eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
194 دنبال‌کننده
39 عکس
22 ویدیو
0 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg🖤 ناشناس همیشگی مون 🍓✨ عضو جمعیت کانون نویسندگان 📝𝟭𝟰𝟱
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁴ . . . «کافه» ((حامی دم صندوق وایمیسه می‌خواد آهو رو صدا بزنه که آهو خودش میاد بیرون)) حامی:ببخشید ؟ آهو : بله؟ بفرمایین؟ +می‌خواستم حساب کنم -آها بله ☺️ +خب، چقدر شد؟ - عهههه سرجمع ۴۵۰ هزار تومن ،قابلتون رو نداره + بفرمایید ((کارتشو میده به آهو)) - رمزتون + ۱۳۷۶ -بسیار خوب ,بفرمایین مرسی که تشریف آوردین😊 +بازم تشریف بیارم؟ -بله ؟ +بازم تشریف بیارم؟ - بله حتما چرا که نه؟☺️ + چشم 🫡 راستی ساندویچی که برام آورده بودین محشر بود ، همچنین موهیتو کنارش . -خوشحالم که خوشتون اومده ،من خودم این ساندویچ رو خیلی دوست دارم 😊 +آها خوب من دیگه مزاحمتون نمی‌شم -نه بابا چه مزاحمتی ،خدانگهدار. +خدانگهدار . . . « بهشت زهرا ، قبر نازنین » ((حامی شاخه گلی رو که برای نازنین خریده بود و میزاره روی قبرش)) +سلام قشنگم خوبی؟ + خوب منو ول کردی و رفتیااا و دیگم سراغم نیومدی حتی دیگه تو خوابمم نمیای... +می‌دونستی حامیت دوباره عاشق شده؟ ((دست می‌کشه روی عکس نازنین روی قبر و خاکشو پاک می‌کنه )) + فکر نکنی تو رو فراموشت می‌کنمااا فکر نکنی من بهت خیانت می‌کنم... +نه ! هیچکس جای تو رو تو دل من نمی‌گیره جا تو دل من محفوظه ولی... +اصلاً نمی‌دونم یهو چی شد خودمم نفهمیدم چه جوری عاشقش شدم.. وقتی به خودم اومدم که دیدم هر موقع نگاش می‌کنم قلبم می‌لرزه... +اون از خیلی لحاظ شبیه توئه مثل تو مهربونه مثل تو خوش اخلاقه و مظلومیتشم مثل توئه +نمی‌دونم، شاید چون شبیه تو بود عاشقش شدم... +تو چی؟ تو فکر می‌کنی اون منو دوست داره؟ فکر می‌کنی منو به عنوان کسی که همیشه کنارش باشه قبول می‌کنه؟ +خودم زیاد امیدی ندارم ولی خب تلاشمو می‌کنم... +اینجور که فهمیدم چشم خیلیا روشه ولی خب من نمی‌ذارم اون مال کس دیگه‌ای بشه ((گوشیشو از جیبش در میاره)) +راستی! می‌دونستی قاتلتو پیدا کردم؟ ((عکس دانیال و رو به قبر می‌گیره‌)) +نگاش کن ، این همون کسیه که گلوله رو تو قلب تو خالی کرد ولی اون فقط به قلب تو گلوله نزد، به قلب منم زد من تا انتقام تو رو ازش نگیرم آروم نمی‌گیرم‌ +می‌دونم اگه الان خودت بودی جلومو می‌گرفتی می‌گفتی ارزششو نداره ولی الان تو نیستی که کسی جلومو بگیره... +دلم خیلی واست تنگ شده... ((قبررو بغل می‌کنه)) +کاش الان کنارم بودی ،از وقتی رفتی زندگی خیلی سخت شده... +حالا فکر نکنی اگه رفتن سراغ اون دختر دیگه از فکرت میام بیرونا، نه تو همیشه تو قلب و ذهن من جا داری.... +خب من دیگه باید برم الان آرمین میاد خونه و می‌بینه که من نیستم نگرانم میشه +خداحافظ عزیزکم ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁵ . . . « خونه حامی » ((حامی درو باز می‌کنه می‌بینه که آرمین برگشته )) آرمین : عه ، سلام . کجا بودی؟ حامی : من؟ هیچی ... رفته بودم سر خاک نازنین ... + اهاااا - تو کی برگشتی ؟ + منم یه ده دقیقه ای میشه - آها . خوش گذشت ؟ + آره بد نبود ،جات خالی ... - خوبه ، خب من برم بخوابم . + چیزی شده ؟ - نه ، چطور مگه؟ + هیچی ، آخه انگار رو مود نیستی ... - نه اوکیم ، فقط یکم خستم ... + آها باشه ، شب بخیر - شب بخیر (( حامی می‌ره داخل اتاقش رو تخت ولو میشه بعد از چند دقیقه خوابش می‌بره و توی خواب نازنین رو میبینه ... )) حامی : نازنین ؟ نازنین : ... + نازنین جانم ؟ نازنین : ... + قشنگم چرا حرف نمیزنی؟ - باهات حرفی ندارم ... + یعنی چی ؟ چیکار کردم مگه؟ - تو مگه قول نداده بودی فقط منو دوست داشته باشی ، مگه قول نداده بودی هیچکس رو جای من نیاری ، مگه قول نداده بودی جز من عاشق کسی نباشی ، پس چرا الان زدی زیر قولت ؟ + چرا قول داده بودم ! ولی ، ولی خودمم نمی‌دونم چجوری عاشقش شدم ولی گفتم که "هیچکس نمیتونه جای تورو تو قلب من بگیره " - دروغگو ! + به جون حامی دروغ نمی‌گم ! من هیچکس رو اندازه تو دوست ندارم - حالا چیکار می‌کنی ؟ بهش میگی که دوستش داری ؟ + نمی‌دونم ... می‌دونی ، اصن نمیدونم چجوری بهش بگم ... - براش رز سفید بخر ... + چییی؟ - براش رز سفید بخر (( حامی با تعجب به نازنین نگاه می‌کنه )) - چیه ؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنی ؟ مگه یادت نیست ؟ وقتی خواستی به من حستو بگی یه رز سفید گذاشتی لای برف پاکن ماشینم ... + اهااا ، ارهه 😊 - ولی باید یه قولی بهم بدی ... + چی؟ - اینکه هیچوقت فراموشم نمیکنی ، می‌دونم اون دختره رو خیلی دوست داری ، ولی منو نباید یادت بره ... + آخه این چه حرفیه که میزنی ، مگه میشه من تورو فراموش کنم ، خاطرات تو تا باد تو ذهن و قلب من جریان داره من حتی اگه کل آدمای دنیا از ذهنم پاک بشن تو تنها آدمی هستی که تو ذهنم میمونی - این حرفا رو به اونم میگی ؟ + نگم ؟ - بگو ، بالاخره هر دختری نیاز داره این حرفا رو از کسی که دوستش داره بشنوه ولی .‌.. زیاد بهش نگو . + چشم 😄 - یچیزی بگم ؟ +بگو قشنگم - خیلی دوستت دارم + من بیشتر - نخیرررممم من بیشتر + نچچچچ من بیشتر - ععهه حامی اذیت نکن قهر می‌کنمااا + خیلیه خب باشه 😅 (( حامی نازنین رو بغل می‌کنه ، ولی یهو از خواب میپره...)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁷ . . . « خونه آهو » آهو : مامانننن ، من اومدمممم طاهره خانم: ... + ماماننن؟ طاهره خانم:... (( آهو با ترس میدوعه تو خونه ، اما میبینه مامانش نشسته روی مبل و گوشی دستشه ، وقتی آهو رو میبینه زیر چشمی نگاش می‌کنه ولی ری اکشنی نشون نمی ده )) + واااا مامان چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟ فک کردم بلایی سرت اومده 😒 - تو مگه بلایی سر من بیاد برات مهمه ؟ + وااا مامان این چه حرفیه ؟😢 - برو برو قیافه تو برای من مظلوم نکن . + یعنی چی مامان؟ چرا اینطوری رفتار می‌کنی ؟ - چرا اینطوری رفتار می‌کنم؟ امروز خالت زنگ زد هرچی حرف بود بارم کرد هی پسرشو کوبوند تو سر من ، از خجالت امروز آب شدم جلوش ، آخه من نمی‌دونم تو دختر بی‌عقل دیگه به کی میخوای شوهر کنی ، ها؟ کی بهتر از پسر خالت ؟ + آهاااا، پس بگو ، بخاطر دانیال با من قهر کردی آره ، خوبه والا ، تا حالا یبار شده پست من باشی و طرفداری منو بکنی ، ها؟ چرا انقد پسر خواهرت از دختر خودت واست بیشتر ارزش داره ؟ باباااا من دخترتم ببین من چی می‌خوام فقط به این فکر نباش که خواهرت و پسرشو راضی نگه داری! - چشمم روشن ، این حرفا رو دیگه از کی یاد گرفتی ، ها؟ بعدشم من تاحالا شده چیزی ازم بخوای انجام ندم و برات فراهم نکنم؟ + مادر من ، مگه همه چی پولکیه؟ من تو زندگیم طعم پدر داشتنو تجربه نکردم ایا چیزی تونست جای پدرمو برام پر کنه؟ تو خودت پسر عموت مگه خواستگارت نبود؟ خودت چرا بهش جواب مثبت ندادی ؟ چرا زن بابای من شدی؟ طاهره خانم : ... + خو مامان جواب بده دیگه ؟ چرا زن بابای من شدی پس ؟ طاهره خانم: ... + جوابی نداری دیگه؟ پس بیخیال ازدواج من و دانیال شو ، دانیال کلی دختر براش هست می‌تونه بره اونارم بگیره ولی قید من یکیو بایدددد بزنه - من آخرش از دست تو دق میکنم ... (( طاهره خانم بلند میشه می‌ره داخل اتاقش و درو می‌بنده آهو می‌ره توی اتاقش و روی تختش ولو میشه و بغضش میترکه...)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁸ . . . «فردا صبح ، خونه آهو » (( آهو گیج و منگ از خواب بیدار میشه ، دیشب آنقدر گریه کرده بود که نفهمیده بود کی خوابش برده ، چشماشو میماله و به ساعت نگاه می‌کنه ، ساعت ۷:۴۵ دقیقه اس )) + واااییی خواب موندم الاناس که بهار پیداش بشه باید سریع آماده بشم (( سریع می‌ره دست و صورتشو میشوره ، برمیگرده داخل اتاق لباس می پوشه ، یهو یاد دعوای دیشبش با مامان میوفته )) + کاش میشد بابا زنده بود ... اگه حالا اون بود جلوی دانیال و مامانش وایمیساد ، هعی بابا جونم کاش دخترتو وسط این همه گرگ تنها نمیزاشتی (( آهو دوباره بغضش میترکه میشینه روی تخت و هق هق می‌کنه ، یهو با صدای زنگ گوشیش از جا میپرع ، اشکاشو پاک می‌کنه و صداشو صاف )) + الو بهار : الو آهو؟ کجایی پس ؟ + رسیدی ؟ - نه هنوز تو راهم هنوز + بی‌مزهههه😒 - آره دیگه پنج دقیقه اس پایین منتظرتم + واااییی ببخشید الان میام (( آهو گوشی رو قطع می‌کنه ، تو آیینه یه نگاه به خودش میندازه و باعجله می‌ره کفشاشو میپوشه و می‌ره پایین )) . . . « توی ماشین » آهو « با صدای آروم » : سلام بهار : سلااممم رفیق خوشگل خودم چطوره ؟ + خوبم « صورتشو از بهار قایم می‌کنه » - آهو ؟ ببینمت « چونه آهو رو میگیره و صورتشو میچرخونه سمت خودش » + الهی بمیرم ، چشات چرا سرخه و پف کرده ، باز چی شده ؟ + هیچی ، ولش کن ، مهم نیست ... - حتما مهمه که تو بابتش اینطوری گریه کردی ، یعنی چی ، بگو ببینم چی شده عزیزم + ول کن بهار ، حوصله توضیح دادن ندارم - آهو ، بخدااا تا نگی از اینجا تکون نمی‌خورم ، بگو (( بغض آهو می‌شکنه )) + بهار ، خسته شدم دیگه ، چرا هیچکس منو نمی‌فهمه ؟ چرا هیچکس منو درک نمیکنه ((‌ بهار آهو رو بغل می‌کنه )) - قربونت برم ، باز چی شده ؟ مامانم دیشب آنقدر سر دانیال و مامانش حرف بارم کرد بعدشم باهام قهر کرد ، صبحم نیومد از خواب بیدارم کنه واسه همین دیر اومدم پایین - میگما این مامان تو چرا نمی‌خواد قبول کنه تو دانیالو نمی‌خوای ، عجباااا یعنی چی بابا مگه میشه یه نفرو زورکی زن یه نفر کرد + نمی‌دونم ، بهار ، بخدا خسته شدم دیگه بین این آدما نمی‌کشم - میخوای من با دانیال حرف بزنم؟ + حرف بزنی ؟ مگه اون حرف حالیش میشه ؟ - بالاخره که باید بشه ! باید یه نفر جلوش وایسه مگه نه؟ +نمی‌دونم ... ، میخوای حرف بزنی بزن شاید به حرف تو گوش داد - اوکی ، شمارشو بده . + بیا ، ۰۹۱۳۷۵۲۶۶۶۰ - اوکیه ... . . . « خونه حامی » (( حامی با صورت خوابالو از جاش بلند میشه ، لباسشو می پوشه ، میره طبقه. پایین ، آرمین زودتر از اون بیدار شده و توی آشپزخونه مشغول درست کردن قهوه اس ، حامیم روی صندلی ولو میشه )) آرمین: به به آقا حامی بالاخره بیدار شدی ؟ حامی : 😒 + اخ اخ امروز از اون روزاس که از دنده چپ بیدار شدی؟ - آرمین میامااا + باش باش ، بزار قهوه تو بدم سرحال بشی . (( یه لیوان قهوه می‌زاره جلوی حامی )) + راستی بچه ها رسیدن ، گفتم بهت خبر بدم - اوکیه فردا شب یه مهمونی بزار بیان اینجا کارشون دارم + باشه . - آرمین ، یه چیزی بگم + بگو - اوممم ، اون دختره بود ... + کدوم دختره ؟ - همون که گارسون کافه بود ... + خب؟ - دیروز عصر رفته بودم اونجا ... + تو مگه نگفتی رفتم سر خاک نازنین ؟ - بعدش رفتم . + اهااا ، خب؟ -هیچی رفتم اونجا . + خب ؟ همین ؟ - آره ... + حامی ؟ - بله ؟ + بهش گفتی ؟ - چیو ؟ + همینکه اونشب نجاتش دادی؟ - اوممم ، آره … + حامی ، ببین ، من و تو دوساله رفیقیم تو همه این دوسال همه رفتارا و اخلاقاتو خوب شناختم ، تو به این راحتی خودتو نشون کسی نمی‌دادی به همین راحتی با کسی گرم نمیگرفتی ، بگو ببینم ، عاشقش شدی؟ - چی ؟ + حامی ، سعی نکن قایمش کنی ... عاشقش شدی ؟ - آره … + عجببب - چیه خب ؟ - حامی ، یبار گفتم ، بازم میگم ، حواستو جمععع کن، این دخترا نازنین نیستن ، طرف بو ببره تو قاچ‍*اقچی مواد مخ‍*دری قیدتو میزنه . حالا از ما گفتن بود + آخه آرمین ، بهش نمیخوره دختر بدی باشه ، فک نکنم ... - حامی مهم نیس تو چی فک میکنی ، مهم اینه که اون وقتی بفهمه تو چیکاره ای چی فک می‌کنه ، داداش از فکرش بیا بیرون ، اون دختر روزی که بفهمه چی کاره ای دیگه تره ام برات خورد نمیکنههه ، اوکی ؟ پس بیخیالش شو . (( آرمین بلند میشه و حامی رو تنها می‌زاره )) حامی « داخل ذهنش » : حالا که اون همه فکر و قلبمو مال خودش کرده ، من چجوری بهش فکر نکنم و بیخالش بشم ؟
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ²⁹ . . . « کافه » (( بهار آهو رو دم کافه پیاده می‌کنه )) بهار : آهو تو برو من الان میام ... آهو : کجا میری ؟ + واسه کافه باید برم خرید ، یسری چیزا رو نداریم (( آهو نگاه مشکوکی به بهار می‌کنه )) - خیله خب باشه ، خدافظ + بای بای (( آهو که می‌ره ، بهار گوشیشو از جیبش در میاره ، شماره دانیالو میگیره و بهش زنگ میزنه ، چند تا بوق و بعد صدای دانیال ...)) دانیال: الو؟ بهار : الو ؟ سلام آقا دانیال ، خوبین؟ - خیلی ممنون، شما؟ + من بهارم ، دوست آهو . - آها ! بله ، بفرمایین . + خواستم باهاتون درباره آهو حرف بزنم ... - درباره آهو ؟ آهو چیزیش شده ؟ + نه خیر ، اگه شما دست از سرش بردارین چیزیش نمیشه 😒 - یعنی چی ؟ منظورتون چیه ؟ + ببینید آقا دانیال ، اگه واقعا آهو رو دوست دارین ، اگه واقعا براتون مهمه ، اگه دوست ندارین ناراحت باشه ، پس ولش کنین ، لطفاً دست از سرش بردارین - یعنی چی ؟ + واااا یعنی چی نداره، بیخیال آهو بشین ، همین! یه عالمه دختر هست برین سراغ اونا . - آهااا ، الان فهمیدم. خودش گفته این حرفا رو به من بگین؟ + خودشم نگه ، من آخرش باید این حرفا روبه شما میزدم . آقا دانیال ، گوش بدین ، آهو گناه داره بخدا ، الان دیشب با مامانش بخاطر شما دعواش شده ، بیچاره دیشب کلی گریه کرده ، شما باید قیافه آهو رو امروز صبح میدیدین ، اون وقت میفهمیدین من چی میگم ، شما که دوست ندارین آهو همیشه بخاطر شما اشک بریزه ؟ + عجبب ، خب حالا شما گوش بدین ، من آهو رو دوست دارمممم ، بیخیالش هم نمیشم ، از بچگی دوستش داشتم تا همین الان ، پس بهش بگین " دانیال تا تورو بدست نیاره ولت نمیکنه " - وااا یعنی چی آقا دانیال ؟ + من حرفامو زدم ، فعلا ... (( دانیال قطع می‌کنه )) - عجب آدم نفهمیه ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁰ . . . (( بهار از ماشین پیاده میشه و می‌ره داخل کافه )) « آشپزخونه » آهو : وااا بهار پس تو که چیزی نخریدی بهار : کارتی رو که شعبانی برای خریدای کافه بهم داده بود خونه جا گذاشتم .. آهو : 😒 - چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟ + تو واقعا رفتی واسه خرید یا کار دیگه ؟ ها؟ - منظورتو نمی‌فهمم 😂 + بهار میزنمتااااا 😒 - خیله خب باشه ، به دانیال زنگ زدم ... + خب؟ - میگما این خاله تو وقتی دانیالو حا* مله بوده ، روزانه یه پرس مغز خر می‌خورده ؟ +یعنی چی ؟😂 - آخه من حس میکنم بجای مغز آدمیزاد تو سر این بشر ، مغز خره 😒 + چی شده حالا😂 - هیچی ، زنگ زدم بهش ، با خوبی همه چیو براش گفتم ، بهش گفتم بیخیال تو بشه ،تو گناه داری و از این حرفا ، آخر سر هم بهش قضیه دعوای دیشب با مامانت رو براش گفتم ، دراومده میگه من آهو رو دوستش دارم بیخیالش هم نمیشم ، یعنی چی اخه؟ + هعی چی بگم... والا فک کنم این تا منم دق نده ول نمیکنه - غلط کرده ، پسره چلقوز قورباغه 😒 +قورباغه ؟😂 - آره بابا ، قیافه اش عین قورباغه اس 😂 + عجباااا 😂 - ولی آهو ، جدی میخوای چیکار کنی ؟ + خودمم نمی‌دونم ... بهار فقط اینو بدون من اگه کارتون خواب بشم زن این دانیال نمیشم - کارتون خواب چراااا ؟ می‌برمت خونه خودم نمیزارم زنش بشی 😂 ((هر دو با خنده برمیگردن سر کارشون )) . . . « خونه حامی » (( حامی درحال نوشتن یه نامه واسه آهوعه که یهو آرمین میاد بالا سرش ، اونم سریع نامه رو قایم می‌کنه )) آرمین : چی مینوشتی؟ حامی : هیچی … + هیچی ؟ - آره ، هیچی ... + خیله خب باشه ، به بچه ها زنگ زدم ، گفتم فردا شب بیان اینجا .‌‌.. - آها ، اوکی ، خوبه . آرمین یه سوال ؟ + بپرس . - از اون سرگرد نیک زاد خبری نشد ؟ + نه فعلا ، بچه ها زیر نظرش دارن ، خبر جدیدی شد بهت میگم . - خیلی دوست دارم زودتر دخلشو بیارم . + فعلا باید صبر کنی . به وقتش ... ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³¹ . . . « شب ، خونه حامی » حامی : آرمین ، من میرم بیرون و برمیگردم آرمین : کجا به سلامتی ؟ + میرم یجایی کار دارم ... - اون موقع هام که میرفتی یواشکی نازنین رو می‌دیدی همینو میگفتی ... + اوهوم ، ولی الان واقعا کار دارم ... - آها ، اوکی برو ، مواظب باش و بازم تاکید میکنم ، سمت اون دختر نرو ... + خیله خب باشه ، کاری نداری؟ - نه، خدافظ. + خدافظ. . . . (( حامی از خونه میره بیرون و سوار ماشین میشه ، دم اولین گل فروشی که تو مسیر میبینه وایمیسه )) . . . « داخل گل فروشی » فروشنده: سلام ،خیلی خوش اومدین . حامی :سلام ممنون . + بفرمایید. -یه شاخه رز سفید میخواستم . +فقط یه شاخه ؟ - بله . فقط می‌خوام تازه باشه + اوکی الان براتون میارم (( فروشنده می‌ره سراغ گل ها و از بین شون یکی رو انتخاب می‌کنه )) + اینم رز سفید ، تزیین میخواین؟ - فقط در حد یه روبان . + اوکی . (( فروشنده کل رو تزیین می‌کنه و میده دست حامی)) + بفرمایین‌ - خیلی ممنون ، چقدر شد ؟ + قابلتون رو ندارن ، ۱۵۰ تومن . - (( حامی کارت رو میده بهش )) + رمزتون ؟ ۱۳۷۶ - + بفرمایین ، خوش اومدین. . . . (( حامی ، می‌ره دم کافه آهو و دنبال ماشین بهار میگرده ، چند شب پیش وقتی از کافه اومده بود بیرون منتظر مونده بود تا ببینه آهو با چی می‌ره خونه ، وقتی دید سوار ماشین بهار شد ، ماشین بهار رو نشون کرد تا بتونه نقشه شو عملی کنه ، از ماشین پیاده شد ، رز سفیدی که خریده بود به همراه نامه ای که برای اهو نوشته و داخل پاکت گذاشته بود رو می‌زاره بای برف پاک کن ماشین بهار و می‌ره ...)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³² . . . « شب ، کافه » (( بهار و آهو دوتایی از کافه میان بیرون ، درحال حرف زدن به سمت ماشین آهو میرن که یهو ...)) بهار : عههه ، آهو اونجا رو آهو : چیه ؟ + نگا ، لای برف پاکن ماشین . - آها ، این چیه ؟ +(( بهار رز سفید و نامه و برمیداره و بهشون نگاه می‌کنه )) نوشته از طرف آرتین برای آهو خانم - کو‌ ؟ بده ببینم . - (( آهو نامه رو میقاپه و نوشته روشو میخونه و گیج به بهار نگاه می‌کنه )) از طرف اون پسرس + بازش کن ببینیم چی نوشته - بیا فعلا سوار ماشین بشیم . (( سوار ماشین میشن )) + بخون دیگه ! - باشه متن نامه : --------------------------------------- آهو، نمیدونم از کجا شروع کنم، یا اصلاً آیا نوشتن از احساسات و حسی که نسبت به تو دارم ، کار درستی است یا نه. اما حقیقت این است که سکوت برای من دیگر قابل تحمل نبود. آن شب، وقتی تو را در آن وضعیت دیدم، فکر میکردم تنها وظیفه ام نجات توست و با انجام این کار همه چیز تمام می‌شود اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اتفاقی ساده بتواند تا این حد تکان‌دهنده باشد. وقتی بیهوش در بغلم افتادی و من برای اولین بار در صورتت زل زدم ، لرزشی در قلبم پیچید که تا آن زمان هرگز تجربه نکرده بودم. حس می‌کنم هنوز گرمای تنت را در دستانم دارم؛ گرمایی که در میان سرمای آن شب، تنها چیزی بود که به من احساس زنده بودن داد. فکر می‌کردم با رساندنت به بیمارستان، تمام ماجرا به پایان رسیده است، اما انگار سرنوشت بازی متفاوتی برای من داشت. روزهای زیادی گذشت تا دوباره تو را دیدم، اما وقتی در آن کافه چشمم به تو افتاد و برای اولین بار صدایت را شنیدم، تمام خاطرات آن شب با شدتی بیشتر بازگشت. وقتی دوباره در صورتت زل زدم و نگاهت را دیدم، فهمیدم که تمام این مدت داشتم دنبالت می‌گشتم، حتی اگر خودم نمی‌دانستم. من در دنیایی زندگی می‌کنم که در آن اعتماد، گران ترین کالا است و احساسات، نقطه ضعف. سال‌هاست یاد گرفته‌ام که قلبی سخت داشته باشم و هیچ‌کس را به حریم شخصی‌ام راه ندهم. اما تو، بدون آنکه بدانی، دیوارهایی را که دور خودم کشیده بودم، یکی پس از دیگری فرو ریختی. تماشای تو و حضور ساده‌ات، برای من معنایی پیدا کرد که در هیچ جای دیگر زندگی‌ام نبود. شاید برایت عجیب باشد که پسری مثل من، چنین احساسی داشته باشد. شاید حتی از من بترسی یا من را نشناسی، اما می‌خواستم بدانی که حضور تو در زندگی من، مثل نوری است که در تاریک‌ترین شب‌هایم می‌تابد. من نمی‌خواستم با کلمات ساده و عجولانه، چیزی را که در قلبم می‌گذرد تخریب کنم؛ برای همین ترجیح دادم این‌ها را بنویسم. نمی‌خواهم تو را به پاسخی مجبور کنم یا آرامشت را به هم بزنم. فقط می‌خواستم بدانی که در گوشه‌ای از این دنیای پر هرج‌ومرج، کسی هست که تو را بیش از آنچه تصور کنی، می‌پرستد و برای دیدن یک لبخند از تو، هر کاری می‌کند. ارتین ---------------------------------------- ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³³ . . . (( آهو تمام نامه رو با صدای بلند برای بهار میخونه ، وقتی نامه تموم میشه هردو ساکت میشن و به فکر فرو میرن بالاخره بعد از چند دقیقه...)) بهار : عجببببب. آهو :… + آهو ؟ آهو : … + هوییی ، آهو ؟ « با دستش محکم به آهو میزنه» - ها ؟ چیه ؟ + کجایی ؟ سه بار صدات کردم! - آها ، داشتم فکر میکردم … + به چی؟ - به این نامه ، به آرتین ، به حسی که بهم داره ، به خودم ، به همه چی … + خب ؟ نتیجه ؟ - نتیجه چی ؟ + نتیجه فکر کردنت 😂 - هیچی … هنوز هیچی… + اوکی . « چند دقیقه سکوت » - بهار ؟ + جونم ؟ - یچیزی بگم ؟ + بگو . - من یه حسی دارم . + چه حسی ؟😀 - نمی‌دونم ، عجیبه ، ولی ، حس میکنم دوسش دارم . + چییی؟ - گفتم که ،عجیبه ولی ... + واقعا ؟ - آره ، خیلی ، اصن خودمم نمی‌دونم چجوری ، ولی بهار ، رفتاراش ، کارایی که می‌کنه رو دوست دارم ، من تاحالا به غیر از مامانم کسی رو نداشتم انقد مواظبم باشه و حواسش بهم باشه ولی اون هست ، اون انگار من براش مهمم ،انگار اهمیت دارم براش اون حتی با دانیال هم فرق داره ، منو وادار به اینکه دوستش داشته باشم نکرده و بهم حق انتخاب داده ، این خیلی برام قشنگه + خب ؟ دیگه چی شیطون 😂 - عهههه ، جدی دارم حرف میزنم 😒 + باشه ، بگو . - بهار ، نمی‌دونم چرا ، ولی ، ولی وقتی بهم نگاه می‌کنه ، چشماش برق قشنگی داره ، آدم دلش میخواد تا صبح بشینه نگاش کنه ، میدونی وقتی نگاهم می‌کنه انگار داره با نگاهش بهم میفهمونه " من هستم ، حواسم بهت هست من مواظبتم ". و این خیلی واسم قشنگه ، بهار ، من ، من خیلی وقته دلمو بهش باختم ولی نمی‌خواستم اینو قبول کنم ، نمی‌دونم اصن چجوری ،ولی دوست دارم یه پسری مثل اون کنارم باشه اون روز که توی کافه بخاطر من جلوی اون پسرا رو گرفت خیلی خوشحال شدم ، میدونی دوست داشتم تا ابد تو کافه بشینه و پیشم باشه ، چون فهمیدم واسه اولین بار یکی حاضره بخاطر من از خودش بگذره - اییی جانممم ، قربونت برمممم مننن حالا میخوای جواب مثبت بدی ؟ + الان نه ، چون فک می‌کنه هولم و منتظر بودم ، ولی آخرش بهش بله رو میگم - آها ، به نظرم منم اوکیه + خب ، راه بیوفت بریم ، مامانم نگران میشه . - راستی آهو به مامانت و اینا چی میگی + فعلا نمیدونم، اصن بزار ببینیم ما اوکی میشیم بعد خودم یه جوابی واسشون پیدا میکنم .. - اوکی (( بهار ماشین و روشن می‌کنه ...))) . . . « دم خونه آهو » آهو : خب بهار جونم ، کاری نداری ؟ بهار : نه قربونت برم ، حواست باشه مامانت نامه رو نبینه . + باشه حواسم هست ، برم دیگه ؟ - برو ، خودافض.😂 + خودافض 😂 (( آهو پیاده میشه ، بهار می‌ره ، آهو تا نصف کوچه رفته که یه نفر از پشت سر صداش می‌کنه …)) حامی : آهو خانم ؟ ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁴ . . . (( آهو با ترس پشت سرشو نگاه می‌کنه ، وقتی حامی رو میبینه هم تعجب می‌کنه هم ترسش دوبرابر میشه )) آهو : شما اینجا چیکار میکنین ؟ حامی : خواستم ببینمتون ، و اینکه باهاتون حرف بزنم . + خونه منو چجوری پیدا کردین ؟ - اِمممم ، راستش ، تعقیبتون کردم ... + تعقیب ؟ - می‌دونم کار اشتباهی کردم ، ولی خب ، دلم طاقت نیاورد … + اهااا ، خب ، واسه چی میخواستین منو ببینید و باهام حرف بزنید ؟ - نامه ای که براتون گذاشتم رو خوندین ؟ +بله ، خوندین ؟ - خب ، نظرتون چیه ؟ + الان که نمیشه نظر داد ، من باید فکر کنم راجبش … - آها ، بله درست میگین … (( حامی ساکت میشه ، آهو حس می‌کنه که کمی دلخور شده …))) + ولی خب ، خیلی نامه قشنگی بود ، مرسی :)) - جان ؟ بله ؟ + گفتم نامه قشنگی بود مرسی -اها ، خواهش میکنم ، خوشتون اومد ؟ + بله ،تاحالا هیچکس آنقدر قشنگ بهم ابراز علاقه نکرده بود . حامی :… آهو :… (( هردو کمی سکوت میکنن ،بعد از چند دقیقه …)) حامی : فقط یه چیزی ... آهو : چی ؟ + آمممم میخواستم ، میخواستم ببینم اگه امکانش هست دعوتتون کنم یه شب واسه شام دوتایی بریم بیرون ... - دوتایی ؟ + دوتایی … - خیله خب ، باشه ، هماهنگ میکنیم باهم … + آها ، بله . (( آهو میخواد بره که ...)) - راستی یه چیزی… + چی ؟ - مرسی بابت گل ، من خیلی رز دوست دارم ☺️ + قابلتون رو نداشت 😅 - فعلا سه تا طلب شما 😄 + بله سه تا طلب من 😌 (( آهو می‌ره و حامی رفتنش رو تماشا می‌کنه)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁵ . . . « خونه آهو » (( آهو در خونه رو باز می‌کنه ، کفشاشو درمیاره و می‌ره داخل ، وارد سالن که میشه یهو با دانیال و مامانش روبه رو میشه ...)) دانیال : سلام خاله : سلاممم ،اهو خانم ، خوبی ؟« با لحن نیشدار » (( نویسنده: کاش حامی الان اینجا بود اینارو یه دست کتک می‌زد 😂)) (( آهو به هیچکدوم جواب نمیده و می‌ره سمت اتاقش ، دانیال می‌ره دنبالش )) دانیال : عههه آهو ؟ سلام کردمااا ! آهو : لابد دلم نخواست جوابتو بده + دلم نخواست یعنی چی آهو ؟ -یعنی دوست ندارم جوابتو بدم، یعنی میلی به حرف زدن با جنابعالی ندارم. (( مامان دانیال از روی مبل بلند میشه و پشت پسرش وایمیسه )) خاله : آهو جان ،این حرفا یعنی چی ؟ ها ؟ ما تاحالا چه هیزم تری به تو فروختیم که با ما اینطوری رفتار می‌کنی ؟ آهو : خاله جان ، شما هیچ هیزم تری به من نفروختین . + پس مشکلت چیه ؟ - مشکلم ؟ می‌خواین بدونین ؟ مشکل من این پسر شماس + پسر من مشکلته ؟ -بله ، پسر شما کلا واسه من مشکله ، ببین خاله ، پسر شما تاحالا چند بار به بنده گفته که به من علاقه داره و قصدش ازدواجه و منم با نهایت ادب ردش کردم ، حالا به هر دلیلی … ولی این آقا پسر شما نمی‌خواد از رو بره ماشاالاااا رو که چه عرض کنم سنگ پای قزوینه و الآنم من تنها چیزی که از شما می‌خوام ، تنها درخواستم اینه که جلو پسرتو بگیری ، چون من به ایشون نه علاقه ای دارم ،نه دلم میخواد باهاشون ازدواج کنم + آهو ،حرف آخرت همینه ؟ - من همیشه حرف آخرم همین بوده … ((‌ خاله دست دانیالو میگیره .)) + بیا دانیال ، بیا بریم ، چقدر بهت گفتم بیخودی خودتو خوار و زار این دختر نکن ، چقدر گفتم این دختر تورو نمی‌خواد ،دست از سرش بردار ، حتما باید اینجوری تو روت وایمیساد ؟ (( خاله می‌ره سمت مبل ،کیفشو بر میداره و روسریشو سرش می‌کنه ، در همین حال مامان آهو هم سعی می‌کنه نگهش داره ، دانیال صورتشو بر می‌گردونه سمت آهو ...)) دانیال: آهو اینجوری خردم نکن ، من بدون تو نمیتونم … آهو : برو دانیال ، من حرفام عوض نمیشه ، من و تو از هیچ نظر به هم نمی‌خوریم . (( آهو در رو روی دانیال می‌بنده ، دانیال چند دقیقه پشت در اتاق آهو وایمیسه و بعد به همراه مامانش از اونجا می‌ره …)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁶ . . . «فردا صبح»((آهو ساعت ۶ از خواب بیدار میشه میره دستشویی و برمی‌گرده ،یه سرک توی خونه می‌کشه و می‌بینه مامانش دیشب روی همون مبل خوابش برده ،از صورتش پیداست که دیشب گریه کرده آهو یه پتو برمی‌داره و آروم روی مامانش میندازه)) آهو «داخل ذهنش»: مامان بیچاره من! ((آهو یکم به مامانش خیره میشه)) +ولی نباید حالا حالاها به مامان چیزی درباره آرتین بگم چون ممکنه به دانیال بگه ، اون وقت دانیال رو سرمون خراب می‌شه ،ولی کاش مامان می‌تونست آرتین رو ببینه قطعاً ازش خوشش میومد، حیف! ((آهو به خودش میاد ، برمی‌گرده داخل اتاق لباساشو می‌پوشه وقتی کارش تموم شد ،به بهار زنگ میزنه)) بهار : الو؟ آهو: الو؟ بهار؟ سلام ،کجایی؟ +نزدیک خونتونم بیا دم در -باشه اومدم… « داخل ماشین » (( آهو داخل ماشین میشینه )) بهار : سلام سیسی ژونننن ، چطوری ؟ آهو : سلام سیسی ژونننن وای بهار انقدر حرف دارم برات بزنم ... +چی شده باز ؟ - دیشب بعد از اینکه تو منو پیاده کردی و رفتی ، داشتم میرفتم سمت خونه یهو پسره پشت سرم ظاهر شد . + پسره کیه ؟ آهو : 😳 + چیه خو ؟ پسره کیه ؟ - همون آرتین دیگههههههه ! + هااااا ، آره ، خب ؟ آهو : 😒 + ببخشید من هنوز مغزم آپلود نشده 😂 آهو : 😂 + بخدااا ، خب بقیه اش ؟ - هیچی اومد و بهش گفتم خونه منو از کجا پیدا کردی ، گفت تعقیبت کردم. + عجببب ، خب ؟ - هیچی بعدش پرسید نامه رو خوندی و نظرت چیه و اینا منم گفتم الان که نمیشه نظر داد باید فکر کنم ، بعدش تشکر کردم ازش بابت گل و نامه و اونم ذوق کرد که من خوشم اومده بعدش دعوتم کرد یه شب باهاش واسه شام برم بیرون . + قبول کردی ؟ - آره ،گفتم با هم هماهنگ می‌کنیم + آهو خانم ، شانس بهت رو کرده هااااا - اوممم،راستی دیشب دانیال و مامانش اومدن خونمون 😂 + دوباره ؟ واسه چی؟ - اونشو نمی‌دونم ، ولی بببین یجوری دوتاشونو شستم پهن کردم رو بند که فک نکنم دیگه سمت من پیداشون بشه 😂 + جون مننن؟ - آره + اوممم خوبه ، خب حالا که با آرتین ژون میری بیرون ؟ - آرتین ژون ؟😂 + آره دیگه 😂 - نمی‌دونم هنوز + ببین ، همین پسره رو بچسب همین خوبه ، هم غیرتیه هم خوشمله هم ناناسه هم گوگولیع هم مهربونه اصن خوبه کلا ((نویسنده: اگه آرتین بفهمه با اون همه ابهت تو بهش میگی گوگولی و ناناس فک کنم کلا از زندگی انصراف بده « دور از جونش » 😂)) - باشه حالا راه بیوفت بریم 😂 + چشممم‌ ادآمه دآرد.