اولین میز
هرچه منتظر ماندیم خبری از میزها نشد. یک دستم دیس حلوا بود و دست دیگرم توی دست دخترم. یک دفعه چشمم افتاد به میزی که چند قدم آن طرف تر جلوی مغازه کفش فروشی بود. تا ماجرا را به مغازه دار گفتیم، تند تند کفش ها را از روی میز خالی کرد و با کاسب ها آوردیم سر خیابان. شد اولین میز ایستگاه صلواتی.
💌 شما هم راوی این لحظهها باشید و روایتهایتان را در پیامرسانهای ایتا و بله، با ما به اشتراک بگذارید.
🆔 @ati95157
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
گرمی یک سلام
یکی از مکانیکها مشغول تعمیر بود. جلو رفت. سلام و احوالپرسی گرمی با او کرد و بعد هم رفت. هنوز مکانیک در بُهت این برخود بود که همکارانش دوره اش کردند: «نگفته بودی با رئیس جدید فامیل هستی. مکانیک قسم خورد که اولین بار بوده که او را دیده.»
🏷 برگرفته از کتاب سیدِ محرومین.
#شهید_خدمت
#شهید_جمهور
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
زنگِ هنر
زنگ آخر هنر داشتیم. یکی از زنگهای مورد علاقۀ بچهها و البته خودم. بعضی، دفتر نقاشی و مدادرنگیهایشان را درآوردند. بر خلاف همیشه که برایشان نقاشی میکشیدم یا خطی مینوشتم یا چیزی میساختم؛ از حال دگرگونم نشسته بودم و فقط نگاهشان میکردم.
با خودم کلنجار میرفتم که بعد از صحبتهای زنگ پیشم راجعبه اخبار حادثهی دیروز، حالا واکنش آنها به عنوان یک دانشآموز ۱۱ سالهی ایرانی چیست و چه باید باشد و احتمالا چرا نیست؟! چه توقعی باید از آنها داشته باشم و چه توقعی نباید داشته باشم؟ چرا یک چیزی این وسط جور در نمیآید؟
توی همین فکر و خیالها بودم که امیرعباس، پسر شاد و شوخ کلاس، دفترش را آورد. چیزی که نوشته بود را برایم خواند. راستش اول خیلی توجه نکردم؛ ولی بعد دیدم باید دفترش را بگیرم و خودم دوباره و سه باره و چندباره بخوانمش.
_ [من دیگر بعده رفتن او دیگر آدم سابق نمیشم. دیگه آدم سابق نمیشم. میدونمکه خیلی سوز داشت لحظهی دیدن پیکر این بزرگوار. پس سقوت بالگرد در هوای مهآلود تبریز، همهی آدمها با غم و اندوه، اشکشان جاری شد.
حالا کجا باید پیکر ایشان را به خاک بسپارند؟
امیر عباس مسکنی]
💌 شما هم راوی این لحظهها باشید و روایتهایتان را در پیامرسانهای ایتا و بله، با ما به اشتراک بگذارید.
🆔 @ati95157
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
همنشین کوخ نشینها
🏠منطقه هفتتیر سبزوار
💌 شما هم راوی این لحظهها باشید و روایتهایتان را در پیامرسانهای ایتا و بله، با ما به اشتراک بگذارید.
🆔 @ati95157
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
خستگیناپذیر
هشت ماه از بارداریام میگذشت ولی دلم نمیآمد برای شعار سال، جهش تولید با مشارکت مردم، کاری نکنم. سیویک اردیبهشت بود. دستگاه گلابگیری را راه انداختم که خبری مبهوتم کرد:
- رئیس جمهور به شهادت رسید.
تند تند خبرها را میخواندم. ثپش قلبم بیشتر میشد. خبر راست بود. دیگر حس هیچ کاری نداشتم. همین طور بی حال نشسته بودم و به رئیس جمهور فکر می کردم؛ به این که تا دورترین روستاهای محروم ایران می رفت و از پا نمی نشست. دیدم او وظیفه اش را انجام داد ما هم باید وظیفهمان را انجام دهیم. جان تازه ای به دست و پاهایم برگشت. دستگاه گلاب گیری را دوباره راه انداختم. عطر گل های محمدی حیاط خانه را پر کرد. به نیت شادی روح «شهدای خدمت»، قرآن دست گرفتم و شروع کردم به تلاوت.
💌 شما هم راوی این لحظهها باشید و روایتهایتان را در پیامرسانهای ایتا و بله، با ما به اشتراک بگذارید.
🆔 @ati95157
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
📸#گزارش_تصویری | ایستگاه صلواتی مردمی
🏠مکان: خیابان ۲۲ بهمن سبزوار
💌 شما هم راوی این لحظهها باشید و روایتهایتان را در پیامرسانهای ایتا و بله، با ما به اشتراک بگذارید.
🆔 @ati95157
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
تولد شهادت
مهمانها یکی یکی از راه میرسیدند. هر سال تولد امام رضا همینطور بود. مامان توی خانه، سور و سات به پا میکرد. امسال اما دل و دماغش را نداشتیم. مامان میگفت:
- اصلا دلم نمیاد مولودی بگیریم، از یه طرفم دلم نمیخواد مراسم رو لغو کنیم.
- مامانجون، به جای مولودی، برای رئیسجمهور و همراهاشون مراسم عزاداری بگیریم.
آن شب به یاد خادمالرضا عزاداری کردیم.
💌 شما هم راوی این لحظهها باشید و روایتهایتان را در پیامرسانهای ایتا و بله، با ما به اشتراک بگذارید.
🆔 @ati95157
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
عیدی
مهمانهایم آمدند. هنوز ننشسته، گفتند: "بزنید شبکه خبر. میگن بالگرد آقای رئیسیشون سقوط کرده." شبکه خبر حرفشان را تایید کرد. دور هم دعای توسل خواندیم. رو کردم به مهمانها و گفتم: "خیالتون راحت. شب ولادت امام رضاس(ع). آقا بهمون عیدی میده. همهشون سلامتن." اما صبح ورق برگشت. آقا امام رضا(ع) به رئیسجمهور عیدی داد.
💌 شما هم راوی این لحظهها باشید و روایتهایتان را در پیامرسانهای ایتا و بله، با ما به اشتراک بگذارید.
🆔 @ati95157
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سبزوار بپیوندید:
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
آرام و دل قوی باشید
شعر جدید جواد جعفرینسب درباره عروج شهادتگونه رئیسجمهور و همراهانش
دوربینها دوباره آمدهاند به تماشای سوگواری ما
باز هم راویان ما شدهاند اشکهای همیشه جاری ما
در گلوی خبرگزاریها ناگهان بغض یک صدا پیچید
سرخطِ ویژهی خبرها شد خبر داغ بیقراری ما
ابرهای سیاه را میدید بر مِه آلودِ سرد جنگل و کوه
بالگردی که بیخبر بود از تلخی چشم انتظاری ما
زخمهایی عمیق سر واکرد دردهایی عتیق تیر کشید
زنده شد داغ حاج قاسم و باز، تازه شد زخمهای کاری ما
بُهتِ سنگینِ بیسرانجامی، روی دلهای داغدار افتاد
داشتیم از فراق میمردیم، رهبر آمد به غمگساری ما
گفت: آرام و دل قوی باشید به خداوند متکّی باشید
به خدایی که لطف او بوده است تکیهگاهِ امیدواری ما
صخره از موج و از هیاهویش خم نمیآورد به ابرویش
پیش دریای درد پابرجاست تا ابد کوه بردباری ما
کشور اُسوهی مجاهدتیم، لنگر محور مقاومتیم
دشمنان را به خاک میکوبند پهلوانان پایداری ما
#روایت_شهید_خدمت
#سید_شهیدان_خدمت
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar