eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
194 دنبال‌کننده
42 عکس
24 ویدیو
0 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg🖤 ناشناس همیشگی مون 🍓✨ عضو جمعیت کانون نویسندگان 📝𝟭𝟰𝟱
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁹ . . . (( آهو ابتدا کمی ترسید اما بعد که دید حامیم آنگونه نگاهش می‌کند ذوق کرد)) آهو : سلام ، می‌دونین که قرار اول و شما دیر کردین ! حامی : سلام بله می‌دونم ببخشید بابت گل معطل شدم باید حتماً واستون می‌گرفتن ، می‌دونین که قرار اوله و پسرا باید گل بگیرن ! + آها ،بله اشکال نداره 😔 - خب شما خوبین ؟ + خیلی ممنون مرسی ! شما چطور ؟ - منم خوبم خیلی ممنون ، از اینجا خوشتون اومد ؟ + آره جای قشنگیه ، مرسی که زحمت رزرو رو کشیدین -خواهش می‌کنم! -فقط ! من یه چند لحظه برم و برگردم … +آها اوکی اشکال نداره ،بفرمایید . ((حامیم از جاش بلند میشه و آهو در این لحظه رصت نگاه کردن به او را پیدا می‌کند حامی کت و شلوار مشکی شیکی پوشیده و عطر خنکی به خود زده هو از دور قامتش را برانداز می‌کند و ناگهان در دل خود قربان صدقه‌اش می‌رود، خودش هم از این کار خودش تعجب می‌کند )) + الهی فدای قدت برم پسر چه قدی داری ! ای واییی اینا چیه من میگم 😂 ((حامی چند لحظه‌ای با یکی از گارسون‌ها صحبت می‌کند و بعد به سر میز برمی‌گردد )) -خب ،ببخشید ! + خواهش می‌کنم -فعلاً قصد اینکه چیزی سفارش بدین ندارین‌؟ + نه هنوز وقت هست فعلاً چیزی سفارش ندیم ! بهتره … - خب ،خوبه ! ((حامی و آهو مشغول صحبت می‌شوند کمی از خود حرف می‌زنند تا اینکه… یک گارسون دختر ا یک بادکنک صورتی و کیک کوچکی در دست از راه می‌رسد… ناگهان همه گارسون‌های کافه دور و برشان جمع می‌شوند و با هم فریاد می‌کشند…)) + آشناییتون مبارکککک ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁰. . . (( آهو با تعجب و چشمانی که داشت از حدقه بیرون می‌زد اول به حامی و بعد به گارسون‌ها نگاه کرد چند ثانیه گذشت تا بالاخره … )) حامی : من گفتم چون اولین قراره ،حیفه سوپرایزتون نکنم واسه همین … ((آهو با لبخند به حامی نگاه کرد و اشک داخل چشمانش جمع شد ... )) حامی : عههههه ، گریه واسه چی؟ ناراحتتون کردم ؟ آهو : نه ، اشک ذوقه 🥲 + آها! یه لحظه فکر کردم ... - نه بابا ! مرسی، خیلی خوشحال شدم . ((همین کیک را از دسته گارسون گرفت،گارسون بادکنک را به دست آهو داد و همگی رفتند ، حامی بلند شده بادکنک را گرفته به پشت صندلی آهو بست .)) + اینطوری بهتره دستتون اونجوری خسته میشد … - مرسی ! (( حامی نشست چند دقیقه سکوت رد و بدل شد و بعد …)) آهو : خوب حالا شما انقدر واسه من کادو گرفتین و منو سوپرایز کردین راستش من واسه شما چیزی نخریدم . + مگه دخترام چیزی می‌خرن واسه پسرا؟ - بله ؟ + میگم من یه دختر چیزی باید بخره واسه پسر ؟ - نمی‌دونم ، آخههه شما انقد زحمت کشیدین … + هیسسسس 🤫 ، دختر وجودش تو زندگی پسر خودش کادوعه ،یه دختر واسه یه پسر خودش نعمته ... ((آهو ساکت ماند،همه آن لحظه‌ها را سر کرده بود تا فقط صدای حامی بشنود ، الان هم دلش نمی‌خواست خودش چیزی بگوید و آن صدای آرامش بخش را قطع کند برای همین فقط گوش داد ... )) + ببینید آهو خانم ،من از اون دست پسراییم که صادقانه بگم هیچ انتظاری از دختر ندارم فقط دوست دارم دختر وفادار باشی باهام صادق باشی و از همه مهمتر دوستم داشته باشه که البته فکر کنم شما از اون دست دخترایی هستین که همه آن ویژگی‌ها رو دارین ،واسه همین اومدم سراغتون، من ،راستش چه جوری بگم همون اول شیفته رفتارتون شدم ، شما ، شما تو همون نگاه اول واسه من یه فرشته بودین دختری بودین که صادقانه محبت می‌کردین،مثل بقیه دخترا نبودید که اول ببینید این لباس چی پوشیدم ماشین چی دارم از عطر چی می‌زنم ساعت چی می‌پوشم و بعدش طبق این معیارا باهام مهربون باشین ... همین چیزا بود که منو جذب شما کرد یه جورایی منو مصمم‌تر کرد که بهتون نزدیک‌تر بشم و علاقم رو بهتون بیشتر کرد (( هامی سکوت می‌کند و به آهو خیره می‌شود آهو هنوز ساکت است و چیزی نمی‌گوید )) + شما نمی‌خواین چیزی بگین ؟ (( با نهیب حامی آهو از جا می‌پرد … )) آهو : ببخشید من ، یعنی شما خیلی قشنگ حرف می‌زنین ، یعنی من داشتم به حرفاتون فکر می‌کردم . + اشکال نداره و اینکه یه چیزی! شاید با خودتون فکر کنید که من از این پسرای هستم که دخترا رو بازی میدم یا … - نههه ! نههه ! من همچین فکری نکردم ! +باشههه ، بالاخره خواستم بهتون بگم که من همچین پسری نیستم ، من معمولاً عاشق کسی نمی‌شدم و یه جورایی به این چیزام اعتقاد نداشتم ، اما خب ،درباره شما همه چی فرق داشت … - اوممم ، نظر لطفتونه ،یعنی چیز ، واااییی من چرا اینجوری شدم ! 😓 (( حامی می‌خندید و قلب آهو لرزید ، لبخند حامی بدجور به دلش نشست …)) -چه لبخندهای قشنگی دارین ! + مرسی ، منم یادم رفته بود بهتون بگم وقتی می‌خندین خیلی قشنگ‌تر میشین … ((نویسنده: به قول شاعر، و امان از خنده‌های او که جان می‌دهد به تن خسته من 😂)) ((آهو تاری از موهایش را پشت گوشش می‌برد و زیر چشمی و حامی نگاه می‌کند هر بار حامی این گونه نگاهش می‌کند آهو گر می‌گیرد و از خجالت سرخ می‌شود … )) حامی : احساس می‌کنم یکم معذبین ، راحت باشین ! تازه اولشه … آهو : ها ؟ بله من یکم خجالتیم ... + اشکال نداره ، خب ، شما از خودتون بگین امشب من همش حرف زدم . - من؟ خب چی بگم ؟ (( نویسنده : خاک تو سرتتت 😂 )) + هرچی میلته … - اوممم ، خب ، من ۲۰ سالمه و اینکه اوممم تا حالا عاشق کسی نشده بودم ... + یعنی الان عاشق منی؟ - ها ؟چی ؟ بله ؟ + گفتی تا حالا عاشق کسی نشدی یعنی الان عاشق منی ؟ - آره ، یعنی نه ! اوممم + خیلی خب ،باشه ، باشه ، حالا هل نکن 😂 - وایییی ، ببخشید تو رو خدا من نمی‌دونم چرا امشب اینجوری شدم 😞 (( نویسنده : تاثیرات عشق حامی ژونههه 😂 )) + اشکال نداره ، اتفاقاً من دختر خجالتی خیلی دوست دارم … (( آهو دوباره سرخ شد سرش را بالا آورد و به حامی زل زد حامی هم به او زل زده بود و برعکس خودش اصلاً در وجود حامی استرس نمی‌دید انگار حامی از مدت‌ها قبل خودش را برای این قرار آماده کرده بود ... )) ((نویسنده : آهو تمرین‌های حامی جلوی آینه رو که واسه امروز می‌کرده ندیده …😂 )) آهو : من نمی‌دونم چرا اینجوری شدم ، من راستش ، جلوی همه هیچ وقت کم نمیارم ،همیشه یه جواب واسه هر حرفی دارم اما جلوی شما کم آوردم ، شما انگار در مغز منو قفل کردین ! + ای وای ! من بیشتر دلم می‌خواست در قلبتونو قفل کنم واسه خودم اما انگار جابجا انجام دادم 😁
(( آن دو مدتی با هم حرف زدند کم کم آهو از حالت خجالتی درآمد و پرحرفی می‌کرد و این بار این هابی بود که سکوت کرده بود تا او حرف بزند بعد از چند دقیقه غذا سفارش دادند و خوردند کمی دیگر حرف زدن و ساعت ۱۱:۳۰ شد و آهو رخلاف میل باطنی‌اش خواست به خانه برود وهامی هم گفت که او را خواهد رساند ،حامی غذا را حساب کرد و با هم از رستوران بیرون آمدند و به طرف ماشین حامی رفتند …)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴¹. . . (( آن دو مدتی با هم حرف زدند کم کم آهو از حالت خجالتی درآمد و پرحرفی می‌کرد و این بار این هابی بود که سکوت کرده بود تا او حرف بزند بعد از چند دقیقه غذا سفارش دادند و خوردند کمی دیگر حرف زدن و ساعت ۱۱:۳۰ شد و آهو برخلاف میل باطنی‌اش خواست به خانه برود و حامی هم گفت که او را خواهد رساند ،حامی غذا را حساب کرد و با هم از رستوران بیرون آمدند و به طرف ماشین حامی رفتند …)) . . . « دم خونه آهو » ((آهو از ماشین حامی پیاده می‌شود، اما انگار دلش همونجا داخل ماشین مانده ، داداش نمی‌خواست آن شب انقدر زود تمام شود دوستاش عقربه‌ها توی هم گیر کنند و زمان بایستد ، تا برای همیشه ، همان جا ، کنار حامی بنشیند ! وقتی آهو پیاده شد کلیدهایش را از کیفش درآورد و به سمت خانه رفت در همین حین حامی منتظر ماند تا او به داخل خانه برود ، اما ناگهان یادش آمد چیزی را به آهو نگفته است … )) حامی : آهو؟ ((آهو در بین راه می‌ایستد و به پشت سرش نگاه می‌کند. )) آهو : بله ؟ + یادم رفت یچیزی رو بهت بگم … - چی؟ + خیلی دوستت دارم ! - چی ؟ + گفتم خیلی دوست دارم ! - آها ، باشه ! (( آهو رویش را برگرداند و به سمت خانه رفت حامی با خودش فکر کرد آهو را ناراحت کرده و یا برای گفتن این حرف هنوز زود بوده ، خواست برود ، ولی ... )) - اقا آرتین ؟ + جانم؟ - منم دوست دارم ! +بله ؟ - گفتم منم دوست دارم +نشنیدم ! یه بار دیگه بگو ! - عههعههه ، اذیت نکن دیگه ، منم دوست دارم « با خنده » (( آهو با خنده این را گفت و به سمت خانه دوید در خانه را باز کرد و داخل رفت ، اما نمی‌دانست با این حرفش دل حامی را برای خودش دزدیده و روح حامی را از آن خود کرده بود … حامی تا چند دقیقه همانطور به جایی که آهو ، چند دقیقه پیش ایستاده بود و به او ابراز علاقه کرده بود خیره ماند و بعد به خود آمد و با دست و دلی لرزان ، ماشین را روشن کرد و از آنجا دور شد … )) . . . « خونه آهو » (( آهو وارد خانه شد کفش‌هایش را درآورد. دسته گل رز سفیدی که حامی براش خریده بود در بغلش بود و آنقدر خوشبو بود که آهو هر چند ثانیه یک بار آنها را بو میکرد ، وارد سالن خانه که شد مادرش روی مبل نشسته بود و سرگرم موبایلش بود وقتی او را دید آرام سلام کرد و به طرف اتاقش رفت ، ناگهان …)) طاهره خانم: آهو ؟ آهو: بله مامان؟ + برگرد ببینم! (( آهو برمی‌گردد و چشمان مادرش روی دسته گلی که در دستانش بود قفل می‌شود …)) +اینا کجا بوده؟ - اینا ؟ هیچی، از این بچه‌ها هستش که سر چهارراه‌ها گل می‌فروشن یکیشون اومد دم ماشین بهار منم دارم نیومد ازش نخرم می‌دونی هم که من رز سفید دوست دارم … + آها ، خب برو لباساتو عوض کن بیا شامتو بدم ! - عامممم ، من شام خوردم . + شام خوردی ؟ کجا ؟ - عاممم ، امروز و دیروز فروش کافه خوب بود آقای شعبانی همه را دعوت کرد واسه شام … + آها ، باشه . ((آهو تا مادرش سوال دیگری نپرسید سریع وارد اتاق می‌شود لباس‌هایش را عوض می‌کند و روی تخت می‌نشیند دسته گل را در بغلش می‌گیرد و او را بو میکند ، دست گل انگار بوی حامی را میداد …)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴². . . « فردا صبح » ((آهو با حالی خوب از خواب بیدار شد. انرژی عجیبی داشت ناگهان اتفاقات دیشب یادش آمد و باعث شد لبخند به لبش بیاید ، یاد چهره حامی که دستش را زیر چانه‌اش می‌گذاشت و با چشمان رویاییش به آهو خیره می‌شد ، یاد لحن صدایش جوری که عاشقانه با اهو حرف می‌زد ، یاد مهربانی‌اش وقتی آهو خجالت می‌کشید یا هول می‌کرد و او با مهربانی آرامش می‌کرد ، یاد آخرین حرفش یعنی " دوستت دارم " و یاد چشمانش که آهو را در خود غرق می‌کرد … اگر کسی آهو را مجبور می‌کرد کاری را تا آخر عمر انجام دهد قطعاً آهو می‌خواست آهو تا آخر عمرش حامی روبرویش بنشیند دستش را بگیرد و به او خیره شود تا آهو حس آرامش بگیرد … آهو لبه تخت نشسته بود و این فکرها را در سرش مرور می‌کرد ، ناگهان آدم و گوشی‌اش دوباره زنگ زد و این کار باعث شد روح از بدنش جدا و دوباره برگردد ! )) + وااییی ، سکته کردم 😂 (( آهو به خودش آمد و فهمید و زود حاضر شود دست و صورتش را شستد و اتاق و برگشت و در حین لباس پوشیدن یادش افتاد چقدر دوست دارد حامی دستش را بگیرد یعنی می‌شود این کار را بکند ؟ آهو لباس را پوشید روی تخت نشست و چشمانش را بست ، به این فکر کرد که الان حامی کنارش نشسته و دستش را می‌گیرد همینطور که داشت در خیالاتش سیر می‌کرد ناگهان گوشی از زنگ خورد و آهو دومین سکته آن روزش را زد )) + وااایییییی ، بهتره دیگه بهش فکر نکنم دفعه سوم فکرش دیگه واقعاً منو می‌کشه 😂 (( نویسنده ، تا تو باشی انقد فکر و خیالات اضافی نکنی 😂 )) + الو ؟ بهار ؟ - سلااامممم ، چطوری خانم خوشگله ؟ عشق آرتین ، کجایی ؟ + سلام مسخره ، عشق آرتین یعنی چی توام هنوز هیچی نشده 😂 - هیچی نشده ؟ اوکی نشدی باهاش 😳 + چرا باباااا ، نترس ، رفتم سر قرار کلی هم حرف زد برام حالا تو بیااا ، برات تعریف می‌کنم . - باشه من یه دقیقه دیگه اونجام زود بیا پایین دل تو دلم نیست همه چیو باید برام بگی ! + باشه اومدم 😂 . . . « ماشین بهار » آهو : تو که گفتی یه دقیقه دیگه اینجایی زیر یه ثانیه شد که !😂 بهار : وای نمی‌دونی چقدر ذوق دارم ! بگو بگو بگو + باشه حالا! (( آهو همه چیز را برای بهار می‌گوید و بهار با هر حرفی که حامی به آهو زده ذوق می‌کند ، وقتی حرف‌های آهو تمام می‌شود بهار با شادی وصف نشدنی به او نگاه می‌کند )) - وای آهو چه شانسی داری جای اون دانیال قورباغه چه جنتلمنی گیرت اومد 😂😭 + بهار می‌دونی چیش قشنگه ؟ - چچیییی ؟ + آخر سر که رسوندم داشتم می‌رفتم تو خونه بهم گفت" دوستت دارم" - واقققععععععاااااا ! چابیییییی جججیغغغغغغغغغ 🥺 + عههههه اروممممم باششش 😂 - تو چی بهش گفتی ؟ + هیچی ، منم بهش گفتم دوستش دارم و فرار کردم 😂 - واییییی من الان میمیییییرمممممم جیغغغغغغغغ ✨🥺 + باشه باشه 😂 حالا روشن کن بریم توی راه بقیه ذوقتو بکن 😂 - باشه 🥺 وایییی من و این همه خوشبختی محالههههه + عجبا 😳 . . . « کافه» (( بهار همینطور که درباره حامی حرف می‌زنند و می‌خندیدند، وارد کافه شدند ناگهان آقای شعبانی جلوی راهشان سبز شد و از آهو خواست چند دقیقه‌ای با او حرف بزند بهار به سمت آشپزخانه می‌رود و آهو با آقای شعبانی تنها می‌شود )) آهو : بفرمایید ، با بنده کاری داشتید ؟ آقای شعبانی : بله راستش می‌خواستم شماره مادرتون رو بگیرم برای مادرم + خب ؟ - با مادرتون هماهنگ کنم که یه قرار خواستگاری بزاریم ‌ (( نویسنده: شعبانی بیا برو تا حامی رو نفرستادم بالا سرت 😒)) + خواستگاری ؟ از کی اون وقت ؟ - از شما دیگه … + از من ؟ -بله ... + آقای محترم ولاً بنده نامزد دارم ، دوماً شما راجع به من چی فکر کردین ؟ هرکس میاد زیر دستتون کار ازش خواستگاری می‌کنی ؟ - نه ولی آخه من از شما … + از من چی؟خوشتون اومده؟ ولی خیلی اشتباه کردین بازم یادآوری می‌کنم من نامزد دارم ! - اما آخه شما که حلقه تو دستتون ندارین ! +باشه نداشته باشم قراراشو گذاشتیم چند هفته دیگه نامزد می‌کنیم الانم من محرمشون هستم ، بعدشم این معیار خوبی واسه خواستگاری کردن از من نیست ! ((آهو در حال گفتن این حرفا بود که ناگهان صدای باز و بسته شدن در آمد و وقتی آهو به سمت در نگاه کرد حامی را دید که با بهت و تعجب به آن دو نگاه می‌کرد …)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴³. . . ((آهو با ترس به حامی خیره شو حامی هم متقابلاً به او نگاه می‌کرد بعد از چند ثانیه آهو به خود آمد و از آقای شعبانی عذرخواهی کرد و به سمت حامی رفت .)) آهو : سلام ، خوبین ؟ ((همین نگاه اخم آلودش را از شعبانی گرفته به آهو خیره شد و لبخند زد )) حامی : سلامممم خانم خانمااا ! من خوبم شما خوبین ؟ + مرسی 🥹 اینجا چیکار می‌کنین ؟ - راستش رد می‌شدم دیدم که کافه بازی اومدم ببینم شما هستین ببینمتون +آها خوش اومدی😊 - مشکلی پیش اومده بود ؟ « و با نگاهی خشمگین به شعبانی اشاره کرد» +نه ایشون رئیس کافه هستند داشتن یه سری سفارش‌ها رو بهم می‌گفتند که شما اومدین راستش من مسئول خریدم و باید اینجا برم برای کافه خرید کنم +آها گفتم اگه مشکلی پیش اومده تا خودم حلش کنم -نه نه نیازی نیست مرسی☺️ + خواهش میکنم . - مرسی که هوامو دارین می‌دونین من تا حالا کسیو نداشتم که انقدر هوامو داشته باشه یه جورایی بهم خیلی حس خوبی میده ! + آها خواهش میکنم وظیفه امه 😁 - خب بفرمایین بشینین تا من لباسمو عوض کنم بیام سفارشتون رو بگیرم (( حامی با لحنی بچگانه چشمی گفت و به سمت میز همیشگی رفت و آهو هم با لبخندی عمیق به سمت اتاق کارکنان رفت وقتی بهار چشمش به او افتاد با ترس به سمتش امد )) + واییی آهو سکته کردم گفتم الان میگیره یکی از اون فن های نینجاییش رو روی شعبانی امتحان می‌کنه - چی میگی ، من به خودم ترسیدم گفتم الان گردنشو می‌شکنه + همیننننن پسر غیرتی هم دردسر داره هااا - ولی خوبه ناناسه وقتی غیرتی میشه دلم میخواد لپاشو بکشمممم + وااا من قلبم تو حلقمه خانم ذوق می‌کنه 😳😒 - عهههه خو چیکار کنم 🥺 + باشه حالا بغض نکن نامزدتتتت میاد پارمون می‌کنه برو برو لباستو عوض سفارش نامزدتوووو بگیر 😂 - باشه 😂 ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁴. . . (( آهو لباسش رو می‌پوشد و وقتی می‌خواد از در بیرون برود چشمش به هانو می‌افتد که از پنجره کافه به بیرون نگاه می‌کند آهو در را می‌بندد و فقط کمی لایش را باز می‌گذارد و از روزنه به نیمرخ جدی حامی زل می‌زند و دلش برایش قنج می‌رود زیر لب قربان صدقه‌اش می‌رود ناگهان حامی رویش را برمی‌گرداند و به اطراف نگاه می‌کند و انگار که دنبال آهو بگردد به همه جا سرک می‌کشد به ساعتش نگاه می‌کند آهو که فهمیده حامی حوصله‌اش سر رفته در را باز می‌کند و به سویش می‌رود وقتی چشم حامی به او می‌افتد چشمانش برق می‌زند و لبخندی به لبش می‌آید )) آهو : خوب آقا ، چی میل دارین ؟ حامی : چیز خاصی نمی‌خوام یه قهوه ساده عربیکا ، take away باشه ! + به روی چشم دیگه چی ؟ -دیگه … خودتو ! +منو ؟ ((حامی با شیطنت به او زل می‌زند)) -آرررههه +اگه منو می‌خوای حالا حالا باید بدویی - عههه ؟ +ارههه ! -باشه دختر خانم دارم برات 😉 +باشه 😂 ((آهو با لبخند تش را به حامی می‌کند و می‌خواهد برود که … )) - آهو ؟ + جانم ؟ - یه دقیقه برگرد ! + چی شده ؟ « و به سمت حامی برمی‌گردد » - تو تغییری کردی ؟ +نه ! چه تغییری ؟ - چرا ! تغییر کردی ! + چی آخه ؟! (( حامی با دقت می‌شود و سر تا پایش را وارسی می‌کند ناگهان لبخند شیطنت آمیزی می‌زند و به صورت آهو نگاه می‌کند )) - فهمیدم ! + چیو ؟ -فهمیدم چه تغییری کردی! + خب چی ؟ - خوشگل تر شدی ! + وااا 😳 - چیه خب ؟ خوشگل تر شدی دیگهههه + دیونهههه سکتم دادی ! - ببشیدددددد + باشه 😂 (( آهو خنده ای میکند و حامی چشمکی کوچک به او می‌زند و سرگرم گوشی اش میشود ، آهو هم به سمت آشپزخانه می‌رود…)) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁵. . . ((آهو وارد آشپزخانه می‌شود بهار با شیطنت به او نگاه می‌کند و آهو می‌فهمد که بهار همه چیز را شنیده ،آهو لبخندی می‌زند و به سمت قهوه ساز می‌رود قهوه حامی را درست می‌کند و درون لیوان مخصوص می‌ریزد سپس از آشپزخانه بیرون می‌رود و به سمت میز حامی می‌رود وقتی حامی می‌بیند آهو در حال نزدیک شدن است گوشی‌اش را کنار می‌گذارد و به او لبخند می‌زند )) آهو : بفرمایید آقای شیطون ! قهوه تون☺️ حامی : مرسی خانم خوشگله ، آها راستی آهو ؟ (( هر وقت حامی او را با اسم کوچک صدا می‌زد هزاران پروانه در قلب آهو شروع به پرواز می‌کردند …‌ )) آهو : جانم ؟ + یچیزی یادت نرفته ؟ - چی 😳 + واقعا یادت نی ؟ - خب چیو ؟ عههه ! + شمارتو 😂 - شمارم چی ؟ +شمارتو ندادی بهم خوشگل خانم !😉 - اهاااا ، واییی « با کف دست به پیشانی اش میکوبد » + بعله ! پس من هر وقت دلم برای صدات تنگ شد چه جوری باهات حرف بزنم ؟ هاااا ؟ - شمارمو بهت میدم ، اما قرار نیست که دم به دقیقه دلت برای صدای من تنگ شه و بهم زنگ بزنی ؟ + چرا اتفاقاً دل من دم به دقیقه دلش واسه صدات ، چشات ، خودت … تنگ میشه ! (( نویسنده : هوششش ، آرومتر الان دختره از خجالت میمیره 😂)) ((آهو خجالت کشید و سرخ شد ذوق عجیبی تمام وجودش را پر کرد ناگهان یادش آمد حامی به او نگاه می‌کند و منتظر جواب است ! )) - باشه ولی دلیل نمی‌شه دم به دقیقه به من زنگ بزنیااا !‌ زیاد بشه جوابتو نمیدم😂 + عههه !اینجوریاست پسسس ! - بعله اینجوریاس + باشه ! به وقتش به حسابت میرسم ! 😂 - باشه ☺️ ((او شمارش را به حامی داد حامی بعد از اینکه کمی به آهو خیره شد و با او حرف زد بالاخره از کافه بیرون رفت و آهو را تنها گذاشت ، کمی که از کافه دور شد برگشت و به کافه نگاه کرد همان لحظه آقای شعبانی از کافه بیرون آمد حامی با دیدن او فکری به سرش زد و به سمتش رفت … )) حامی : سلام ! آقای شعبانی ؟ آقای شعبانی : سلام ، بله خودم هستم ! + فکر کنم شما منو نمی‌شناسین ! من و آرتینم ، نامزد آهو ! ((رنگ شعبانی می‌پرد ، لبخندی مصنوعی می‌زند )) - نامزد آهو ؟ + بله ! نامزد آهو " خانم " - آها ، بله آهو گفته بود نامزد داره ! + آهو نه ! آهو خانم ! - آها بله آهو خانم گفته بودن (( فدای سمج بودنت بشم من 🥺🌀)) +بله ، من یه امری داشتم خدمت شما ! - بفرمایید ! + میشه از این به بعد اگه سفارشی واسه کافه داشتین به یه نفر دیگه بگین و این کارا رو به آهو نسپارین ؟ - آها بله چشم از این به بعد به یه نفر دیگه میگم ... + خیلی ممنون 😏 - خواهش می‌کنم ! + خوشحال شدم از آشناییتون! - همچنین ! ((حامی دستش را به طرف شعبانی می‌گیرد که با او دست بدهد وقتی شعبانی دستش را می‌گیرد حامی دست شعبانی را فشار می‌دهد به طوری که نفس شعبانی بند می‌آید ! )) + خدانگهدار! ☺️ (( دست شعبانی را ول می‌کند و از او دور می‌شود ،شعبانی وقتی دستش آزاد می‌شود «آخ» کوچکی می‌گوید جاده درد دستش کمتر شود این کار حامی به او ثابت کرده بود که با او شوخی ندارد و اگر او را دفعه دیگر نزدیک او ببیند قطعاً استخوان هایش را خرد می‌کند ! )) ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁶. . . «خونه حامی » ((حامی وارد خانه می‌شود و وقتی وارد سالن خانه می‌شود آرمین را میبیند که روی یکی از مبل ها نشسته و‌ در حال انگلیسی حرف زدن با یک نفر در پشت تلفن است، آرمین وقتی حامی را میبیند با اشاره به او سلام می‌کند و حامی جوابش را میدهد ، سپس با اشاره از او می‌پرسید که به کی حرف می‌زند و با ارمین با اشاره می‌گوید "آدریانو " حامی اوکی می‌دهد و منتظر می‌ماند تا تماس تمام شود ، آرمین بعد از چند دقیقه حرف زدن خداحافظی می‌کند و تماس را قطع می‌کند )) حامی: چی می‌گفت ؟ آرمین : هیچی بابا ! می‌گفت از این به بعد مو*اد که سفارش میده باید از راه زمینی براش ببریم +واسه چی ؟ -میگه مثل اینکه پلیس بهشون شک کرده و بندر و اینا رو امنیتی کرده میگه نمیتونم ریسک کنم و جنسارو اونجا تحویل بگیرم + عجباااا ،اینکه خیلی ادعا داشت که من فلانم و اون منطقه دسته و فلان پلیس زیر دستمه ، پس معلوم هست چه غل‍*طی می‌کنه ؟ - من چمیدونم ، فعلا که اینطوری میگه! +خب میگفتی خبر مرگش وایسا رو بخره ، چمیدونم از همون ترفند هایی که خودش بلده رو باهاش پلیسا رو خر کنه ، رشوه بده یا هر کاری ... -گفتم بابا ! میگه اون پلیسی که بهش رشوه می‌داده‌ رو به جرم همکاری با قاچاقچی ها و گرفتن رشوه دستگیرش کردن و الان پلیسی که جاش اومده دیگه رشوه و اینا قبول نمیکنه ! + اَههه ، مرت‍*یکه خ‍*ر آخرش سر هممون رو به باد میده - چی بگم والااا ((حامی کمی سکوت می‌کند و زیر لب به آدریانو فحش میدهد ، آرمین تصمیم می‌گیرد خبری را که میداند به حامی بگوید ، تا شاید کمی حالش خوب شود )) - راستی حامی ! + چیه ؟ -اون سرگرد نیک زاد بود ... + خب ! ((آرمین چند تا عکس از دانیال روبه‌روی حامی می‌چیند )) -بچها ها آکارسو درآوردن ، ببین ! ساعت ۲بعد از ظهر که از کلانتری میاد بیرون بره خونه ، بهترین موقعس واسه خلاص کردنش ، چون اون موقع هم خلوته اون دور و برا ، هم چون تنهاس راحت خلاصش می‌کنیم ! ((حامی با اشتیاق به عکس ها نگاه می‌کند ، و با دیدن چهره دانیال یاد صحنه کشته شدن نازنین می‌افتد )) . . .
«شش ماه قبل » ((آن روز شوم قرار بود حامی آخرین قاچاق عمرش را انجام دهد ، او به نازنین قول داده بود که بعد از آن از این کار کنار بکشد و دیگر سراغ مواد و قاچاق و... نرود آن روز به همراه نازنین ، به جایی که محل قرار بود رفتند ، او به نازنین اصرار کرده بود نیاید اما نازنین خواسته بود آن لحظه کنارش باشد و حامی هم قبول کرده بود. وقتی به محل قرار رسیدن همه از جمله آرمین آنجا بودند ، هر دو از ماشین پیاده شدند و به طرفشان رفتند . نازنین و حامی به آرمین سلام کردند و حامیم مشغول حرف زدن با او شد نازنین هم به اطراف نگاهی انداخت ،ناگهان کسی دستش را گرفت وقتی برگشته بود دیده بود حامی است که دستش را گرفته و به او لبخند می‌زند اما ان حس خوب خیلی طول نکشید… یکی از زیردستان حامی با عجله به طرفش آمد و در گوشش چیزی گفت ، رنگ حامی پرید ، به سمت همه فریاد زد : بچه‌ها پلیس! محاصره شدیم سریع خودتونو آماده کنین سریع ! و بعد به سمت نازنین برگشته بود دستانش را گرفته بود ، روی موهایش را بوسیده و بعد یکی از زیردستانش اشاره کرده بود که نازنین را از آنجا دور کند ،نازنین مخالفت کرده و خواسته بود بماند ، اما حامی نگذاشته بود و به او گفته بود که باید برود نازنین قبول کرده بود و هر دو به هم قول داده بودند مواظب خود باشند ،همین که زیر دست حامی خاص نازنین را ببرد ناگهان افراد پلیس دورشان کردند یکی از آنها داد زده بود ((هیچکس از جاش تکون نخوره)) او سرگرد دانیال نیکزاد بود ! اما برای این حرف دیر بود ، حامی فرمان شلیک داد و درگیری شروع شد حامی سرش را برگرداند و دید نازنین نمی‌رود و لجبازی می‌کند ، حامی به سمتش فریاد کشید: برووو و زیر دست حامی بازوی نازنین را کشید تا از آنجا دورش کند ، همین که حامی رویش را برگرداند و اسلحه‌اش را از جلدش درآورد ناگهان جیغ نازنین را شنیده بود وقتی برگشته بود نقطه قرمز رنگی روی قلب نازنین بود که از آن خون می‌چکید ، حامی فریادی کشیده و به سمتش دویده و او را در آغوش گرفته بود و روی زمین خوابانده بود ، دستش را روی محل تیر گذاشته و فشار داده تا شاید خونریزی بند بیاید ، تن نازنین یخ کرده بود و رنگش پریدهد، دست حامی آغشته به خون نازنین شده بود ، حامی با ترس به اطراف نگاه کرد تا شاید راه فراری پیدا کند ، ناگهان دست سرد نازنین بازویش را گرفت ،حامی به صورتش نگاه کرد نازنین سعی داشت چیزی را بگوید حامی گوشش را به سمت دهن نازنین برده بود نازنین زمزمه کرد : حا،می ! مواظ.ب خو.دت ب.اش . حامی با ترس به او نگاه کرد و گفت : دووم بیار نجاتت میدم . اما این بار به جای جواب خون بود که از دهن نازنین بیرون می‌زد حامی دست لرزانش را روی دهان روی دهان نازنین برده بود تا جلوی خون را بگیرد اما موفق نشد … نمی‌خواست نازنین را از دست بدهد ، اما برای این افکار دیر شده بود نفس نازنین بند آمده بود حامی دست سرد نازنین را بالا آورد و نبضش را گرفت نازنین نبض نداشت! او حامی را برای همیشه تنها گذاشته بود گلوی حامی پر بغض شد و چشمانش پر از اشک ، ناگهان اسم نازنین را بلند صدا زد و بغضش ترکید سر نازنین را در بغل گرفت و زار زد.ر آن لحظه تنها چیزی که شنید صدای بلند آرمین بود که به زیر دستش می‌گفت باید حامی و نازنین را از آنجا دور کند در آن لحظه دو نفر زیر کتف حامی را گرفتند اما حامی از جایش بلند نشد دستانشان را پس زد و نازنین را در بغل گرفت و بلند شد در آن لحظه آخر فقط به صورت قاتل نازنین خیره ماند یعنی دانیال نیکزاد ! و همان جا ، همان لحظه و همان ساعت با خود قسم خورده بود که انتقام نازنین را از او بگیرد ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁷. . . (( با یادآوری آن خاطره از داخل چشمان حامی حلقه زد و وقتی آن خاطره را در ذهنش مرور می‌کرد برای کشتن دانیال مصمم‌تر می‌شد غمی که به خاطر از دست دادن نازنین داشت در وجودش تبدیل به نفرت شد نفرتی که به قلبش قدرت میداد تا هرچه سریعتر کار را تمام کند ها می‌خواست حرف بزند خواست بگوید که سریع‌تر برای اتمام کار آماده شوند اما چیزی جلوی زبانش را گرفت … فکر آهو بود که او را در دوراهی گذاشت دوراهی که یک سرش آهو بود و سر دیگرش دانیال ، اگر حامی ، دانیال را انتخاب می‌کرد به این معنی بود که باید بی‌خیال آهو و حسی که نسبت به او دارد شود اما هر کاری کرد دید نمی‌تواند ، او آهورا دوست داشت حتی ، حتی از نازنین هم بیشتر … تاثیر آهو چشمانش لبخندهای زیبایش صدایش و هر چیزی که به او مربوط می‌شد از ذهنش کنار نمی‌رفت و همه این افکار باعث می‌شد علاقه‌اش به آهو شدیدتر و میلش به کشتن دانیال کمتر به خاطر همین … )) حامی : باشه ولی خب فعلاً کاری باهاش ندارم ! آرمین : چیییی ؟ کاری باهاش نداری !؟ +آره ، فعلاً نمی‌تونم … - یعنی چی ؟ تو توی همین چند ماه دهن ما رو سرویس کردی که این پلیسه رو پیداش کنیم تو فقط بکشیش ! حالا که بهترین موقع است نمی‌خوای انجام بدی ! + باشه حالا نمی‌خواد هی اینا رو تکرار کنی 😒 به وقتش خودم میرم سراغش ! بسه ! دیگه هم نمی‌خوام راجع بهش حرفی بشنوم ! - خیلی خب ، باشه ! ((حامی و اتاقش می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد ، روی تخت می‌نشیند و به آهو فکر می‌کند به صدایش که وقتی حرف می‌زد حامی آرام می‌شد همان لحظه گوشی‌اش را از جیبش درآورد و با او تماس گرفت و بدجوری به شنیدن صدایش را نیاز داشت تلفن بوق خورد و بعد صدای آهو آمد … )) آهو : الو ؟ حامی : سلامممم ، چطوری خوشگل خانم ؟ + عهه! سلام ، خوبم مرسی ، تو خوبی ؟ - آره خوبم ! + خوبه ! جونم ؟ - هیچی ، زنگ زدم صداتو بشنوم ! + آها ، آرتین ؟ - یچیزی بپرسم ؟ + بپرس قشنگم - اوممم ، اون موقع که داشتی با آقای شعبانی حرف می‌زدی چی بهش می‌گفتی ؟ + تو از کجا می‌دونی من باهاش حرف زدم ؟ - وقتی از آشپزخونه اومدم بیرون دیدمت … + آها ، هیچی بهش گفتم دیگه از این به بعد سفارش‌های کافه رو به تو نگه اونم قبول کرد ! چیز خاصی بهش نگفتم - آها ، آرتین اون آدم بدی نیستا ! + اینو خودم وقتی باهاش حرف زدم فهمیدم ، آره آدم بدی نیست ولی به شرطی که نزدیک تو نشه ! خودت که خوب می‌دونی در اون صورت چه بلایی سرش میارم ! - آره آره می‌دونم … ((چند دقیقه سکوت بینشان رد و بدل می‌شود و بعد … )) -خب با من کاری نداری دیگه ؟ + نه فداتشم ! آها راستی آهو ؟ -جانم؟ + یه چیزی می‌خواستم ازت بپرسم همش یادم می‌رفت ، تو صبحا ساعت چند بلند میشی که بری سر کار ؟ -واسه چی می‌پرسی ؟ + حالا تو بگو ! دلیلشو بعداً می‌فهمی ! -اومممم ، معمولا ساعت ۶:۳۰ دیگه بیدار می‌شم چون باید ۷:۳۰ تو کافه باشم ! +آها اوکی ! - دیگه کاری نداری ؟ + نه عزیزم ! برو ! - خدافظ آقای خوشتیپ ! ((آهوی این را می‌گوید و تماس را قطع می‌کند حامی چند دقیقه‌ای به صفحه گوشی خیره می‌شود سپس به طبقه پایین می‌رود و از خانه بیرون می‌رود به پارکینگ خانه می‌رود در آنجا موتوری که چند ماه است روشنش نکرده انتظارش را می‌کشد ، این موتور را به خاطر نازنین خریده بود ! نازنین میانه خوبی با ماشین نداشت و علاقه خاصی به موتور داشت حامی موتورها خریده بود تا روز تولدش او را سوپرایز کند اما عمر نازنین به تولدش نکشیده بود … بعد از نازنین حامی موتور را فراموش کرده بود و دیگر سراغش نرفته بود ، فقط آرمین برای اینکه گرد و غبار روی موتور ننشیند با یک پارچه رویش را پوشانده بود … حامی پارچه را کنار می‌زند برای موتور دست می‌کشد داخل چشمانش حلقه می‌زند یادش می‌افتد که به نازنین قول داده بود که به او موتور سواری یاد دهد اما فرصت این کار را از دست داده بود … حامی با خود فکر می‌کند که آیا آهو هم مثل نازنین موتور را دوست دارد یا نه … ادآمه دآرد.
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁸. . . « فردا صبح ، خونه آهو » ((آهو با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می‌شود خواب آلود گوشی‌اش را برمی‌دارد و می‌بیند حامی است که دارد به او زنگ می‌زند ، با تعجب گوشی را جواب میدهد و صدای پر انرژی حامی در گوشش میپیچد …)) حامی : سلام خانم خوابالووو ، صبح بخیر آهو : آرتین خواب بودمااا ، چیکار داری این وقت صبح ؟ + پاشو مگه نباید بری سر کار ؟ - چرا 😒 +خب پاشو دیگه پس ! - خودم ساعت کوک کرده بودم لازم نبود تو زنگ بزنی اینجوری منو از خواب بیدار کنی 😒 + آهو ؟ - بله ؟ + پاشو بیا دم پنجره اتاقت ! - واسه چی ؟ +تو بیا تا بهت بگم ! ((آهو غرغرکنان از روی تخت بلند می‌شود و به سمت پنجره می‌رود وقتی پرده را کنار می‌دهد حامی را میبیند که با موتوری سر کوچه ایستاده است ! )) آهو : واییییییییییی 🥺 با موتور اومدیییی ؟ حامی : آره ، دوست داری ؟ + آره خیلیییی عاشقششممم ، صبر کن الان میامممم (( آهو تلفن را قطع می‌کند و به حامی فرصت حرف زدن نمی‌دهد ، سریع لباسش را می‌پوشد و از خانه بیرون می آید و به سمت حامی می‌دود ، وقتی به حامی می‌رسد با ذوق به او و موتور نگاه می‌کند …)) آهو : واییییی چقدر قشنگهههه ، از کجا می‌دونستی من موتور دوست دارم ؟ حامی : والا نمیدونستم ، گفتم امتحان کنم ببینم خوشت میاد یا نه + واییی من از بچگی عاشق موتور بودم - خوبه پس ! + ارههع ، عالیههه ، راستی خیلی خوشتیپ شدی امروز 😊 - مرسی، توام همینطور ☺️ + خببب ، بریمممم ؟ - خیلی عجله داریاااا 😂 + ارعععع ذوققق دارمممممم ! ـ بریم پسسس ! ادآمه دآرد.