همش صدای چاووشی پلی میشه تو ذهنم که:
با تکههای پیکرمان، با گیسوان دخترمان،
میخواستید چه کار کنید؟
گریه میکنم، قلبم درد میکنه و تیر میکشه، پلکم بدونوقفه میپره، تندتند پاهامو تکون میدم از استرس و پوست لبمو میکنم، اشتهام کور شده، همش حالت تهوع دارم و زورکی نفسم میاد بیاد؛ بابت همهش خوشحالم. یسریا رو که میبینم همش میگم الحمدلله که حلالزادهم. الحمدلله جعلنا من المتسکین بولایة امیرالمؤمنین. الحمدلله که بابام نون حلال آورده سر سفرمون.
خرداد داشتیم میگفتیم کاش یجوری بشه که تهش بگیم همهچیز از شهادت امیرعلی شروع شد؛ نشد ولی کاش بتونیم بگیم همهچیز از روز تولدش شروع شد.