همش صدای چاووشی پلی میشه تو ذهنم که:
با تکههای پیکرمان، با گیسوان دخترمان،
میخواستید چه کار کنید؟
گریه میکنم، قلبم درد میکنه و تیر میکشه، پلکم بدونوقفه میپره، تندتند پاهامو تکون میدم از استرس و پوست لبمو میکنم، اشتهام کور شده، همش حالت تهوع دارم و زورکی نفسم میاد بیاد؛ بابت همهش خوشحالم. یسریا رو که میبینم همش میگم الحمدلله که حلالزادهم. الحمدلله جعلنا من المتسکین بولایة امیرالمؤمنین. الحمدلله که بابام نون حلال آورده سر سفرمون.