هدایت شده از حجرهی یک سرباز؛
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند،،،
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
#ناگفته_ها
#شعر
#اخراجی_ها
در توبه مرا گفت که برگیر شرابی
ساقی تو که خود بیشتر از خلق خرابی
این ماهی دلمرده در این برکه ی دلگیر
جز دوری آن ماه ندیده ست عذابی
من عارف دلتنگم یا زاهد دلسنگ؟
هر روز نقابی زده ام روی نقابی
یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه ی اعمال من مست ثوابی
ساقی، همه بخشوده ی یک گوشه چشمیم
آنجا که تو باشی چه حسابی، چه کتابی؟
- فاضل نظری
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود...
دوش که غم پرده ی ما میدرید
خـار غـم انـدر دل مـا می خلیـد
در بَرِ استــاد خـرد پیشه ام
طرح نمودم غم و اندیشهام
کاو به کف آیینه ی تدبیر داشت
بخت جـوان و خـرد پیـر داشت
پیـر خرد پیشه و نورانیام
برد ز دل زنگ پریشانیام
گفت که: «در زنـدگی آزاد بـاش
هان! گذران است جهان شاد باش
رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!
زانچه نداری ز چه افسردهای
و زغم و اندوه، دل آزردهای؟
گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد، مُلک اوست
ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم
آن چه خـدا خواست، همان میشود
وآن چه دلت خواست، نه آن میشود
*علامه سید محمد حسین طباطبایی
شعور .
دوش که غم پرده ی ما میدرید خـار غـم انـدر دل مـا می خلیـد در بَرِ استــاد خـرد پیشه ام طرح نمودم غم
دیدم قشنگ بود حیفم اومد نفرس-