❁ـ﷽ـ❁
🔰خاطرهی شهدایی
💢 سعی میکردم اعتقادات را به شکل عملی در وجود فرزندانم پرورش دهم👌
◾️بچه ها میدانستند اگر مادر پوشش تیره ومشکی دارد. یعنی عزا و ماتم است.
🌒 شب شهادت یکی از امامان بود و من مشکی پوشیده بودم آن موقع دو فرزند داشتم محمدرضا هفت و خواهرش یازده ساله بود.
✨برایشان از آن امام تعریف کردم...
به دقت گوش کردند و موقعیت آن شب را فهمیدند.😔
❌ اما همسایه بغلی ما جشن گرفته بود و آهنگهای شاد🎼 را با صدای بلند پخش میکرد.😢
⚠️نگران شدم مبادا تصور کودکانه آنها دچار دوگانگی شود.😒
💠 بنابراین از قبحشکنی عمل همسایه در شب شهادت گفتم....#جهاد_تبیین
🧕مهدیه تصمیم گرفت تا امر به معروف کند سمت خانه همسایه رفت.
👱♂محمد که نسبت به خواهرش تعصب داشت، رفت و مراقب او بود که اگر اتفاقی برایش افتاد کمکش کند.
✅ تذکر آنها نتیجه داد☺️🍃
و صدای آهنگ🎼 قطع شد.....
راوی: مادر شهید
#شهید_محمد_رضا_دهقان
🪷شادی روح همه شهدا و امام شهدا صلوات🌹
✍ ارسالی از دوستان
#انتقال_تجربه
#جهاد_تبیین
ble.ir/dostaneha1401_08
یک مرد متشخص
از حرم امام رضا علیه السلام بیرون می آمدم.
چند تا دختر هنوز از حرم بیرون آمدند ،چادرها را زود برداشتند و گفتند چقدر سنگینه.به ترمینال رفتم .
آنها را دوباره دیدم که روسری هارم و داشتند.
با لبخند گفتم که با خدا قهریدانگار؟
گفتند نه حاج آقا
گفتم که با خدا در حال جنگیدانگار
شمشیرها را از رو کشیدید؟
با خنده روسری ها را سر کردند .
در اتوبوس می آمدم به شهرستان
دیدم چند تا روسری هاشون برداشتند.
با خنده گفتم این تهرانی ها و مشهدی ها کلاس گذاشتند برای ما شهرستانی ها که روسری شان برداشتند.فکر میکنند ما بیسوادیم.خودشون فقط میفهمند.
به کم کم کنایه و طعنه ها اثر کرد و رو سری ها برگشت سرشان کردند تا مقصد برنداشتند.
در اتوبوس بودم که چند تا سر لخت کرده بودند.
رفتم جلو به همسرش با لبخند گفتم به مادر بزرگتان بگویید روسری شان سرش کند.
گفت همسرم هست.
تا آخر مقصد روسری را برنداشت.
1
🔶 چطوری تذکّر بدم؟!
مجموعه پوسترهای
#چی_بگم_آخه
🔸️برای اونایی که دغدغه #حجاب و #امر_به_معروف دارن، یک سری آموزش قرار داده شده که چطور باید تذکّر بدن و البته با مشکل هم مواجه نشن
🔸 اگه سختته تذکّر بدی، یا نمیدونی چی باید بگی
امام خمینی ره:(یک کشوری وقتی آسیب می بیند که ملتش بی تفاوت باشد راجع به آسیبها)