هدایت شده از بَیْتِالْأَحْرٰار
روز جالبی بود!
کارمان از صبح، با تحویل گرفتن چهارصد و پنجاه شاخه گل نرگس شروع شد...
ظهر بود که کار کارت تبریک و وصل کردنشان به شاخهها تمام شد. آنهم درحالی که بوی خوش نرگسها در خشت خشت خانه نفوذ و مستمان کرده بود!
ساعتی بعد ائلگلی همچون اسماش گلگلی شده بود!
البته نه که بخواهم بگویم همهچیز گل و بلبل بود؛ نه!
اتفاقا فحش هم خوردیم!
یکی میگفت:
-«ایشالله این گلارو بذارید رو قبر بچههاتون!!»
دیگری میگفت:
-«چه عیدی؟ عزاداریم!»
چندنفری هم تنه زدند و با بیاعتنایی رد شدند...
اما این حرفها آنقدر هم به چشم نمیآمد.
ما جان را از زبان رهگذری گرفتیم که گفت:
-«انشاءالله تو ظهورش گل پخش کنین»
و روحمان را از آقایی گرفتیم که قطعا و حتما نیمنگاهاش در آن شلوغی به ما بود...
بعضی دخترانِ به اصطلاح بدحجاب یا بیحجاب، چنان با ذوق گلهارا گرفته، بوییده و لبخند میزدند که قلب به تپش میافتاد...
در دل آیهالکرسی میخوانیدم تا امام زمان (عج) نظری کند و متن روی کارتها را در دلشان جاری کند...
صلوات میفرستادیم تا کارمان کم و بیش اثرگذار باشد...
و در این بین، لبخندِ میهمانان عرب، دل را برای لحظهای برد به مشایه...
برد آنجایی که در خاطراتمان ما میهمان بودیم و آنها لبخند به لبهایمان میآوردند.
نمیدانم!
شاید هم لحظهای صاحبِ کربلا نظری کرد تا به یادش بیفتیم(:
#بمونهبهیادگار
هدایت شده از شهیدمصطفیعلیخانی:)🇮🇷
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبخند؟:)🥲💔
| #شهید_مصطفی_علیخانی |
╭"•[𝐉𝐨𝐢𝐧]•"
╰┈➤🖤 @sahid_Mustafa_Alikhani🖤