14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
هر کسی داستان خودش را دارد. مهم است که داستان خودتان را بگویید، حتی به خودتان. هر روز بنویسید، میتوانید در مورد هر چیزی که میخواهید بنویسید، گذشته، حال و آینده....
اما هر روز باید بنویسید. نمره هم نخواهد داشت. چطور میتوانم به حقیقت نمرههای ۲۰ و ۱۹ بدهم؟
#نویسندگان_آزادی
#روزانه_نویسی
#هدیه
@homsaaa
.
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
🔰🔰🔰🔰🔰
اگر دلتان میخواهد روایتهای «ترس» را بخوانید، فقط کافی است از لینک زیر سراغ محفل۶ بروید:
🌐https://mabnaschool.ir/product/mahfel6/
+ این شماره محفل را از دست ندهید...😎
هُمسا
.
بسمالله🍃
چهارشنبهی گذشته ۵دقیقه مانده به ساعت ده شب با هنرجویم داشتیم درباره پیرنگ فیلمها صحبت میکردیم. هیچکدام از حرفمان کوتاه نمیآمدیم. میگفت حرف اصلی فیلم طلاق و جدایی است. گوشیبهدست از پشت میز بلند شدم. کش و قوسی به بدنم دادم. زیر کتری را روشن کردم و نوشتم: «ببین اتفاق اصلی چیه؟»
.
عقربهی دقیقهشمار ۱۲ را رد کرده بود. صوت دودقیقهای درباره فیلم برای هنرجویم فرستادم. یکیدو گروه دیگر هم چک کردم و تعداد نقدهای مانده را شمردم. حالا ساعت ۵دقیقه از ده گذشته بود. نیاز به استراحت داشتم. دوسه ساعتی بود که نشسته بودم پشت میز کارم. زینب هم نشسته بود پای تلویزیون و نوروز رنگی را میدید، برای بار صدُم. برای بعد از آن هم برنامهای نداشت و هرچند دقیقه یکبار میآمد و چشم ریز میکرد و دست میانداخت دور گردنم و میگفت: «هنوز هنرجو داری؟ مامان بهشون بگو که شبا کلاس تعطیله.»
.
برای خودم چای ریختم؛ نه طعم هل داشت و نه دارچین. هورت کشیدم طعم تلخش پیچید توی دهانم. رنگِ قیر چایی و تازهدم نبودنش را بیخیال شدم و پولکی شیشهای با عطر نارگیل را گذاشتم توی دهانم و روی لینک زدم تا خودم را جا بدهم بین کتابخوانهای حرفهای حلقه.
.
حواسم به گروه هنرجویم بود. هنوز جواب نداده بود. اصلا هنوز گروه را چک نکرده بود. زینب از پای تلویزیون نگاهم کردم و گفت: «مامان یه دقیقه میایی بغلم کنی؟» تنبلی نشسته بود به جانم. حال نکرده بودم برایش میوه پوست بگیرم و کمی بغلش کنم. پلک چشمانش سنگین شده بود و داشت میافتاد. گوشیبهدست بغلش کردم و بوسیدمش. ایتا را بستم که بداند همه حواسم به اوست. به دقیقه نکشیده خوابش برد. نور اتاق را کم کردم و برگشتم به آشپزخانه و پشت میز نشستم.
.
ویرجینیا وولف نوشته بود: «زنی که میخواهد داستان بنویسد باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد.» یک لحظه از سرم گذشت که نکند عیب از اتاقِ کارم است که در داستاننویسی لنگ میزنم و شخصیتهای داستانیام همه چَپَرچلاغ از آب در میآیند. اما عیب اتاقِ کار نبود؛ من پشت میزِ کارم و توی اتاقِ کارم نشسته بودم!
#حلقه_کتابخوانی_مبنا
#ماراتن
#اتاقی_از_آن_خود
.
@homsaaa
هدایت شده از مستوره | فاطمه مرادی
.
بسمالله🍃
.
محفل از این شماره قرار است وقف پیدا کردن و نشان دادن آدمها بشود. قرار است هر شمارهاش به بهانه یک شغل یا حرفه و کار، برود سراغ آدمها و من و شما و کسانی را نشان بدهد که کارها و حرفهها و شغلها با آنها معنا گرفتهاند و گره خوردهاند.
.
ما در این شماره ذرهبین برداشتهایم و روی مداحان گرفتهایم. تلاشمان این بوده که جنبههای مختلف زندگی یک روضهخوان را بکاویم و چم و خم این حرفه را موشکافی کنیم.
این محفل شما را کم دارد هم محفل ما باشید.
🔸از اینجا محفل را تهیه کنید و بخوانید 😍
https://mabnaschool.ir/product/mahfel7/
#محفل
#مداح
#آدمها
@homsaaa
هدایت شده از کانون نویسندگان قم
💢سادهنویسی
نویسندهٔ ماهر، از دو جملهٔ هممعنا که یکی ساده است و دیگری کمی پیچیده اما زیبا، اولی را برمیگزیند و عطای دومی را به لقای آن میبخشد. حتی اگر زیبایی و شیوایی را خواستار باشیم، باید بدانیم که سادگی و روانی، طبیعیترین اصل زیبانویسی است؛ زیرا نوشتاری که هموار و بیگیروگره است، چنان گرموگیراست که نیاز چندانی به آرایهها و بزکهای لفظی ندارد. طبیعی ساختنِ سخن، منتهای صنعتگری است و نویسنده تا اندیشهٔ بسیار نکند، سخن، طبیعی نتواند گفت. کلام باید عادی به نظر آید و مأنوس باشد. الفاظ و عبارات هر چه معمولتر و به اذهان نزدیکتر، بهتر. سخن باید چنان طبیعی باشد که هر کس بشنود، گمان کند، خود میتواند چنین بگوید.
رضا بابایی
کانون نویسندگان قم
https://eitaa.com/kanoonnevisandeganqom