هدایت شده از ﮼سـرمـه ﮼
ببینید خانومِ شیرین، ببینید؛
من قبل از شما خیلی راحت بودم. میرفتم تو کوچه فوتبال بازی میکردم. عصرا تلویزیون میدیدم. درسمرو میخوندم، حالا درس نمیخوندم ولی یه کاری میکردم نمرهشو میگرفتم.
من به جز این ناصره هیچ رفیق جون جونی نداشتم، تابستونا میرفتم گلخونهٔ بابام سه ساعت گلارو آب میدادم،
بیستبار آبتنی میکردم.
بابا من روزی شیش ساعت خطاطی میکردم، شیش ساعت! یهو مینشستم کل قصههای مجیدو میخوندم، کلشو!
بعضی موقعها میومدم از خونه بیرون، پیاده میرفتم تا پارک ملت، پارک ساعی.
یهبار رفتم توچال با پای پیاده، خیلی باحال بود. جمعهها...
جمعهها کوه موه نمیرفتیم؛ من میرفتم سینما، بعضی فیلمارو میشد بیشتراز سهبار میدیدم، اونا که قشنگ بودنو.
خیلی آروم بودم، بعضاً مزاحم تلفنی میشدم اما فقط فوت میکردم، من فوت میکردم اونا فحش میدادن، فحش در برابر فوت!
خانوم شیرین بابا شما کی بودید یهو اومدید مایهٔ بدبختیِ ما شدین...»
| ـ 🎬 ـ وضعیت سفید
مجددا به بدترین شکل از خواب بلندم کردن و دیگه فقط فحش دارم واسه گفتن. خدایا حتی تو خوابمونم دهن سرویسی پیش میاری؟ ما که از بیداریمون خیری نمیبینیم