بهتره.
+ آها اوکیه. خب سفارشم آماده اس .
- آره آماده اس ، توی کیفه خواستی بری میدمش دستت .
(( نویسنده: یعنی چی توشه ؟😂))
+ اوکی ، شماره کارت بده ...
- 6037...
((آهو که میبینه متین اومده دوباره میاد واسه سفارش ))
آهو : سلامی دوباره خیلی خوش اومدین بفرمائین چی میل دارین ؟
حامی : من یه قهوه میخورم
+ فقط یه قهوه ؟
- پیشنهادی دارین واسه کنارش؟
+ اومم میتونم کیک بزارم کیک قهوه مون خیلی خوبه
- اوکیه
آرمین : منم یه شیک شکلات میخورم
+ بعله
متین : منم یه آمریکانو با یه کیک شکلاتی کنارش
+ خیله خب چیز دیگه ای نیاز ندارین ؟
همگی : خیر
(( آهو میره ، چند دقیقه بعد سفارششون رو براشون میاره ))
متین : زود بخورین بریم ، من کار دارم .
حامی : خیله خب (( کیفو میده دستش )) اینم سفارشت.
+ ممنون ، خدافظ
- خدافظ
آرمین : بیا ما هم بریم
- باشه
(( میرن حساب میکنن و میان بیرون ))
حامی : آرمین به نظرت این دختر گارسونه ، یکم شبیه نازنین نیست؟
آرمین : وایی حامی بیخیال تو روح نازنین ، از وقتی اون دختر مرده تو همه رو شبیهش میبینی
(( سوار ماشین میشن ))
حامی (( داخل فکرش )): ولی من بیخیال نمیشم
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁵ . . .
« صبح ، خونه حامی »
(( آرمین از خواب بیدار شد ، رفت داخل سالن ولی انگار هیچکس خونه نبود))
آرمین: حاممیییی؟
(( هیچکس جواب نمیده ، آرمین نگاهش میوفته به کاغذی که روی میز غذاخوریه ))
نوشته روی کاغذ :
--------------------------------------
رفتم بیرون ، زود برمیگردم . تا میام یه خبر از بچه ها بگیر ببین
رسیدن یا نه
حامی
--------------------------------------
آرمین: هعییی دوباره این بی خبر از خونه زد بیرون ...
. . .
«حامی »
(( از ماشین پیاده میشه و جلوی کافه وایمیسه ، از خونه که زد بود بیرون تصمیم گرفته بود بیاد و اینجا و یبار دیگه اون دخترو ببینه ، ولی الان دودل شده بود ))
حامی : آخه برم چی بهش بگم ؟ برم بگم من نجاتش دادم ؟ فوقش یه تشکر بکنه . بعدش چی ؟ نمیشه که هر دفعه به این بهونه برم ببینمش ، اونوقت با خودش فکر بد میکنه .
(( میره سمت ماشین که برگرده خونه ، ولی...))
حامی : ولی نه ! این دفعه کنار نمیکشم ، خواست چیزی بگه ، فوقش میگم ازش خوشم میاد .
(( میره سمت در کافه و میره داخل ،
میره سمت همون میزی که دیروز نشسته بود و میشینه ))
. . .
(( آهو که میاد ببینه مشتری اومده یا نه ، میبینه همون پسر دیروزی بازم اومده ))
آهو : وااا ، باز این اومد 😒
بهار : کیی؟
+ همین پسره
- کو ببینم
...
- حاجی بخدااا این از تو خوشش اومده 😂
+ بیخود 😒
- حاجی من دیروز دقت نکردم ،ولی حالا که خوب میبینم عجب دافیههه 😮💨
+ خاک بر سرتتت😂😒
- برو ، برو سفارششو بگیر ببین چی لازم داره 😂
+ هعی ، خیله خب باشه .
. . .
(( حامی سرگرم گوشیشه ))
آهو : سلام ، خیلی خوش اومدین 😒
حامی : س سلام ممنون
+ خب ،چی میل دارین ؟
- قهوه با کیک
+چیز دیگه لازم ندارین؟
- نه ممنون
((آهو میخواد بره که ...))
- ببخشید ؟
+ بله ؟
- میشه یه دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
+ بفرمایین .
- میخواستم درباره یچزی باهاتون حرف بزنم
+ میشنوم...
- اوممم راستش من
+ ببینید آقای محترم ، اگر میخواین درباره درخواست دوستی و... اینا حرف بزنید که من مخالفم گفتم همین الان جوابتون رو بدم
(( نویسنده: خب حالااا بزار بدبخت حرفشو بزنه شاید خواست یچیز دیگه بگه 😒))
- نه نه ، درباره اون چیزا نیست
+ پس چی ؟
- منو یادتون نمیاد ؟
+ شما همون آقایی هستین که دیروزم اومده بودین
- نننهه به غیر از اون!
+ خیر شما رو یادم نمیاد ...
- اون شب رو چی ؟ اون شبی که سه نفر میخواستن بدزدنتون ؟
(( آهو یکم گیج میشه ))
+ شما اون شب رو از کجا میدونین؟
- آخه من همون کسیم که اون شب...
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ . . .
(( آهو هاج و واج به حامی نگاه میکنه و روی صندلی ، روبه روش میشینه ))
آهو : یعنی ، یعنی شما اون شب منو نجات دادین و بردین بیمارستان ؟
حامی : بعله ، من بودم ، من همون لحظه که دیدمتون شمارو شناختم ولی خب شما چون اون شب بیهوش بودین موفق نشدین منو ببینین
+ آها پرستار داخل بیمارستان هم گفت یه آقایی منو آورده اونجا و گفته خودش منو نجات داده ...
- بعله اون آقا من بودم
+ من ، من نمیدونم چجوری باید از شما تشکر کنم 🥹 واقعا ازتون ممنونم اگه اون شب شما منو نجات نداده بودین معلوم نبود چه بلایی سرم میومد مرسی واقعا ✨
- خواهش میکنم کاری نکردم وظیفم بود ، و اینکه از این به بعد خیلی مواظب خودتون باشین و دیگه اون وقت شب بیرون نرین چون خیلی خطرناکه
+ بعله حق با شماس من اون شب تا دیروقت کافه بودم و داشتم بر میگشتم خونه که اون اتفاق افتاد
- آها بعله در هر صورت اگر هم مجبورین سر کار بمونین باید یه نفر بیاد دنبالتون چون شهر اون موقع شب واسه یه دختر خیلی ناامنه
(( نویسنده : آقای صالحی بزار حالا باهاش اوکی بشی بعد تعیین تکلیف کن برای دختر مردم 😑 ))
+ بعله از اون موقع من با همکارم میرم و میام .
- آها خیلی خوبه
+ ای وای ببخشید من خیلی حرف زدم برم سفارشتون رو بیارم 😁
- نه بابا ، بفرمایید
. . .
« آشپزخونه کافه »
آهو : بهار یچی بگم برگات بریزه !
بهار : چی شده ؟
+ این پسره بود دیروز و امروز اومد اینجا گفتم همش نگام میکنه
- خوووو
+ این همونه که اون شب منو از دست اون آدما نجات داده
- کدوم شب ؟ کدوم آدما ؟
😑+
- خب چیهههه
+ همون شب که میخواستن بزدنم ، اومدی بیمارستان دنبالم
- اهااااا خببب؟
+ این پسره اون شب منو نجات داده ...
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁷ . . .
بهار : چچچیی!
آهو : منم اولش همین ری اکشن رو نشون دادم
+ میگما حالا از کجا معلوم جز اون سه نفری نبوده که میخواستن بدزدنت ، بعید نیستا ، شاید حالا اومده جور دیگه بهت نزدیک بشه
- نه باباااا توامم، اونا رو من یادمه هیکلاشون متوسط بود این مثل غول بیابونیه ، وقتی وایمیسه ۱۹۰ تا قد داره
+ اوممم ، ولی حاجی عجب قیافه ای داره من جای تو بودم باهاش اوکی میشدم 😜
- گم*شو باباااا عههه ، هوللل😂
+ باشه ، حالا بیا برو سفارششو ببر معلومه منتظرته 😜
- آدم باششش😂😒
+ آدمم تو نمیفهمی 🤣
. . .
حامی « با خودش » : خب آقا حامی ، کار خودتو کردی ، بعدش چی ؟ الان مثلا بهش گفتی قضیه رو ، بعداً چی میشه ، فوقش یه هفته دیگه فراموش میکنه تو وجود داری و اصن یادش میره ، مثلا میخواستی بهش بگی که خودشو تو دلش جا کنی ، چیشد ؟ دیدی که فقط یه تشکر ازت کرد و حرفایی هم که بهش زدی فقط در جوابش یه چشم خشک و خالی گفت ، اصن گیریم بخوای بهش پیشنهاد بدی ، وقتی شغلتو بفهمه ،وقتی بفهمه چی کاره ای ، فکر میکنی چیکار میکنه؟ هاا؟ وایمیسه قربون صدقت میره ؟ میگه آفرین قاچاقی من ؟ نخیررر احمق مثل آشغال میندازتت کنارررر ...
(( حامی از کاری که کرده پشیمون میشه ، بلند میشه برگرده خونه که ...))
آهو : ببخشید ؟
(( حامی با صدای آهو سر جاش میخکوب میشه ، سرشو برمیگردونه و زل میزنه داخل چشماش ...))
حامی « با خودش » : چقدر چشاش قشنگع ...
+ آقا ؟ حالتون خوبه ؟
- چی؟ بله من خوبم شما خوبین ؟
+ ممنون . سفارشتون رو آوردم
- آخخ ببخشید حواسم نبود 😅
+ اشکالی نداره 😊
(( حامی دوباره پشت میز میشینه ، آهو سفارشو میزاره روی میز ))
- خیلی ممنون ازتون .☺️
+ خواهش میکنم کاری نکردم 😌
(( حامی میخواد بازم حرف بزنه که گوشیش زنگ میخوره ))
حامی : ببخشید
آهو : اشکال نداره ، کاری با بنده ندارید ؟
+ خیر ، ممنون
- خواهش میکنم
(( آهو میره ، حامی جواب گوشیشو میده ))
حامی : الو ؟
آرمین : الو حامی ؟ کجایی ؟
+ خونه عمم
- باز تو بامزگیت گل کرد ؟
+ خب یعنی چی کجایی ، اومدم بیرون دیگه
- اینو خودم میدونم ، سریع برگرد بچه ها رسیدن میخوان جن*سارو تحویل بدن
+ عههه اصن حواسم نبود الان میام
- بدوو
(( حامی گوشیو قطع میکنه ، سفارششو سریع میخوره و میره سمت صندوق))
حامی : ببخشید « با داد »
آهو : بفرمایین
+ میخواستم حساب کنم
- بله چشم (( فیشو میده دستش ))
+ بفرمایید (( کارتشو میده ))
- رمزتون ؟
+ ۱۳۷۶
- خیلی خوش اومدین ، بازم تشریف بیارید
+ حتماا
(( حامی از کافه میاد بیرون ))
+ حتما ، بازم تشریف میارممم
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁸ . . .
« خونه حامی »
حامی : مننن اومدمممم
آرمین: خوش اومدی عششقمممم
+ بلههه؟
- هیچی ببخشید 😂
+ چه خبر 😒
- هیچی امیر همین الان قطع کرد گفت یه چند دقیقه دیگه کشتی پهلو میگیره
+ اومم خوبه
- کجا رفته بودی؟
+ منن؟ هیچی ... رفته بودم یه نفرو ببینم
- یه نفر ؟ یه نفر کیه اونوقت ؟
+ یکی بود برای سفارش یسری جن*س باهاش قرار داشتم
- سراغ اون دختر دیروزیه که نرفتی؟
+کدوم دختر دیروزیه ؟
((نویسنده : نگا کن توروخدا چجوری خودشو میزنه به کوچه علی چپ 😒))
- اون دختره داخل کافه رو میگم
+ آهااا ، نهه بابااااا 😒
- ببین حامی ، من کاری ندارم میخوای چیکار کنی ولی هرچی که هست سمت اون دختر نرو ، این دخترا نازنین نیستن بفهمن داری چیکار میکنی به پات وایسن ، ولت که نمیکنن هیچچچ فرداشم میبینی با پلیس اومده در خونت
پس بیخیال شو
+ برو باباااا کی خواست بره سراغ این دختره
(( نویسنده: همین الان بود داشت مخ دختره رو میزد 😒))
- اررهه دیدم دیروز چجوری نگاش میکنی 😒
+ چجوری مگه نگاش میکردم ؟
- یجوری زل زده بودی به دختره نزدیک بود با نگاهت قورتش بدی
+ مسخرهه من کی اینجوری نگاش کردم
- به هر حال از ما گفتن بود
(( گوشیش زنگ میخوره))
- الو امیر چیشد رسیدین ؟
امیر :...
- خیله خب ، گوشیو میدم رییس بهت بگه .
(( گوشیو میده دست حامی))
حامی : الو امیر
امیر : سلام رییس ما رسیدیم بگین به کی جن*سارو تحویل بدیم
+ اوکی ، ببین یه مرده قد بلند و بور میاد اسکله ، روی بازوش یه تتو اژدها داره و چشماشم ابیه ، موهاشم بلنده یا گوجه ای بسته یا دم اسبی
- اوکیه رییس دیدمش دم اسکله وایساده
+ خوبه بهش تحویل بده بگو حسابمون صاف شد
- چشم
+ آفرین
. . .
« شب ، خونه آهو »
آهو : مااامااانن من اومدمممم
طاهر خانم : خوش اومدی عزیزکم
+ بههه چه بوی قرمه سبزی میادددد
- اییی شکموو همش درحال بو کشیدنه
+ عهههه
- برو لباساتو عوض کن و بیا بشین سر سفره باهات کار دارم 😉
+ چه کاری ؟
- برو و بیا تا بهت بگم
(( آهو میره لباساشو عوض میکنه و برمیگرده))
+ خببب ماماان خانومم چیشدههه
- امروز خالت زنگ زد ...
+ همین 😳 فقط خاله زنگ زد ؟
- نه واسه یه کاری زنگ زد
+ چییی خب بگو مامان نصف جون شدمممم
- قرار شد جمعه ...
+ خببب
- بیاد واسه دانیال خواستگاری...
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁹ . . .
(( آهو هاج و واج به مامانش نگا میکنه ))
آهو : خواستگاری واسه کی؟
طاهره خانوم : واسه من ! من میخوام زن دانیال بشم
+ مامان جدی حرف میزنم
- واااا خو واسه تو دیگههه
+ بیخود ، زنگ بزن بگو نیان
- واااا یعنی چیی
+ من زن دانیال نمیشم همین و بس
- عههه اون وقت زن کی میخوای بشی؟حیدر کیسه کش لابد ؟
(( نویسنده: طاهره خانم والا من حیدر کیسه کش رو نمیشناسم ولی قراره دادامت آقا حامی بشه هااا))
+ مامان ، ببین من و دانیال از بچگی با هم بزرگ شدیم ، درست
دانیال پسر خالمه ، درست
تو دوست داری اون دامادت بشه ، درست
ولی همه اینا دلیل نمیشه که من زن دانیال بشم ، نظر من هست، مگه نه؟زنگ بزن به خاله بگو فکر یه زن دیگه کنه واسه دانیال چون نظر آهو منفیه
- یعنی چی آهو ، من به خالت قول دادم ،دانیال با هزار تا آرزو داره میاد خواستگاری تو
+ بیخود با هزار تا آرزو میاد ، این آتیشم از اول تو و خاله روشن کردین ، اگه همش در گوشش نمیخوندین آهو، آهو دختر خالته ، آهو جز تو پناهی نداره و از این حرفا ، الان ایشون تو فکر من نبود
- آهو ، یکم فکر کن ، کی بهتر از پسر خالت ، که هم آشناس هم قابل اطمینان ، تو که پدر بالا سرته نه چیزی این بهتره واست که زن دانیال بشی تا یه غریبه
+ وااااییی مامان دوباره حرف خودتو میزنی که آقا دانیال پسر خاله من ، درست
من نمیخوام زنش بشممم
همین ،تموم. دیگه ام حرفی در این باره نمیخوام بشنوم
- حالا جواب خالتو چی بدم؟
+ هیچی بگو اصن آهو اجاقش کوره ، چمیدونم بگو اصن میخوام آهو قصد ازدواج نداره
- عجببب ، چشم آهو خانم ، ولی یه روزی پشیمون میشیاااا
+ اصن من دلم میخواد پشیمون بشم خوبه ؟
(( آهو بلند میشه میره داخل اتاقش و درو محکم میکوبه))
. . .
«خونه حامی »
(( حامی داخل اتاقش ، روی تختش نشسته و به عکسی که امروز یواشکی از آهو گرفته خیره شده ، عکس از نیم رخ آهوعه وقتی داشت سفارش یه مشتری دیگه رو مینوشت ))
حامی « خطاب به عکس»: چرا آنقدر برام عزیز شدی ؟ چرا نمیتونم یه لحظه از فکرت بیام بیرون ؟ کاش می تونستم بیام جلوت وایسم و همه چیو لو بدم ، حسمو ، زندگیمو ، رازامو و...
کاش میشد خودت همه چیو از داخل چشمام بخونی کاش عاشق شدن انقد سخت نبود ...
(( یه نفر در میزنه ، حامی سریع گوشیشو خاموش میکنه ))
+ بیا تو
آرمین : حامی ، میگما بچه ها راه افتادن ، از بابت جنسام خیالت راحت تحویل دادن و طرفم تست کرده راضی بوده
+ خب خوبه
- یچیزیم هست که باید نشونت بدم
+ چی؟
(( آرمین گوشیشو روشن میکنه و عکس یه نفرو میاره و میده دست حامی))
- اینم اونی که میخواستی ...
+ این کیه
- قاتل نازنین
+ اینه پسسس...
(( با دقت به عکس دانیال خیره میشه ))
+ خوبه بفرستش برای من ، به بچه هام بگو خوببب مواظبش باشن ، به زودی میرم سراغش ...
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁰ . . .
« فردا صبح ، کافه »
بهار : آهو چته باز ؟ اخمات تو همه چرا؟
آهو : هیچی سر به سرم نزار امروز اصن رو مودش نیستم
+ وا واسه چیییی
- ولش کن گفتنش فایده ای نداره
+ وا خب بگو تا بتونم یه کاری کنم برات
- هیچکس نمیتونه هیچ کاری واسه من بکنه بهارر ، درد من که یکی دوتا نیست
+ یعنی چی؟ خو مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی
- هیچی خاله گرامی زنگ زده بوده میخواسته واسه شاه پسرش بیاد خواستگاری من !
+ راست میگییی😳
- به جون بهار
+ حاجی این چقدر کنه اس چرا ول نمیکنههه
- من چمیدونم ، فک کرده چون من بی کس و کارم و بابا بالا سرم نیس دلمو به اون خوش میکنم و اونم میتونه از خودش هر تصمیمی میخواد بگیره
+ عجبببااا، حالا چیکار کردی؟
- هیچی به مامانم گفتم کنسلش کنه ، گفتم من بمیرم زن اون یال*قوز نمیشم
+ یال*قوز 😂😂😂
- والااا😂
+ به نظرت با این حرفت ولت میکنه ؟
- فکککک نکنم ، ولی خب نمیتونه هم مجبورم کنه زنش بشه
(( آهو و بهار گرم حرف زدن بودن که یهو صدای داد یه نفر داخل کافه میپیچه ، یه نفر با صدای عصبانی و رگه دار اسم آهو رو صدا میکنه ))
+ آهووووو ، کجاییی ، آهووووو
آهو : یا ابلفضلللل این کدوم دیوونه ایه دیگه
بهار : هرکی که هست با تو کار داره
- بزار برم ببینم کیه کافه رو گذاشته رو سرش .
(( بهار و آهو با همدیگه از آشپزخونه میان بیرون ، آهو چشمش میوفته به دانیال که با چشمای خون گرفته جلوش وایساده و از شدت خشم نفس نفس میزنه)))
آهو : هووو دانیال چه خبرته اینجا رو گذاشتی رو سرت ، آبرو حالیت نیس؟
دانیال: با من از آبرو حرف نزن که خندم میگیره 😏
بهار : وااا آقا دانیال چتونه ، آبروی خودتون براتون مبهم نیست حداقل به فکر آبروی آهو باشین 😒
دانیال : شما حرف نزن ، من طرف حسابم آهوعه .😡
- هوووو درست صحبت کن ، درضمن من طرف حسابی با جنابعالی ندارم 🙅🏻♀
+ چرا داری ! تا جواب منو ندی ولت نمیکنم ، باید تکلیف منو روشن کنی!🙎🏻
- جوابتو دادم تکلیفتم روشن کردم ، نه ! نه ! نه!
+ واسه چی نه؟ هااا ؟ جواب بده ! واسه چی؟ مگه من چمه که انقد لج به لج من میزاری ؟
- بگو چت نیست ؟ ها اعصاب مصاب که تعطیل ، همیشه ام فک میکنی همه چیو صاحب بشی ، نه عزیزم منو نمیتونی صاحب بشی ، فکرم نکن چون بیکس و کارم به تو پناه میبرم ، من گوشه خیابون بمیرم بهتر از اینه که زن تو بشم
الآنم هرررییی بیرون دیگه ام نمیخوام چشمم تو چشت بیوفته
+آهو ، با من این کارو نکن! من ، من خیلی دوستت دارم !
- هه واییی چقد دلم سوخت ، برو بیرون الکی مظلوم بازی هم در نیارررر
(( دانیال یه نگاهی به آهو میکنه ، سرشو میندازه پایین و از کافه میزنه بیرون ))
بهار : فک کنم شرش کم شد دیگه
آهو : خدا از دهنت بشنوه ...
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²¹ . . .
« عصر ، خونه حامی»
آرمین : حامی ؟
حامی :بله؟
- میگما این پسره بود ، متین
+ خوو
- زنگ زد ، دعوتمون کرد مهمونی واسه شب
+ خب ؟
- هیچی ، میای بریم ؟
+ نه من حوصله ندارم ، مهمونیای این متینم پر دخی مخیه هی خودشون رو میچسبونن به آدم ، بدم میاد
(( نویسنده: بچم با حیاس😂😌))
- پوفف، اوکی.
(( حامی یه نگاهی به آرمین میندازه))
+ من مشکلی ندارم ، اگه میخوای بری برو من خونه میمونم .
- نه باباا ، نمیخواد نمیرم ، اصن بدون تو که خوش نمیگذره .
+ آرمین ، من تورو نشناسم باید برم بمیرم ، برو اشکال نداره من میمونم خونه
- مطمئنی ؟
+ آره برو ...
- باشه پس من میرم .
+ باشه ، به سلامت ، فقط حواستونو جمع کنین
- باشه ، خدافظ
+ خدافظ
(( آرمین از خونه بیرون ، حامی با خودش فکر میکنه الان بهترین موقع اس که بره یه سر به کافه آهو بزنه ))
حامی : امشب که آرمین نیس برم بهتره ،چون بعدش که اومدم نیس که هی سوال پیچم کنه کجا بودی و اینا ...
منتظر یه همچین فرصتی بودم که برم دوباره اون دختره رو ببینم، کاش جرعتشو داشتم همین امشب بهش میگفتم احساسمو ...
. . .
« کافه »
(( حامی وارد کافه میشه ، یه نگاهی به اطراف میکنه ، کافه خلوته ، نگران میشه ))
حامی : نکنه دختره شیفتش تموم شده؟
(( میخواد برگرده که ...))
آهو : عهههه سلام ، خیلی خوش اومدین
+ عه سلام ، ببخشید من دوباره مزاحم میشم
- نه بابا این چه حرفیه مراحمین
+ اومدم شاممو اینجا بخورم .
- بعله خیلی خوش اومدین
(( آهو ، حامی رو به سمت یکی از میز ها میبره ))
- خب امشب چی میل دارین؟
+ اممم شما واسه شام چی پیشنهاد میکنید ؟
- خب گزینه زیاد هست ، ولی من ساندویچ هامون رو پیشنهاد میدم که خیلی خوشمزن
+ خب پس اونی که میدونین از همه خوشمزه تره رو برام بیارن 😊
- چشم ، الان واستون میارم ، نوشیدنی کنارش چی میخورین؟
+ اونم به سلیقه خودتون.
- آهو « با خنده » : چشم 🫡
(( آهو میخواد بره که...))
+ فقط یچیزی ...؟
- بله ؟
+ من، من اسم شمارو هنوز نمیدونم ...
(( نویسنده: به به 😂 ))
- عهه 😊 من آهو ام
+ آهو ؟ چه اسم قشنگی...
- ممنون ، لطف دارین 😊 شما چی؟
+ من چی؟😳
- شما اسمتون چیه ؟😒
+ عااا ، من ارتینم ...
- خیلی خوشبختم 😊
+ همچنین
(( آهو میره ))
حامی : آهو ، چه قشنگ ...
کاش اون شکارچی که تو گیرش میوفتی من باشم ...
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²² . . .
(( آهو ساندویچ حامی رو میاره ))
+ بفرمایین ، اینم ساندویچ رست بیف مخصوص با موهیتو خدمت شما
- خیلی ممنون، زحمت کشیدین ☺️
+ نه بابا چه زحمتی ، نوش جونتون 😊
(( آهو میره ، حامی مشغول خوردن غذاش بود ،چند دقیقه بعد دوتا پسر جوون وارد کافه میشن و روی میزی که پشت سر حامی بود میشینن ، آهو برای گرفتن سفارششون میاد ))
آهو : سلام خیلی خوش اومدین ، بفرمایین
پسر¹ : هرچی دوستم گفت منم همینو میخوام
(( آهو به اون یکی نگاه میکنه ))
پسر² : عاممم دوتا پیتزا با دوتا نوشابه و شماره ات...
+ بله ؟
- مگه نمیشنوی ؟ دوتا پیتزا ،دوتا نوشابه و شمارت ...
+ آقای محترم خواهشاً مودب باشین .
- اوه اوه چه لفظ قلم ... ببین ، شمارتو بده و با من اوکی باش ، فردا صبح کل این کافه رو به نامت میکنم
+ من لازم ندارم شما چیزی رو به نامم کنین ، الآنم اگه چیزی نمیخواین بفرمایین بیرون .
(( آهو میخواد بره که ، پسره مچ دستشو میگیره ))
+ به من دست نزننن ، عوضیی
- دوست دارم ..
(( حامی از جاش بلند میشه ، آهو رو پشتش قایم میکنه و زل میزنه به پسره ))
حامی : کتک چی ؟ دوست داری؟
- تو دیگه کی ؟ برو اونور بابااا
+ گو*ه اضافی نخور ، کی به تو اجازه داده به دختر مردم دست بزنی ؟ ها؟
- تو رو سننه آخه 😒 دوست دارم دست بزنم ، چیکارشی؟
+ نامزدش ، دوست پس*رش ، زی*دش ، اصن هرچی ...
جواب منو بده میگم کی به تو اجازه داده بهش دست بزنی ؟
((نویسنده: ایشون همه کارس کلا 😁))
- خودم ، جوابتو گرفتی ؟ بزن به چاک ...
+ عههه نه باباااا ، اون وقت یه سوال ؟ خودت کی باشی؟
- بچه ننم ، بکش کنار میگم ...
+اونوقت اگه نکشم کنار ،چه غل*طی میکنی ؟
- ببین ، من اعصاب مصاب ندارماااا ، یکاری نکن یجوری بزنمت جن*ازتو از این جا جمع کنن
+عههه نه بابااا ،پس از این حرفام بلدی ! رو کن ببینم چی بارته ...
(( پسره مشتشو میاره بالا که بزنه ، حامی مچ دستشو میگیره و جوری میپیچونه که اشک تو چشمای پسره جمع میشه ... ))
- آییی آییی ولم کننن دستم شیکست
+درد داره ؟ واسه حرف زدن که خوب لاتی و بلدی خط و نشون بکشی .
- غلط کردم بابا ول کن آییی
+ آهااا همینو میخواستممم ، یبار دیگه بگو .
- غلط کردمممم
+ نشنیدم صداتو بلند تررر
- بابااا غلط کردم ول کننن
(( حامی پسر رو میچرخونه سمت آهو ))
+ از خانم عذر خواهی کن
- ای بابااا ول کن دیگه دنبال چییی
+ گفتمم عذرخواهی کنننن (( دستشو بیشتر می پیچونه ))
- آیییی باشه ببخشید خانم
+ بلند تررر
- ببخشیدددد
(( آهو چشمشو از پسره میگیره و زل میزنه به حامی ))
آهو : باشه بخشیدمش ، حالا میشه ولش کنین ، فک کنم بسشه...
(( حامی پسره رو ول میکنه ، پسره دستشو آروم مالش میده و به همراه دوستش که از اول ترسیده بود به خودش از کافه میرن بیرون ))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²³ . . .
حامی : ببخشید آهو ... چیز خانم نمیخواستم جلوی شما این کارا رو بکنم ولی خب دیدین که مجبور شدم
آهو : اشکال نداره مرسی که حواستون بهم بود ،خیلی ممنون ☺️
+ خواهش میکنم ، فعلاً دو تا طلب من 😅
- بله ، فعلاً دو تا طلب شما😁
((چند دقیقه به هم زل میزنن ))
-اِهِم غذاتون سرد شداااا
+ عه وا ببخشید حواسم پرت شد 😅
((حامی میشینه و آهو میره سمت آشپزخونه))
بهار : وایییی آهو چه ژانری شد!
-مگه تو دیدی؟
+ آره بابا من حواسم بود اون موقع که پسر دستتو گرفت دویدم بیام سمتت دیدم این پسره بلند شد، نیومدم 😂
- اوممم اسمش آرتینه
+ اسم کی؟
-اسم همین پسره دیگهههه
+اوووو اسمشم بهت گفت؟
- آره بهم گفت من هنوز اسم شما رو نمیدونم منم اسممو بهش گفتم اونم اسم خودشو بهم گفت
+ عجب اجی ولی خیلی کیف کردمااااا اون لحظه که دست پسره رو پیچوند خیلی خفنننن بود من دلم میخواست بیام یه سیلی داغ کنم تو گوش پسره ولی دیدم دیگه اون همه کارا رو کرد
-اومممم
+واااا آهو پس چته؟
-اونجاشو شنیدی که گفت من نامزدشم ، دوست پسرشم ،زیدشم، تو چیکارشی؟گفت
+ نهههه کی گفت؟
-اون وسطاش
+ اَاَاَاَاَ راست میگی
- آره
+ چه باحال! میگما خیلی دلم میخواست دانیال اینجا بود میدید اون صحنه رو 😂
- وایییی آره فکر کنم رنگش مثل لبو میشد😂
+نههههه میدونی مثل چی میشد این مسابقه گاوچرونیها هست که توی اسپانیا میذارن یه پارچه قرمز میگیرن جلوی گاوه گاو پاشو میکشه رو زمین وحشی میشه دانیالم مثل همون گاوه میشد 🤣🤣
- وای خاک تو سر بیشعورت کنن 🤣🤣
+ وا مگه دروغ میگم 😂
- خدا لعنتت کنه 🤣
+ ولی آهو جدی یه سوال ،تو چرا هیچ وقت از دانیال خوشت نمیاومد؟
-برای اینکه فکر میکنه مالک همه چیه فکر میکنه همه چیو میتونه به دست بیاره خودخواه هم هست از بچگی همینجوری بود من مطمئنم اگه الان بابام بود نمیذاشت زنش بشم
+ اوممم عه آهو این پسر بلند شده فکر کنم میخواد حساب کنه بدو برو
- باشه
. . .
«خونه دانیال»
((دانیال از سر کار برگشته و سر سفره نشسته واسه شام مامانش ظرف غذا رو میذاره جلوش ))
+بیا پسرم بخور نوش جونت
((دانیال تو فکره و دست به غذا نمیزنه))
+واااا دانیل واسه چی غذاتو نمیخوری ؟
-مامان؟
+جان مامان؟
-امروز رفتم سراغ آهو…
+خب؟
-هیچی بهش گفتم چرا قبول نکردی من بیام خواستگاریت ، گفت چون ازت خوشم نمیاد
+خوب به جهنم که خوشش نیاد😒
-مامان مگه من چی کم دارم آخه چرا منو دوست نداره؟
+ولش کن بابااا لیاقتتو نداره بعدشم مگه دختر قحطه یکی برات پیدا میکنه
-آره مامان دختر قحط نیست ولی دختر مثل آهو نیست…
((نویسنده: تو عمرت یه حرف درست زده باشی همینه😂))
+خوب دیگه توام انقدر این آهو رو گندش نکن دختر هست صد برابر آهو تازه از خداشونم هست و شوهرشون بشی تو فقط کافیه لب تر کنی
-باشه حالا من هرچی میگم شما حرف خودتو بزن…
+معلومه که حرف خودمو میزنم بعدشم گریم اصلاً من حرفای جنابعالی رو قبول کردم ،مهم اینه که آهو نمیخواد زن تو بشه! تو نه من نمیتونیم مجبورش کنیم و السلام!
ول کن ، فکرشم نکن دیگه
دانیال « داخل ذهنش » : باشه ولی من بیخیال نمیشم...
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁴ . . .
«کافه»
((حامی دم صندوق وایمیسه میخواد آهو رو صدا بزنه که آهو خودش میاد بیرون))
حامی:ببخشید ؟
آهو : بله؟ بفرمایین؟
+میخواستم حساب کنم
-آها بله ☺️
+خب، چقدر شد؟
- عهههه سرجمع ۴۵۰ هزار تومن ،قابلتون رو نداره
+ بفرمایید ((کارتشو میده به آهو))
- رمزتون
+ ۱۳۷۶
-بسیار خوب ,بفرمایین مرسی که تشریف آوردین😊
+بازم تشریف بیارم؟
-بله ؟
+بازم تشریف بیارم؟
- بله حتما چرا که نه؟☺️
+ چشم 🫡 راستی ساندویچی که برام آورده بودین محشر بود ، همچنین موهیتو کنارش .
-خوشحالم که خوشتون اومده ،من خودم این ساندویچ رو خیلی دوست دارم 😊
+آها خوب من دیگه مزاحمتون نمیشم
-نه بابا چه مزاحمتی ،خدانگهدار.
+خدانگهدار
. . .
« بهشت زهرا ، قبر نازنین »
((حامی شاخه گلی رو که برای نازنین خریده بود و میزاره روی قبرش))
+سلام قشنگم خوبی؟
+ خوب منو ول کردی و رفتیااا و دیگم سراغم نیومدی
حتی دیگه تو خوابمم نمیای...
+میدونستی حامیت دوباره عاشق شده؟
((دست میکشه روی عکس نازنین روی قبر و خاکشو پاک میکنه ))
+ فکر نکنی تو رو فراموشت میکنمااا فکر نکنی من بهت خیانت میکنم...
+نه ! هیچکس جای تو رو تو دل من نمیگیره جا تو دل من محفوظه ولی...
+اصلاً نمیدونم یهو چی شد خودمم نفهمیدم چه جوری عاشقش شدم.. وقتی به خودم اومدم که دیدم هر موقع نگاش میکنم قلبم میلرزه...
+اون از خیلی لحاظ شبیه توئه مثل تو مهربونه مثل تو خوش اخلاقه و
مظلومیتشم مثل توئه
+نمیدونم، شاید چون شبیه تو بود عاشقش شدم...
+تو چی؟ تو فکر میکنی اون منو دوست داره؟ فکر میکنی منو به عنوان کسی که همیشه کنارش باشه قبول میکنه؟
+خودم زیاد امیدی ندارم ولی خب تلاشمو میکنم...
+اینجور که فهمیدم چشم خیلیا روشه ولی خب من نمیذارم اون مال کس دیگهای بشه
((گوشیشو از جیبش در میاره))
+راستی! میدونستی قاتلتو پیدا کردم؟
((عکس دانیال و رو به قبر میگیره))
+نگاش کن ، این همون کسیه که گلوله رو تو قلب تو خالی کرد ولی اون فقط به قلب تو گلوله نزد، به قلب منم زد من تا انتقام تو رو ازش نگیرم آروم نمیگیرم
+میدونم اگه الان خودت بودی جلومو میگرفتی میگفتی ارزششو نداره ولی الان تو نیستی که کسی جلومو بگیره...
+دلم خیلی واست تنگ شده...
((قبررو بغل میکنه))
+کاش الان کنارم بودی ،از وقتی رفتی زندگی خیلی سخت شده...
+حالا فکر نکنی اگه رفتن سراغ اون دختر دیگه از فکرت میام بیرونا، نه تو همیشه تو قلب و ذهن من جا داری....
+خب من دیگه باید برم الان آرمین میاد خونه و میبینه که من نیستم نگرانم میشه
+خداحافظ عزیزکم
ادآمه دآرد.