🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³³ . . .
(( آهو تمام نامه رو با صدای بلند برای بهار میخونه ، وقتی نامه تموم میشه هردو ساکت میشن و به فکر فرو میرن
بالاخره بعد از چند دقیقه...))
بهار : عجببببب.
آهو :…
+ آهو ؟
آهو : …
+ هوییی ، آهو ؟ « با دستش محکم به آهو میزنه»
- ها ؟ چیه ؟
+ کجایی ؟ سه بار صدات کردم!
- آها ، داشتم فکر میکردم …
+ به چی؟
- به این نامه ، به آرتین ، به حسی که بهم داره ، به خودم ، به همه چی …
+ خب ؟ نتیجه ؟
- نتیجه چی ؟
+ نتیجه فکر کردنت 😂
- هیچی … هنوز هیچی…
+ اوکی .
« چند دقیقه سکوت »
- بهار ؟
+ جونم ؟
- یچیزی بگم ؟
+ بگو .
- من یه حسی دارم .
+ چه حسی ؟😀
- نمیدونم ، عجیبه ، ولی ، حس میکنم دوسش دارم .
+ چییی؟
- گفتم که ،عجیبه ولی ...
+ واقعا ؟
- آره ، خیلی ، اصن خودمم نمیدونم چجوری ، ولی بهار ، رفتاراش ، کارایی که میکنه رو دوست دارم ، من تاحالا به غیر از مامانم کسی رو نداشتم انقد مواظبم باشه و حواسش بهم باشه
ولی اون هست ، اون انگار من براش مهمم ،انگار اهمیت دارم براش
اون حتی با دانیال هم فرق داره ، منو وادار به اینکه دوستش داشته باشم نکرده و بهم حق انتخاب داده ، این خیلی برام قشنگه
+ خب ؟ دیگه چی شیطون 😂
- عهههه ، جدی دارم حرف میزنم 😒
+ باشه ، بگو .
- بهار ، نمیدونم چرا ، ولی ، ولی وقتی بهم نگاه میکنه ، چشماش برق قشنگی داره ، آدم دلش میخواد تا صبح بشینه نگاش کنه ، میدونی وقتی نگاهم میکنه انگار داره با نگاهش بهم میفهمونه " من هستم ، حواسم بهت هست من مواظبتم ". و این خیلی واسم قشنگه ، بهار ، من ، من خیلی وقته دلمو بهش باختم ولی نمیخواستم اینو قبول کنم ، نمیدونم اصن چجوری ،ولی دوست دارم یه پسری مثل اون کنارم باشه
اون روز که توی کافه بخاطر من جلوی اون پسرا رو گرفت خیلی خوشحال شدم ، میدونی دوست داشتم تا ابد تو کافه بشینه و پیشم باشه ، چون فهمیدم واسه اولین بار یکی حاضره بخاطر من از خودش بگذره
- اییی جانممم ، قربونت برمممم مننن
حالا میخوای جواب مثبت بدی ؟
+ الان نه ، چون فک میکنه هولم و منتظر بودم ، ولی آخرش بهش بله رو میگم
- آها ، به نظرم منم اوکیه
+ خب ، راه بیوفت بریم ، مامانم نگران میشه .
- راستی آهو به مامانت و اینا چی میگی
+ فعلا نمیدونم، اصن بزار ببینیم ما اوکی میشیم بعد خودم یه جوابی واسشون پیدا میکنم ..
- اوکی
(( بهار ماشین و روشن میکنه ...)))
. . .
« دم خونه آهو »
آهو : خب بهار جونم ، کاری نداری ؟
بهار : نه قربونت برم ، حواست باشه مامانت نامه رو نبینه .
+ باشه حواسم هست ، برم دیگه ؟
- برو ، خودافض.😂
+ خودافض 😂
(( آهو پیاده میشه ، بهار میره ، آهو تا نصف کوچه رفته که یه نفر از پشت سر صداش میکنه …))
حامی : آهو خانم ؟
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁴ . . .
(( آهو با ترس پشت سرشو نگاه میکنه ، وقتی حامی رو میبینه هم تعجب میکنه هم ترسش دوبرابر میشه ))
آهو : شما اینجا چیکار میکنین ؟
حامی : خواستم ببینمتون ، و اینکه باهاتون حرف بزنم .
+ خونه منو چجوری پیدا کردین ؟
- اِمممم ، راستش ، تعقیبتون کردم ...
+ تعقیب ؟
- میدونم کار اشتباهی کردم ، ولی خب ، دلم طاقت نیاورد …
+ اهااا ، خب ، واسه چی میخواستین منو ببینید و باهام حرف بزنید ؟
- نامه ای که براتون گذاشتم رو خوندین ؟
+بله ، خوندین ؟
- خب ، نظرتون چیه ؟
+ الان که نمیشه نظر داد ، من باید فکر کنم راجبش …
- آها ، بله درست میگین …
(( حامی ساکت میشه ، آهو حس میکنه که کمی دلخور شده …)))
+ ولی خب ، خیلی نامه قشنگی بود ، مرسی :))
- جان ؟ بله ؟
+ گفتم نامه قشنگی بود مرسی
-اها ، خواهش میکنم ، خوشتون اومد ؟
+ بله ،تاحالا هیچکس آنقدر قشنگ بهم ابراز علاقه نکرده بود .
حامی :…
آهو :…
(( هردو کمی سکوت میکنن ،بعد از چند دقیقه …))
حامی : فقط یه چیزی ...
آهو : چی ؟
+ آمممم میخواستم ، میخواستم ببینم اگه امکانش هست دعوتتون کنم یه شب واسه شام دوتایی بریم بیرون ...
- دوتایی ؟
+ دوتایی …
- خیله خب ، باشه ، هماهنگ میکنیم باهم …
+ آها ، بله .
(( آهو میخواد بره که ...))
- راستی یه چیزی…
+ چی ؟
- مرسی بابت گل ، من خیلی رز دوست دارم ☺️
+ قابلتون رو نداشت 😅
- فعلا سه تا طلب شما 😄
+ بله سه تا طلب من 😌
(( آهو میره و حامی رفتنش رو تماشا میکنه))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁵ . . .
« خونه آهو »
(( آهو در خونه رو باز میکنه ، کفشاشو درمیاره و میره داخل ، وارد سالن که میشه یهو با دانیال و مامانش روبه رو میشه ...))
دانیال : سلام
خاله : سلاممم ،اهو خانم ، خوبی ؟« با لحن نیشدار »
(( نویسنده: کاش حامی الان اینجا بود اینارو یه دست کتک میزد 😂))
(( آهو به هیچکدوم جواب نمیده و میره سمت اتاقش ، دانیال میره دنبالش ))
دانیال : عههه آهو ؟ سلام کردمااا !
آهو : لابد دلم نخواست جوابتو بده
+ دلم نخواست یعنی چی آهو ؟
-یعنی دوست ندارم جوابتو بدم، یعنی میلی به حرف زدن با جنابعالی ندارم.
(( مامان دانیال از روی مبل بلند میشه و پشت پسرش وایمیسه ))
خاله : آهو جان ،این حرفا یعنی چی ؟ ها ؟ ما تاحالا چه هیزم تری به تو فروختیم که با ما اینطوری رفتار میکنی ؟
آهو : خاله جان ، شما هیچ هیزم تری به من نفروختین .
+ پس مشکلت چیه ؟
- مشکلم ؟ میخواین بدونین ؟ مشکل من این پسر شماس
+ پسر من مشکلته ؟
-بله ، پسر شما کلا واسه من مشکله ، ببین خاله ، پسر شما تاحالا چند بار به بنده گفته که به من علاقه داره و قصدش ازدواجه و منم با نهایت ادب ردش کردم ، حالا به هر دلیلی …
ولی این آقا پسر شما نمیخواد از رو بره
ماشاالاااا رو که چه عرض کنم سنگ پای قزوینه و الآنم من تنها چیزی که از شما میخوام ، تنها درخواستم اینه که جلو پسرتو بگیری ، چون من به ایشون نه علاقه ای دارم ،نه دلم میخواد باهاشون ازدواج کنم
+ آهو ،حرف آخرت همینه ؟
- من همیشه حرف آخرم همین بوده …
(( خاله دست دانیالو میگیره .))
+ بیا دانیال ، بیا بریم ، چقدر بهت گفتم بیخودی خودتو خوار و زار این دختر نکن ، چقدر گفتم این دختر تورو نمیخواد ،دست از سرش بردار ، حتما باید اینجوری تو روت وایمیساد ؟
(( خاله میره سمت مبل ،کیفشو بر میداره و روسریشو سرش میکنه ، در همین حال مامان آهو هم سعی میکنه نگهش داره ، دانیال صورتشو بر میگردونه سمت آهو ...))
دانیال: آهو اینجوری خردم نکن ، من بدون تو نمیتونم …
آهو : برو دانیال ، من حرفام عوض نمیشه ، من و تو از هیچ نظر به هم نمیخوریم .
(( آهو در رو روی دانیال میبنده ، دانیال چند دقیقه پشت در اتاق آهو وایمیسه و بعد به همراه مامانش از اونجا میره …))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁶ . . .
«فردا صبح»((آهو ساعت ۶ از خواب بیدار میشه میره دستشویی و برمیگرده ،یه سرک توی خونه میکشه و میبینه مامانش دیشب روی همون مبل خوابش برده ،از صورتش پیداست که دیشب گریه کرده آهو یه پتو برمیداره و آروم روی مامانش میندازه))
آهو «داخل ذهنش»: مامان بیچاره من!
((آهو یکم به مامانش خیره میشه))
+ولی نباید حالا حالاها به مامان چیزی درباره آرتین بگم چون ممکنه به دانیال بگه ، اون وقت دانیال رو سرمون خراب میشه ،ولی کاش مامان میتونست آرتین رو ببینه قطعاً ازش خوشش میومد، حیف!
((آهو به خودش میاد ، برمیگرده داخل اتاق لباساشو میپوشه وقتی کارش تموم شد ،به بهار زنگ میزنه))
بهار : الو؟
آهو: الو؟ بهار؟ سلام ،کجایی؟
+نزدیک خونتونم بیا دم در
-باشه اومدم…
« داخل ماشین »
(( آهو داخل ماشین میشینه ))
بهار : سلام سیسی ژونننن ، چطوری ؟
آهو : سلام سیسی ژونننن وای بهار انقدر حرف دارم برات بزنم ...
+چی شده باز ؟
- دیشب بعد از اینکه تو منو پیاده کردی و رفتی ، داشتم میرفتم سمت خونه یهو پسره پشت سرم ظاهر شد .
+ پسره کیه ؟
آهو : 😳
+ چیه خو ؟ پسره کیه ؟
- همون آرتین دیگههههههه !
+ هااااا ، آره ، خب ؟
آهو : 😒
+ ببخشید من هنوز مغزم آپلود نشده 😂
آهو : 😂
+ بخدااا ، خب بقیه اش ؟
- هیچی اومد و بهش گفتم خونه منو از کجا پیدا کردی ، گفت تعقیبت کردم.
+ عجببب ، خب ؟
- هیچی بعدش پرسید نامه رو خوندی و نظرت چیه و اینا منم گفتم الان که نمیشه نظر داد باید فکر کنم ، بعدش تشکر کردم ازش بابت گل و نامه و اونم ذوق کرد که من خوشم اومده بعدش دعوتم کرد یه شب باهاش واسه شام برم بیرون .
+ قبول کردی ؟
- آره ،گفتم با هم هماهنگ میکنیم
+ آهو خانم ، شانس بهت رو کرده هااااا
- اوممم،راستی دیشب دانیال و مامانش اومدن خونمون 😂
+ دوباره ؟ واسه چی؟
- اونشو نمیدونم ، ولی بببین یجوری دوتاشونو شستم پهن کردم رو بند که فک نکنم دیگه سمت من پیداشون بشه 😂
+ جون مننن؟
- آره
+ اوممم خوبه ، خب حالا که با آرتین ژون میری بیرون ؟
- آرتین ژون ؟😂
+ آره دیگه 😂
- نمیدونم هنوز
+ ببین ، همین پسره رو بچسب همین خوبه ، هم غیرتیه هم خوشمله هم ناناسه هم گوگولیع هم مهربونه اصن خوبه کلا
((نویسنده: اگه آرتین بفهمه با اون همه ابهت تو بهش میگی گوگولی و ناناس فک کنم کلا از زندگی انصراف بده « دور از جونش » 😂))
- باشه حالا راه بیوفت بریم 😂
+ چشممم
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁷ . . .
از زبان نویسنده :
(( تا چند روز خبری از حامی نبود و آهو حامی رو از اون شب بعد ندید ، آهو بدون اینکه خودش بداند منتظر آمدن حامی بود ، هروقت صدای در کافه می آمد آهو به هوای اینکه حامی آمده باشد با عجله به بیرون میرفت ، اما هر بار کس دیگری رو جای او میدید ،کم کم داشت ناامید میشد و به این فکر افتاد که شاید حامی او را فراموش کرده باشد یا از علاقهای که داشته پشیمان شده باشد ، اما با این حال آهو نمیتوانست از فکر کردن به حامی دست بردارد. آن پسر، تمام فکر آهو را از آن خود کرده بود .
آهو به آرامش و جدیتی که داخل چشمان حامی دیده بود فکر میکرد و اینکه هر وقت او داخل چشمان حامی زل میزد نمیتوانست به هر چیز و هر کس دیگری فکر کند ، انگار حامی در هنگام حضور خود او را وادار میکرد تمام ذهنش را وقف او کند و فکر چیزهای دیگر را در ذهنش راه ندهد ، همچنین آهو به رفتار باوقار و مهربانانه حامی فکر میکرد ، رفتارهای حامی برای آهو زیبایی خاصی داشت ! آهو بیشتر از هر چیز از یک خصوصیت حامی خوشش آمده بود ، اینکه او وقتی کسی را میدید که مزاحم آهو شده ، آنقدری عصبانی میشد که اگر میتوانست طرف را میکشت ، اما وقتی با خدا آهو حرف میزد جوری با او رفتار میکرد که انگار او تکه کریستال است و اگر او حرکت اضافهای انجام دهد آهو میشکند! آهو به لحن صدای حامی فکر میکرد ، به اینکه هر وقت حامی حرف میزد آهو آرامش میگرفت . در زندگی آهو همه طوری با او حرف میزدند که آهو همیشه استرس میگرفت و از همه چیز میترسید ، مادرش ،فامیلها و حتی دانیال ! هر وقت دانیال با او حرف میزد حالش بد میشد ، اما امان از وقتی که "حامی "با او حرف میزد ، هر وقت او لب به سخن باز میکرد آهو از تمام جهان غافل میشد . لحن صدای حامی آرامش عجیبی داشت انگار صدای او نت موسیقی بود ، از نظر آهو صدای حامی مانند موجهای دریا بود همانقدر آرامش بخش آهو حالا که فکرش میکرد میدید بدجور دلباخته او شده است ! چقدر دوست دارد حامی بیاید دستش را بگیرد و با هم به جایی دور بروند آن وقت او بنشیند و سرش را روی شانه حامی بگذارد و چشمانش را ببندد و از او بخواهد فقط با او حرف بزند و خود آهو هیچ نگوید ، آن وقت است که وجود آهو غرق در آرامش میشد و دیگر از استرس آیندهاش بیرون میآمد و فقط به حال فکر میکرد به خودش ، به حامی و به اینکه چقدر خوشبخت است که پسری مانند او پشتیبانش است و به او علاقه دارد آهو هر بار با این خیالها به فکر میرفت و هر بار با صدای بهار از جا میپرید که به اون نهیب میزد و آهو را از فکر و خیال در میآورد…)))
. . .
((بعد از چند روز الاخره اون چیزی که آهو منتظرش بود اتفاق افتاد آهو مثل همیشه کسل پشت صندوق نشسته بود که دید پسر بچهای که یک دسته بزرگ گل رز در دستاش بود وارد کافه شد و نگاهی به اطراف انداخت و بعد به سمت آهو رفت))
پسر بچه : سلام خاله !
آهو :سلام آقا خوشگله ! جونم عزیزم؟
+خاله اینجا آهو خانم دارین ؟
-آهو خانومو چیکارش داری قربونت برم ؟
+هیچی ، یه کاری دارم باید به خودش بگم
-خب من آهو خانومم بگو کار تو قشنگم
+یه آقای مهربونی این نامه رو داد گفتش بدمش به شما
-یه آقایی؟ « نامه رو از بچه میگیره »
+بله
-اسمشو بهت نگفت؟
+نه گفت خودش نامه رو به خونه میفهمه من کیم همه این گلا رو هم از من خرید گفتش بدمشون به شما
- واقعا؟
+ آره خاله
- مرسی خاله قربونت بره ! « گلارو میگیره از از دستش »
((پسر بچه میره و آهو نامه رو باز میکنه))
متن نامه
----------------------------------------
فردا شب ساعت ۹ بیا رستوران قیطران
آدرس: ...
A
----------------------------------------
((آهو که فهمید فرستنده نامی حامی است به سرعت از کافه خارج شد تا شاید حامی هنوز آن بیرون باشد اما هرچه این طرف آن طرف را نگاه میکند کسی را نمیبیند ناراحت اما ذوق زده به داخل کافه برمیگردد غافل از اینکه حامی پشت دیواری در همان نزدیکیها ایستاده و او را تماشا میکند …))
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁹ . . .
(( آهو ابتدا کمی ترسید اما بعد که دید حامیم آنگونه نگاهش میکند ذوق کرد))
آهو : سلام ، میدونین که قرار اول و شما دیر کردین !
حامی : سلام بله میدونم ببخشید بابت گل معطل شدم باید حتماً واستون میگرفتن ، میدونین که قرار اوله و پسرا باید گل بگیرن !
+ آها ،بله اشکال نداره 😔
- خب شما خوبین ؟
+ خیلی ممنون مرسی ! شما چطور ؟
- منم خوبم خیلی ممنون ، از اینجا خوشتون اومد ؟
+ آره جای قشنگیه ، مرسی که زحمت رزرو رو کشیدین
-خواهش میکنم!
-فقط ! من یه چند لحظه برم و برگردم …
+آها اوکی اشکال نداره ،بفرمایید .
((حامیم از جاش بلند میشه و آهو در این لحظه رصت نگاه کردن به او را پیدا میکند حامی کت و شلوار مشکی شیکی پوشیده و عطر خنکی به خود زده هو از دور قامتش را برانداز میکند و ناگهان در دل خود قربان صدقهاش میرود، خودش هم از این کار خودش تعجب میکند ))
+ الهی فدای قدت برم پسر چه قدی داری ! ای واییی اینا چیه من میگم 😂
((حامی چند لحظهای با یکی از گارسونها صحبت میکند و بعد به سر میز برمیگردد ))
-خب ،ببخشید !
+ خواهش میکنم
-فعلاً قصد اینکه چیزی سفارش بدین ندارین؟
+ نه هنوز وقت هست فعلاً چیزی سفارش ندیم ! بهتره …
- خب ،خوبه !
((حامی و آهو مشغول صحبت میشوند کمی از خود حرف میزنند تا اینکه…
یک گارسون دختر ا یک بادکنک صورتی و کیک کوچکی در دست از راه میرسد…
ناگهان همه گارسونهای کافه دور و برشان جمع میشوند و با هم فریاد میکشند…))
+ آشناییتون مبارکککک
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁰. . .
(( آهو با تعجب و چشمانی که داشت از حدقه بیرون میزد اول به حامی و بعد به گارسونها نگاه کرد چند ثانیه گذشت تا بالاخره … ))
حامی : من گفتم چون اولین قراره ،حیفه سوپرایزتون نکنم واسه همین …
((آهو با لبخند به حامی نگاه کرد و اشک داخل چشمانش جمع شد ... ))
حامی : عههههه ، گریه واسه چی؟ ناراحتتون کردم ؟
آهو : نه ، اشک ذوقه 🥲
+ آها! یه لحظه فکر کردم ...
- نه بابا ! مرسی، خیلی خوشحال شدم .
((همین کیک را از دسته گارسون گرفت،گارسون بادکنک را به دست آهو داد و همگی رفتند ، حامی بلند شده بادکنک را گرفته به پشت صندلی آهو بست .))
+ اینطوری بهتره دستتون اونجوری خسته میشد …
- مرسی !
(( حامی نشست چند دقیقه سکوت رد و بدل شد و بعد …))
آهو : خوب حالا شما انقدر واسه من کادو گرفتین و منو سوپرایز کردین راستش من واسه شما چیزی نخریدم .
+ مگه دخترام چیزی میخرن واسه پسرا؟
- بله ؟
+ میگم من یه دختر چیزی باید بخره واسه پسر ؟
- نمیدونم ، آخههه شما انقد زحمت کشیدین …
+ هیسسسس 🤫 ، دختر وجودش تو زندگی پسر خودش کادوعه ،یه دختر واسه یه پسر خودش نعمته ...
((آهو ساکت ماند،همه آن لحظهها را سر کرده بود تا فقط صدای حامی بشنود ، الان هم دلش نمیخواست خودش چیزی بگوید و آن صدای آرامش بخش را قطع کند برای همین فقط گوش داد ... ))
+ ببینید آهو خانم ،من از اون دست پسراییم که صادقانه بگم هیچ انتظاری از دختر ندارم فقط دوست دارم دختر وفادار باشی باهام صادق باشی و از همه مهمتر دوستم داشته باشه که البته فکر کنم شما از اون دست دخترایی هستین که همه آن ویژگیها رو دارین ،واسه همین اومدم سراغتون، من ،راستش چه جوری بگم همون اول شیفته رفتارتون شدم ، شما ، شما تو همون نگاه اول واسه من یه فرشته بودین دختری بودین که صادقانه محبت میکردین،مثل بقیه دخترا نبودید که اول ببینید این لباس چی پوشیدم ماشین چی دارم از عطر چی میزنم ساعت چی میپوشم و بعدش طبق این معیارا باهام مهربون باشین ...
همین چیزا بود که منو جذب شما کرد یه جورایی منو مصممتر کرد که بهتون نزدیکتر بشم و علاقم رو بهتون بیشتر کرد
(( هامی سکوت میکند و به آهو خیره میشود آهو هنوز ساکت است و چیزی نمیگوید ))
+ شما نمیخواین چیزی بگین ؟
(( با نهیب حامی آهو از جا میپرد … ))
آهو : ببخشید من ، یعنی شما خیلی قشنگ حرف میزنین ، یعنی من داشتم به حرفاتون فکر میکردم .
+ اشکال نداره و اینکه یه چیزی! شاید با خودتون فکر کنید که من از این پسرای هستم که دخترا رو بازی میدم یا …
- نههه ! نههه ! من همچین فکری نکردم !
+باشههه ، بالاخره خواستم بهتون بگم که من همچین پسری نیستم ، من معمولاً عاشق کسی نمیشدم و یه جورایی به این چیزام اعتقاد نداشتم ، اما خب ،درباره شما همه چی فرق داشت …
- اوممم ، نظر لطفتونه ،یعنی چیز ، واااییی من چرا اینجوری شدم ! 😓
(( حامی میخندید و قلب آهو لرزید ، لبخند حامی بدجور به دلش نشست …))
-چه لبخندهای قشنگی دارین !
+ مرسی ، منم یادم رفته بود بهتون بگم وقتی میخندین خیلی قشنگتر میشین …
((نویسنده: به قول شاعر، و امان از خندههای او که جان میدهد به تن خسته من 😂))
((آهو تاری از موهایش را پشت گوشش میبرد و زیر چشمی و حامی نگاه میکند هر بار حامی این گونه نگاهش میکند آهو گر میگیرد و از خجالت سرخ میشود … ))
حامی : احساس میکنم یکم معذبین ، راحت باشین ! تازه اولشه …
آهو : ها ؟ بله من یکم خجالتیم ...
+ اشکال نداره ، خب ، شما از خودتون بگین امشب من همش حرف زدم .
- من؟ خب چی بگم ؟
(( نویسنده : خاک تو سرتتت 😂 ))
+ هرچی میلته …
- اوممم ، خب ، من ۲۰ سالمه و اینکه اوممم تا حالا عاشق کسی نشده بودم ...
+ یعنی الان عاشق منی؟
- ها ؟چی ؟ بله ؟
+ گفتی تا حالا عاشق کسی نشدی یعنی الان عاشق منی ؟
- آره ، یعنی نه ! اوممم
+ خیلی خب ،باشه ، باشه ، حالا هل نکن 😂
- وایییی ، ببخشید تو رو خدا من نمیدونم چرا امشب اینجوری شدم 😞
(( نویسنده : تاثیرات عشق حامی ژونههه 😂 ))
+ اشکال نداره ، اتفاقاً من دختر خجالتی خیلی دوست دارم …
(( آهو دوباره سرخ شد سرش را بالا آورد و به حامی زل زد حامی هم به او زل زده بود و برعکس خودش اصلاً در وجود حامی استرس نمیدید انگار حامی از مدتها قبل خودش را برای این قرار آماده کرده بود ... ))
((نویسنده : آهو تمرینهای حامی جلوی آینه رو که واسه امروز میکرده ندیده …😂 ))
آهو : من نمیدونم چرا اینجوری شدم ، من راستش ، جلوی همه هیچ وقت کم نمیارم ،همیشه یه جواب واسه هر حرفی دارم اما جلوی شما کم آوردم ، شما انگار در مغز منو قفل کردین !
+ ای وای ! من بیشتر دلم میخواست در قلبتونو قفل کنم واسه خودم اما انگار جابجا انجام دادم 😁
(( آن دو مدتی با هم حرف زدند کم کم آهو از حالت خجالتی درآمد و پرحرفی میکرد و این بار این هابی بود که سکوت کرده بود تا او حرف بزند بعد از چند دقیقه غذا سفارش دادند و خوردند کمی دیگر حرف زدن و ساعت ۱۱:۳۰ شد و آهو رخلاف میل باطنیاش خواست به خانه برود وهامی هم گفت که او را خواهد رساند ،حامی غذا را حساب کرد و با هم از رستوران بیرون آمدند و به طرف ماشین حامی رفتند …))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴¹. . .
(( آن دو مدتی با هم حرف زدند کم کم آهو از حالت خجالتی درآمد و پرحرفی میکرد و این بار این هابی بود که سکوت کرده بود تا او حرف بزند بعد از چند دقیقه غذا سفارش دادند و خوردند کمی دیگر حرف زدن و ساعت ۱۱:۳۰ شد و آهو برخلاف میل باطنیاش خواست به خانه برود و حامی هم گفت که او را خواهد رساند ،حامی غذا را حساب کرد و با هم از رستوران بیرون آمدند و به طرف ماشین حامی رفتند …))
. . .
« دم خونه آهو »
((آهو از ماشین حامی پیاده میشود، اما انگار دلش همونجا داخل ماشین مانده ، داداش نمیخواست آن شب انقدر زود تمام شود دوستاش عقربهها توی هم گیر کنند و زمان بایستد ، تا برای همیشه ، همان جا ، کنار حامی بنشیند !
وقتی آهو پیاده شد کلیدهایش را از کیفش درآورد و به سمت خانه رفت در همین حین حامی منتظر ماند تا او به داخل خانه برود ، اما ناگهان یادش آمد چیزی را به آهو نگفته است … ))
حامی : آهو؟
((آهو در بین راه میایستد و به پشت سرش نگاه میکند. ))
آهو : بله ؟
+ یادم رفت یچیزی رو بهت بگم …
- چی؟
+ خیلی دوستت دارم !
- چی ؟
+ گفتم خیلی دوست دارم !
- آها ، باشه !
(( آهو رویش را برگرداند و به سمت خانه رفت حامی با خودش فکر کرد آهو را ناراحت کرده و یا برای گفتن این حرف هنوز زود بوده ، خواست برود ، ولی ... ))
- اقا آرتین ؟
+ جانم؟
- منم دوست دارم !
+بله ؟
- گفتم منم دوست دارم
+نشنیدم ! یه بار دیگه بگو !
- عههعههه ، اذیت نکن دیگه ، منم دوست دارم « با خنده »
(( آهو با خنده این را گفت و به سمت خانه دوید در خانه را باز کرد و داخل رفت ، اما نمیدانست با این حرفش دل حامی را برای خودش دزدیده و روح حامی را از آن خود کرده بود …
حامی تا چند دقیقه همانطور به جایی که آهو ، چند دقیقه پیش ایستاده بود و به او ابراز علاقه کرده بود خیره ماند و بعد به خود آمد و با دست و دلی لرزان ، ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد … ))
. . .
« خونه آهو »
(( آهو وارد خانه شد کفشهایش را درآورد. دسته گل رز سفیدی که حامی براش خریده بود در بغلش بود و آنقدر خوشبو بود که آهو هر چند ثانیه یک بار آنها را بو میکرد ، وارد سالن خانه که شد مادرش روی مبل نشسته بود و سرگرم موبایلش بود وقتی او را دید آرام سلام کرد و به طرف اتاقش رفت ، ناگهان …))
طاهره خانم: آهو ؟
آهو: بله مامان؟
+ برگرد ببینم!
(( آهو برمیگردد و چشمان مادرش روی دسته گلی که در دستانش بود قفل میشود …))
+اینا کجا بوده؟
- اینا ؟ هیچی، از این بچهها هستش که سر چهارراهها گل میفروشن یکیشون اومد دم ماشین بهار منم دارم نیومد ازش نخرم میدونی هم که من رز سفید دوست دارم …
+ آها ، خب برو لباساتو عوض کن بیا شامتو بدم !
- عامممم ، من شام خوردم .
+ شام خوردی ؟ کجا ؟
- عاممم ، امروز و دیروز فروش کافه خوب بود آقای شعبانی همه را دعوت کرد واسه شام …
+ آها ، باشه .
((آهو تا مادرش سوال دیگری نپرسید سریع وارد اتاق میشود لباسهایش را عوض میکند و روی تخت مینشیند دسته گل را در بغلش میگیرد و او را بو میکند ، دست گل انگار بوی حامی را میداد …))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴². . .
« فردا صبح »
((آهو با حالی خوب از خواب بیدار شد. انرژی عجیبی داشت ناگهان اتفاقات دیشب یادش آمد و باعث شد لبخند به لبش بیاید ، یاد چهره حامی که دستش را زیر چانهاش میگذاشت و با چشمان رویاییش به آهو خیره میشد ، یاد لحن صدایش جوری که عاشقانه با اهو حرف میزد ، یاد مهربانیاش وقتی آهو خجالت میکشید یا هول میکرد و او با مهربانی آرامش میکرد ، یاد آخرین حرفش یعنی " دوستت دارم " و یاد چشمانش که آهو را در خود غرق میکرد …
اگر کسی آهو را مجبور میکرد کاری را تا آخر عمر انجام دهد قطعاً آهو میخواست آهو تا آخر عمرش حامی روبرویش بنشیند دستش را بگیرد و به او خیره شود تا آهو حس آرامش بگیرد …
آهو لبه تخت نشسته بود و این فکرها را در سرش مرور میکرد ، ناگهان آدم و گوشیاش دوباره زنگ زد و این کار باعث شد روح از بدنش جدا و دوباره برگردد ! ))
+ وااییی ، سکته کردم 😂
(( آهو به خودش آمد و فهمید و زود حاضر شود دست و صورتش را شستد و اتاق و برگشت و در حین لباس پوشیدن یادش افتاد چقدر دوست دارد حامی دستش را بگیرد یعنی میشود این کار را بکند ؟ آهو لباس را پوشید روی تخت نشست و چشمانش را بست ، به این فکر کرد که الان حامی کنارش نشسته و دستش را میگیرد همینطور که داشت در خیالاتش سیر میکرد ناگهان گوشی از زنگ خورد و آهو دومین سکته آن روزش را زد ))
+ وااایییییی ، بهتره دیگه بهش فکر نکنم دفعه سوم فکرش دیگه واقعاً منو میکشه 😂
(( نویسنده ، تا تو باشی انقد فکر و خیالات اضافی نکنی 😂 ))
+ الو ؟ بهار ؟
- سلااامممم ، چطوری خانم خوشگله ؟
عشق آرتین ، کجایی ؟
+ سلام مسخره ، عشق آرتین یعنی چی توام هنوز هیچی نشده 😂
- هیچی نشده ؟ اوکی نشدی باهاش 😳
+ چرا باباااا ، نترس ، رفتم سر قرار کلی هم حرف زد برام حالا تو بیااا ، برات تعریف میکنم .
- باشه من یه دقیقه دیگه اونجام زود بیا پایین دل تو دلم نیست همه چیو باید برام بگی !
+ باشه اومدم 😂
. . .
« ماشین بهار »
آهو : تو که گفتی یه دقیقه دیگه اینجایی زیر یه ثانیه شد که !😂
بهار : وای نمیدونی چقدر ذوق دارم ! بگو بگو بگو
+ باشه حالا!
(( آهو همه چیز را برای بهار میگوید و بهار با هر حرفی که حامی به آهو زده ذوق میکند ، وقتی حرفهای آهو تمام میشود بهار با شادی وصف نشدنی به او نگاه میکند ))
- وای آهو چه شانسی داری جای اون دانیال قورباغه چه جنتلمنی گیرت اومد 😂😭
+ بهار میدونی چیش قشنگه ؟
- چچیییی ؟
+ آخر سر که رسوندم داشتم میرفتم تو خونه بهم گفت" دوستت دارم"
- واقققععععععاااااا ! چابیییییی جججیغغغغغغغغغ 🥺
+ عههههه اروممممم باششش 😂
- تو چی بهش گفتی ؟
+ هیچی ، منم بهش گفتم دوستش دارم و فرار کردم 😂
- واییییی من الان میمیییییرمممممم جیغغغغغغغغ ✨🥺
+ باشه باشه 😂 حالا روشن کن بریم توی راه بقیه ذوقتو بکن 😂
- باشه 🥺 وایییی من و این همه خوشبختی محالههههه
+ عجبا 😳
. . .
« کافه»
(( بهار همینطور که درباره حامی حرف میزنند و میخندیدند، وارد کافه شدند ناگهان آقای شعبانی جلوی راهشان سبز شد و از آهو خواست چند دقیقهای با او حرف بزند بهار به سمت آشپزخانه میرود و آهو با آقای شعبانی تنها میشود ))
آهو : بفرمایید ، با بنده کاری داشتید ؟
آقای شعبانی : بله راستش میخواستم شماره مادرتون رو بگیرم برای مادرم
+ خب ؟
- با مادرتون هماهنگ کنم که یه قرار خواستگاری بزاریم
(( نویسنده: شعبانی بیا برو تا حامی رو نفرستادم بالا سرت 😒))
+ خواستگاری ؟ از کی اون وقت ؟
- از شما دیگه …
+ از من ؟
-بله ...
+ آقای محترم ولاً بنده نامزد دارم ، دوماً شما راجع به من چی فکر کردین ؟ هرکس میاد زیر دستتون کار ازش خواستگاری میکنی ؟
- نه ولی آخه من از شما …
+ از من چی؟خوشتون اومده؟ ولی خیلی اشتباه کردین بازم یادآوری میکنم من نامزد دارم !
- اما آخه شما که حلقه تو دستتون ندارین !
+باشه نداشته باشم قراراشو گذاشتیم چند هفته دیگه نامزد میکنیم الانم من محرمشون هستم ، بعدشم این معیار خوبی واسه خواستگاری کردن از من نیست !
((آهو در حال گفتن این حرفا بود که ناگهان صدای باز و بسته شدن در آمد و وقتی آهو به سمت در نگاه کرد حامی را دید که با بهت و تعجب به آن دو نگاه میکرد …))
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴³. . .
((آهو با ترس به حامی خیره شو حامی هم متقابلاً به او نگاه میکرد بعد از چند ثانیه آهو به خود آمد و از آقای شعبانی عذرخواهی کرد و به سمت حامی رفت .))
آهو : سلام ، خوبین ؟
((همین نگاه اخم آلودش را از شعبانی گرفته به آهو خیره شد و لبخند زد ))
حامی : سلامممم خانم خانمااا ! من خوبم شما خوبین ؟
+ مرسی 🥹 اینجا چیکار میکنین ؟
- راستش رد میشدم دیدم که کافه بازی اومدم ببینم شما هستین ببینمتون
+آها خوش اومدی😊
- مشکلی پیش اومده بود ؟ « و با نگاهی خشمگین به شعبانی اشاره کرد»
+نه ایشون رئیس کافه هستند داشتن یه سری سفارشها رو بهم میگفتند که شما اومدین راستش من مسئول خریدم و باید اینجا برم برای کافه خرید کنم
+آها گفتم اگه مشکلی پیش اومده تا خودم حلش کنم
-نه نه نیازی نیست مرسی☺️
+ خواهش میکنم .
- مرسی که هوامو دارین میدونین من تا حالا کسیو نداشتم که انقدر هوامو داشته باشه یه جورایی بهم خیلی حس خوبی میده !
+ آها خواهش میکنم وظیفه امه 😁
- خب بفرمایین بشینین تا من لباسمو عوض کنم بیام سفارشتون رو بگیرم
(( حامی با لحنی بچگانه چشمی گفت و به سمت میز همیشگی رفت و آهو هم با لبخندی عمیق به سمت اتاق کارکنان رفت وقتی بهار چشمش به او افتاد با ترس به سمتش امد ))
+ واییی آهو سکته کردم گفتم الان میگیره یکی از اون فن های نینجاییش رو روی شعبانی امتحان میکنه
- چی میگی ، من به خودم ترسیدم گفتم الان گردنشو میشکنه
+ همیننننن پسر غیرتی هم دردسر داره هااا
- ولی خوبه ناناسه وقتی غیرتی میشه دلم میخواد لپاشو بکشمممم
+ وااا من قلبم تو حلقمه خانم ذوق میکنه 😳😒
- عهههه خو چیکار کنم 🥺
+ باشه حالا بغض نکن نامزدتتتت میاد پارمون میکنه برو برو لباستو عوض سفارش نامزدتوووو بگیر 😂
- باشه 😂
ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁴. . .
(( آهو لباسش رو میپوشد و وقتی میخواد از در بیرون برود چشمش به هانو میافتد که از پنجره کافه به بیرون نگاه میکند آهو در را میبندد و فقط کمی لایش را باز میگذارد و از روزنه به نیمرخ جدی حامی زل میزند و دلش برایش قنج میرود زیر لب قربان صدقهاش میرود ناگهان حامی رویش را برمیگرداند و به اطراف نگاه میکند و انگار که دنبال آهو بگردد به همه جا سرک میکشد به ساعتش نگاه میکند آهو که فهمیده حامی حوصلهاش سر رفته در را باز میکند و به سویش میرود وقتی چشم حامی به او میافتد چشمانش برق میزند و لبخندی به لبش میآید ))
آهو : خوب آقا ، چی میل دارین ؟
حامی : چیز خاصی نمیخوام یه قهوه ساده عربیکا ، take away باشه !
+ به روی چشم دیگه چی ؟
-دیگه … خودتو !
+منو ؟
((حامی با شیطنت به او زل میزند))
-آرررههه
+اگه منو میخوای حالا حالا باید بدویی
- عههه ؟
+ارههه !
-باشه دختر خانم دارم برات 😉
+باشه 😂
((آهو با لبخند تش را به حامی میکند و میخواهد برود که … ))
- آهو ؟
+ جانم ؟
- یه دقیقه برگرد !
+ چی شده ؟ « و به سمت حامی برمیگردد »
- تو تغییری کردی ؟
+نه ! چه تغییری ؟
- چرا ! تغییر کردی !
+ چی آخه ؟!
(( حامی با دقت میشود و سر تا پایش را وارسی میکند ناگهان لبخند شیطنت آمیزی میزند و به صورت آهو نگاه میکند ))
- فهمیدم !
+ چیو ؟
-فهمیدم چه تغییری کردی!
+ خب چی ؟
- خوشگل تر شدی !
+ وااا 😳
- چیه خب ؟ خوشگل تر شدی دیگهههه
+ دیونهههه سکتم دادی !
- ببشیدددددد
+ باشه 😂
(( آهو خنده ای میکند و حامی چشمکی کوچک به او میزند و سرگرم گوشی اش میشود ، آهو هم به سمت آشپزخانه میرود…))
ادآمه دآرد.