eitaa logo
𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏²
11 دنبال‌کننده
72 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کافیه یکم بخوابم تا آدما هیچان انگیز ترین اتفاقو تجربه کنن یا چیزی که آرزو دارم ببینم بشنوم بو کنم یا... براشون اتفاق بیفته کافیه یکم آفلاین بشم تا جذابترین بحثا اتفاق بیفته و تموم بشه پروندش کافیه من یه روز توی مدرسه غایب کنم و همه‌ی اتفاقای خوب بیفته فقط کافیه من نباشم اتفاقای خوب وقتی میفتن که من نباشم برای همین میخوام نباشم
هدایت شده از 𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏(ورژن درسخوان همچو سگ-که داره پاره میشه)
هدایت شده از 𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏(ورژن درسخوان همچو سگ-که داره پاره میشه)
بچه های کلاس داشتن همدیگه رو توصیف کردن برای توصیف من فقط همشون یچی گفتن ساکت فتوسنتزکننده
هدایت شده از 𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏(ورژن درسخوان همچو سگ-که داره پاره میشه)
بعضی وقتا یه مکالمه رو از دور که ببینی میبینی چقدر بعضیا معلومه وصله ی ناجورشن و چقدر نمیخورن به اون پازل بعد یهو به خودت میای میبینی مجازی و حضوری فرقی نداری خودتم توی ۹۹درصد مکالمه ها حس نمیکنی متعلق به اون بحثی حس نمیکنی اون آدما تورو میخوان حس نمیکنی اونا دلشون میخواد اون لحظاتو با تو به اشتراک بگذارن
هدایت شده از 𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏(ورژن درسخوان همچو سگ-که داره پاره میشه)
No way home
هدایت شده از 𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏(ورژن درسخوان همچو سگ-که داره پاره میشه)
از کسایی که وقتی ته یه چاهی میفتن برای کمتر بدبخت به‌نظر رسیدن خودشون بقیه رو هم میکشن ته چاه بدم میاد
+باید چیکار کنیم؟ -باید فکر کنیم
اگه خیلی فلش بک بزنم عقب احتمالا اولین خاطراتم از دهه فاطمیه وقتایی بود که تاتی تاتی از اتاق خالم میومدم بیرون و میدیدم همه جا سیاهه و صدای عجیب مداحی و گریه مردم میاد.بعد مامانم میومده بغلم میکرده و تلاش میکرده دوباره بخوابونتم تا بدخواب نشم و اذیتش نکنم. دیگه چی یادمه؟یه بچه سه ساله که میکروفونو برمیداشته و چون میدونسته خاموش بوده خودش با اکو حرف میزده. بعدترازون یادمه حول و حوش پنج سالگی که میکروفونو برمیداشتم و هرسوره ای بلد بودم میخوندم. و بعد از اون شبایی که هرسال خونه بابابزرگ صبح میشده و صبحایی که زود شروع میشدن و دختر بچه ی کوچولویی که با نیم وجب سبدای نون هزار کیلویی رو برمیداشت و جابجا میکرد.آره راستش کار مورد علاقش تا کردن نون ها بود.و دیگه یکی ازپررنگ ترین خاطره هاچیه؟دعوا های فراوان با بچه فامیل و شاید تا حدود زیادی کتک زدنشون چون خواهری داشتم که جدی در پی محافظت ازش برمیومدم. اصولا متنایی که مینویسم بی هیچ هدفی با یه کلمه شروع میشن و هیچ سمت و سوی خاصی ندارن درست مثل این یکی که حالا درنهایتش میخوام بگم شاید از ده سالگی بود که فهمیدم من از این یک هفته روضه ها فقط بازیشو درک کردم و تلاش کردم ادای آدم بزرگارو دربیارم و اشک بریزم که هیچوقت موفق هم نبود.زمانی که بیشتر از همیشه بزرگ شدنو تو خودم میدیدم و شاید آماده عزاداری بودم یک ماه شومی که بخاطر حماقت خودم مریض بودم مصادف بود با فاطمیه و بازهم عزاداری رو از دست دادم.امیدوارم با تمام عشقم به درس خوندن امسالو دیگه حسرت نکنم برا حودم هرچند که مفهومش شب بیداری های بیشتر و خستگی وحشتناک تر باشه.
dear fall is that you?