حُرقهءَ؛
وَلَدیعلی ..
دارم از روی خاک جگر جمع میکنم؛تکه بر روی تکه پسر جمع میکنم./
هر کسی از یار ، چیزی خواست هنگام ِ وصال ؛
من به محض ِ دیدن ِ او ، خاطرش را خواستم.
منسمتِ تاریک زندگیام را به او نشان دادم
و او برایم ماه شد در شبهایِ تار،
و تابید به خرابههای قلبم. عباسع را میگویم..