هدایت شده از ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان تهران
بدینوسیله به اطلاع مردم شریف تهران میرساند به نکات زیر در ارتباط با #کلینیک_ترک_بی_حجابی توجه فرمایید:
1⃣ این طرح بر اساس درخواست افراد و خانوادهها، عملیاتی شده است.
2⃣ اجرای طرح یک اقدام جهادی با همکاری کارشناسان داوطلب است.
3⃣ بیحجابی مانند سایر منکرات، یک بیماری معنوی است و منکری که منجر به آسیب رساندن به اجتماع شود، جرم است.
4⃣ بسیاری از افراد و اطرافیان افراد مرتکب این گناه، نیازمند کمک برای درمان هستند.
5⃣ بر خلاف آنچه توسط دشمن تبلیغ میشود، شرع و عقل سلیم تأیید میکند که بیحجابی یک ضدارزش است و همۀ وظیفه داریم این رفتار را تقبیح کنیم تا جای ارزش و ضدارزش عوض نشود.
6⃣ این طرح صرفاً مختص بیحجابی است و برای ابعاد دیگر موضوع، برنامههای دیگری داریم که به مرور اعلام و اجرا میشود.
7⃣ درحالحاضر استفاده از خدمات این مرکز، اختیاری و بدون دریافت هزینه است.
8⃣ با توجه به درخواستهای متعدد و لزوم گسترش طرح، اعلام رسانهای جهت جذب همکاری صورت پذیرفت.
لذا علاقهمندان میتوانند با شمارۀ 09922596011 تماس بگیرند.
9⃣ تاکنون این کلینیک افزون بر ۱٠٠٠ مورد به کلینیک مراجعه شده است که بحمدالله توفیقات قابل ذکری طی مراحل مشاوره حاصل شده و از زمان انتشار خبر، درخواستها به صورت تصاعدی و چشمگیر افزایش یافته است.
🔟 تا این لحظه ۱۶ مؤسسه و کانون جهت همکاری اعلام آمادگی کردهاند که پس از بررسیها و ایجاد تعاملات اداری، فهرست مراکزِ همکار از طریق رسانههای رسمی ستاد اطلاعرسانی خواهد شد.
☫ ستاد #امر_به_معروف و #نهی_از_منکر استان تهران 🚦 @abm_tehran
هدایت شده از سای
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعتراف یکی از شانزده ملیون نفر
در اشتباه فاحش اعتماد ب غربگرایان لیبرال !
ک اینها معمولا در پی تامین منافع غرب امریکا انگلیسن.!
و در پی ایجاد نارضایتی تعمدی با قطعی برق و افزایش تعمدی دلار برای خیانت و فساد و براندازی چون رئیس اینها خاتمی و ظ رئیس نایاک هست .!
هدایت شده از مسجد جامع و مصلای امام خمینی(ره)گناباد
#هم_اکنون
#إنا_علی_العهد 🇮🇷🇱🇧
حضور پر شور مردم انقلابی شهرستان گناباد در مراسم گرامیداشت سید مقاومت
" شهیـــد سیـــد حســـن نصـــرالله "
🕌مسجـد جامــع و مصلــی امــام خمینــی(ره)
#پایگاه_شهید_حاجآقا_مصطفی_خمینی
@mosala_gonabad
ارسالی:
دیروزدر یکی از ایستگاههای مترو از دخترخانم جوان دانشجوی مکشفه در مورد مسیر پرسیدن بعد از برگشت و جواب دادن و دیدن ححاب برترم بدون بیان امربه معروف خودش مقنعه اش را سر کرد.
حضور چادریها در جامعه اثرگذار است👏👏👏👏✅✅✅✅
روزی روزگاری، در یک شهر کوچک و سنتی به نام «نوربخش»، چند دختر جوان به نامهای سارا، ندا و مهسا، از شهری بزرگ به این مکان سفر کردند. آنها با لباسهای مد روز و رنگارنگ خود در این شهر ظاهر شدند. اما برای آنها، پوشششان نه تنها نمایانگر سلیقهشان بود، بلکه به نوعی به یک چالش تبدیل شد.
در این شهر، فرهنگ و آداب و رسوم به شدت مورد احترام بود و مردم همیشه نسبت به پوشش یکدیگر حساس بودند. وقتی این دختران به بازار رفتند و در میان خریداران ظاهر شدند، نگاهها به آنها خیره شد. مردم شروع به تذکر دادن کردند: «خانمها، در اینجا فرهنگ و آداب خاصی داریم که باید رعایت شود.»
در ابتدا، سارا، ندا و مهسا با گستاخی به تذکرات مردم پاسخ میدادند و به نظرشان این نوع برخورد یک نوع تعصبات قدیمی بود. آنها نمیتوانستند بفهمند چرا باید به این تذکرات توجه کنند. اما با گذشت زمان و رسیدن به چهارمین تذکر، دختران متوجه شدند که این رفتار مردم به جای آنکه ناشی از بیادبی باشد، ناشی از محبت و مراقبت از فرهنگ و هویت شهرشان است.
دختران تصمیم گرفتند به جای مخالفت، کمی به خودشان و پوشششان توجه کنند. آنها به یک فروشگاه محلی رفتند و چادر و لباسهای مناسبتری خریدند. وقتی که این لباسها را پوشیدند، حس عجیبی در وجودشان احساس کردند. نه تنها راحتتر بودند، بلکه احساس کردند که به جمع مردم شهر تعلق دارند.
با گذشت روزها، دختران به تدریج یاد گرفتند که وضعیت جدید پوشش خود را با احترام و افتخار بپذیرند. آنها شروع کردند به تعامل با مردم محلی، داستانهای مختلفی از زندگی خود را به اشتراک گذاشتند و تجربیات جدیدی را کسب کردند. احساس کردند که این لباسها نه تنها نشانهای از فرهنگ شهر است، بلکه نوعی آزادی و اعتماد به نفس را نیز به آنها اعطا کرد.
پس از چند هفته، سارا، ندا و مهسا دیگر نه تنها به فرهنگ نوربخش احترام میگذاشتند، بلکه خود را بخشی از آن میدانستند. زندگی در این شهر برایشان پر از زیبایی و تجربههای جدید شد، و احساس کردند که در این فرهنگ با پوشش جدید خود، به نوعی به هویت و شخصیتی عمیقتر دست یافتهاند.
این تجربه نه تنها تغییری در ظاهر آنها به وجود آورد، بلکه قلب و ذهنشان را نیز متحول کرد. آنها فهمیدند که گاهی اوقات پذیرش تفاوتها و تغییر در دیدگاه میتواند به شیوهای شگفتانگیز موجب رشد و شکوفایی انسان شود.
https://eitaa.com/httpsamrbmarofnahyazmonkar
روزی روزگاری در شهری کوچک به نام «آرامش»، مسئول ادارهای به نام «سعید» زندگی میکرد. او مردی بود که به لطف انتصابش، بر مسند قدرت نشسته بود، اما در واقع به وظایف خود هیچ توجهی نمیکرد. سعید همیشه در حال انتقاد از وضعیتی بود که به نظرش بد و نادرست میآمد؛ از بینظمی خیابانها، نارضایتی مردم و مشکلات اقتصادی شاکی بود، اما هیچگاه به این فکر نکرد که چرا خودش در بهبود این وضعیت نقشی ندارد.
مردم شهر «آرامش» به دلیل فرهنگ خاص خود، عادت داشتند با تذکرات محترمانه و سازنده به یکدیگر کمک کنند. وقتی کسی خطای کوچکی را مرتکب میشد، دیگران به آرامی و بدون عصبانیت به او تذکر میدادند. این رفتار باعث شده بود که در این شهر، گرانفروشی و دزدی هرگز رواج پیدا نکند و حرمتها همیشه حفظ شوند.
بعد از گذشت یک ماه از دوران مسئولیت سعید، او همچنان به انتقادها و شکایات خود ادامه میداد. هر مراجعهای که به او میشد با تذکری محترمانه از سوی مردم همراه بود: «جناب مسئول، اگر شما بیشتر وقت بگذارید و به مشکلات ما گوش دهید، ممکن است بتوانیم تغییراتی ایجاد کنیم.» یا «مردم شهر نیازمند توجه بیشتری هستند، آیا شما نمیتوانید برنامهای برای بهبود وضعیتی که داریم ارائه دهید؟»
سعید به تذکرات مردم توجهی نمیکرد و خود را در موقعیتی میدید که به او ظلم میشود. او از زمین و زمان طلبکار بود و هرگز متوجه نشد که قصور و کوتاهی در وظایفش باعث نارضایتی مردم شده است. اما به تدریج، تذکرات مردم اثر خود را گذاشت و سعید شروع به تفکر کرد.
روزی در حین قدم زدن در خیابان، با گروهی از مردم روبهرو شد که در حال گفتگو درباره مشکلات محلهشان بودند. آنها با اشاره به تفکرات مثبت و سازنده، نشانههایی از امید را در چهرهاش دیدند. سعید ناگهان درک کرد که مسئولیتش چیز دیگری است و برای تغییر باید قدمی بردارد.
از آن روز به بعد، سعید تصمیم گرفت به مشکلات مردم گوش دهد و وقت بیشتری را صرف رفع مشکلات کند. به تدریج، او به یک مسئول و مدیر کارآمد تبدیل شد که توجه به مردم و مشکلاتشان را سرلوحه کار خود قرار داد.
شهر آرامش به لطف تلاشهای سعید و همکاری مردم، تبدیل به مکانی شد که در آن نه دزدی وجود داشت و نه گرانفروشی. حرمتها همچنان حفظ میشد و مردم با روحیهای بهتر و مثبتتر در کنار هم زندگی میکردند. سعید نه تنها به وظایفش عمل کرد، بلکه بهواسطه تذکرات مردم، خود را تغییر داد و یاد گرفت که قدرت واقعی در گوش دادن و همکاری با دیگران نهفته است.
https://eitaa.com/httpsamrbmarofnahyazmonkar
، در اینجا داستانی درباره یک زن بدحجاب است که زندگیاش با تذکر کوتاهی متحول شد:
در شهری بزرگ، زنی به نام سارا زندگی میکرد که به خاطر پوشش نامتعارفش شناخته میشد. او زنی مدرن و امروزی بود و به قوانین حجاب چندان پایبند نبود. یک روز، در حالی که در خیابان قدم میزد، مردی متدین و با ایمان به نام رضا به او نزدیک شد و با صدایی آرام و محترمانه گفت: «خواهرم، حجاب شما نشانگر احترام شما به خودتان و ارزشهایی است که میتوانید به جامعه ارائه دهید.»
سارا از این تذکر ناگهانی شوکه شد و با عصبانیت پاسخ داد: «شما چه حقی دارید در مورد پوشش من اظهار نظر کنید؟ این مسئله شخصی است.» رضا با تواضع گفت: «من فقط از روی دلسوزی و به خاطر خیر شما این حرف را زدم. امیدوارم که در مورد آن فکر کنید.» سپس خداحافظی کرد و رفت.
سارا در ابتدا از این تذکر عصبانی بود، اما حرفهای رضا در ذهنش باقی ماند. او شروع به فکر کردن در مورد معنای حجاب و تأثیر آن بر زندگی خود و جامعه کرد. او به تدریج متوجه شد که حجاب نه تنها یک دستور دینی است، بلکه نوعی احترام به خود و دیگران است.
سارا تصمیم گرفت که تغییر کند. او شروع به پوشیدن لباسهای پوشیدهتر کرد و حجاب خود را به تدریج کامل کرد. این تغییر در ابتدا برای او دشوار بود، اما با گذشت زمان احساس بهتری نسبت به خود پیدا کرد. او احساس میکرد که با حجاب، هویت و ارزشهای خود را بهتر حفظ میکند.
تغییر سارا تنها به پوشش او محدود نشد. او شروع به مطالعه بیشتر در مورد دین اسلام کرد و سعی کرد تا رفتارش را با آموزههای آن هماهنگ کند. او به تدریج به زنی با ایمان و متعهد تبدیل شد.
سالها گذشت و سارا با مردی متدین و مهربان ازدواج کرد. آنها صاحب فرزندانی شدند که با تربیت صحیح و آموزشهای دینی، به افرادی متعهد و محترم در جامعه تبدیل شدند. سارا همیشه به فرزندانش توصیه میکرد که به ارزشهای دینی پایبند باشند و به دیگران احترام بگذارند.
در این میان، رضا که آن تذکر کوتاه را داده بود، هرگز فکر نمیکرد که حرفهایش تا این حد تأثیرگذار بوده باشد. او حتی آن تذکر را در آن لحظه که دیده فکر کرد بیاثر بوده و فراموش کرده بود. اما روزی، در یک مراسم مذهبی، زنی را دید که با حجاب کامل در کنار فرزندانش نشسته بود. وقتی زن به او نزدیک شد و از او به خاطر تذکری که سالها پیش به او داده بود تشکر کرد، رضا فهمید که آن تذکر کوتاه چه تأثیر بزرگی بر زندگی آن زن داشته است.
رضا از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شد و خدا را شکر کرد که توانسته است با یک تذکر ساده، زندگی یک نفر را به سوی راه درست هدایت کند. او فهمید که هرگز نباید از انجام کارهای خیر کوچک غافل شد، زیرا حتی کوچکترین اعمال نیز میتوانند تأثیرات بزرگی در زندگی دیگران داشته باشند.
این داستان نشان میدهد که چگونه یک تذکر کوتاه و دلسوزانه میتواند زندگی یک نفر را به طور کامل تغییر دهد و او را به سوی راه خدا هدایت کند. همچنین نشان میدهد که هرگز نباید از انجام کارهای خیر کوچک غافل شد، زیرا حتی کوچکترین اعمال نیز میتوانند برکات بزرگی به همراه داشته باشند
https://eitaa.com/httpsamrbmarofnahyazmonkar
باد تند در کوچههای درهمپیچیدهی شهر میپیچید و برگهای خشک را به رقص درمیآورد. مانتوی کوتاهِ یاسیرنگ سارا در باد تکان میخورد و شال نازک ابریشمیاش به زحمت موهای پریشانش را پوشانده بود. نگاههای سنگین عابران را حس میکرد، نگاههایی که حالا دیگر برایش عادی شده بود. خودش را در آینه دیده بود، میدانست تصویری که ارائه میدهد با عرف جامعهاش فاصله دارد، اما اهمیتی نمیداد. او سارا بود، زنی مدرن و مستقل، اسیر هیچ قید و بندی.
ناگهان صدایی آرام، اما نافذ، او را از افکارش بیرون کشید: «خانم محترم، جسارتاً…» سارا برگشت. مردی میانسال با چهرهای آرام و نگاهی متین روبرویش ایستاده بود. اخمی ناخواسته بر پیشانیاش نشست. «بفرمایید؟»
مرد لحظهای مکث کرد و گفت: «فقط میخواستم عرض کنم…شما حیفید. ارزش شما خیلی بیشتر از اینه که با این پوشش در معرض دید باشید.» قبل از اینکه سارا بتواند پاسخی بدهد، مرد خداحافظی کرد و به سرعت دور شد.
سارا خشکش زد. این چه جور نصیحتی بود؟ این مرد کی بود که به خودش اجازه میداد در مورد او و انتخابهایش قضاوت کند؟ خشم تمام وجودش را فراگرفت. قدمهایش را تندتر کرد و سعی کرد صدای مرد و نگاههای سنگین عابران را از ذهنش بیرون کند.
شب، وقتی در سکوت آپارتمان کوچکش نشسته بود، صدای مرد دوباره در گوشش پیچید: “شما حیفید…” چرا این جمله اینقدر آزارش میداد؟ چرا نمیتوانست آن را فراموش کند؟ انگار این جمله، سدی بود در برابر بیتفاوتیاش.
روزها و هفتهها گذشت. سارا سعی کرد به زندگی عادیاش برگردد، اما دیگر آن سارای سابق نبود. سوالاتی در ذهنش شکل گرفته بود که نمیتوانست نادیده بگیرد. او که تا دیروز به هیچ چیز جز آزادی و استقلال نمیاندیشید، حالا به ارزشهای درونی، به معنای زندگی، به جایگاه خودش در این دنیا فکر میکرد.
به تدریج تغییرات کوچکی در زندگیاش ایجاد شد. شروع کرد به خواندن کتابهای مذهبی، به گوش دادن به سخنرانیهای معنوی. لباسهایش کمی پوشیدهتر شدند، رفتارش سنجیدهتر. انگار لایهای جدید از وجودش در حال شکوفه زدن بود.
سالها گذشت. سارا ازدواج کرد، نه با مردی شبیه خودش، بلکه با مردی با ایمان و متعهد به ارزشهای دینی. خانهای گرم و صمیمی ساختند و فرزندانی صالح تربیت کردند. سارا حالا زنی بود با وقار، با حجابی کامل، که نه تنها ظاهرش، بلکه باطنش نیز نور ایمان را منعکس میکرد. او معلم بود، معلمی که نه تنها دانش، بلکه عشق به خدا و انسانیت را به دانشآموزانش میآموخت.
یک روز، بعد از سالها، در یک مراسم ختم یکی از بستگان، زنی محجبه به او نزدیک شد. سارا او را به جا نیاورد. زن با صدایی لرزان گفت: «خانم…شما منو یادتون نمیاد؟ من…من همون دختری هستم که سالها پیش، توی خیابون…شما به من یه تذکر کوچیک دادید.»
سارا با تعجب به زن نگاه کرد. ناگهان تصویر مرد میانسال با چهرهای آرام در ذهنش نقش بست. خودش بود؟ اما چطور ممکن بود؟ زن ادامه داد: «شما نمیدونید اون تذکر چه تاثیری توی زندگی من گذاشت. شما منو نجات دادید.»
سارا اشک در چشمانش حلقه زد. حالا میفهمید. آن تذکر کوتاه، آن جمله ساده، جرقهای بود که آتشی در وجودش روشن کرد و زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. او نجات یافته بود، نه فقط از نگاههای سنگین، بلکه از پوچی و بیهدفی. و حالا، سالها بعد، میفهمید که آن مرد، فرشتهای بوده که خدا برای هدایتش فرستاده بود.
رضا، همان مرد میانسال، در گوشهای از مجلس ایستاده بود و به سارا نگاه میکرد. او سالها بود که آن اتفاق را فراموش کرده بود. اما حالا، وقتی چشمانش به چشمان سارا گره خورد، لبخندی محو بر لبانش نشست. او نمیدانست که آن تذکر کوتاه، چه بذری در دل سارا کاشته و چه میوههای شیرینی به بار آورده است. او فقط میدانست که خدا، به او توفیق داده تا در راه هدایت بندگانش قدمی بردارد.
و سارا، با قلبی سرشار از قدردانی، به این فکر میکرد که چگونه یک لحظه، یک کلمه، میتواند سرنوشت یک انسان را برای همیشه تغییر دهد. و این، راز بزرگ زندگی بود
https://eitaa.com/httpsamrbmarofnahyazmonkar
در روزگاری نه چندان دور، مردمی در سرزمینی زندگی میکردند که روزگار خوشی نداشتند. دزدان در کوچه و بازار جولان میدادند و هر روز از ترس دزدی بیشتر، مردم مجبور به سختیهای بیشتری میشدند. تجار، برای سود بیشتر، اجناس را با قیمتهای بالا به فروش میرساندند و مردمی که از این وضعیت مینالیدند، هیچگاه به خود اجازه نمیدادند تا در مقابل بدیها اعتراض کنند.
چارچوبهای اخلاقی جامعه به تدریج در حال از بین رفتن بود. دختران جوان در خیابانها با لباسهای نامناسب دیده میشدند و مردان با نگاههای هیز، آنها را ترغیب به رفتارهای ناخوشایندتر میکردند. همه در این اوضاع غمانگیز بودند، اما کسی به خود زحمت نمیداد تا از کارهای ناپسند دیگران تذکری بدهد.
شکایتها و بینظمیها به حدی رسید که کمکم همه به یاد حاکمی افتادند که در گذشته، دلسوز و مهربان بود. اما به جای آنکه به او بگویند که او چقدر عالی بود، آنها به دلایل واهی او را سرزنش میکردند و او را مسبب مشکلات خود میدانستند. میپنداشتند که سپردن کارها به دست تقدیر بهتر است تا اینکه خودشان قدمی در راستای تغییر بردارند.
اما روزگار به یکباره چرخید و حاکم جوان و جدیدی بر آن دیار حاکم شد. او با دسیسه و زرنگی به تدریج خود را بر دلهای مردم تحمیل کرد، اما ناگهان چهره واقعیاش نمایان شد. او بیرحم و سختگیر بود و به جای اینکه به مشکلات مردم رسیدگی کند، زنان را بی حیاتر میکرد تا مردم بیغیرت تر شده بر او اعتراض نکنندو مردان را به شدت تحت فشار قرار میداد. اموال مردم به آسانی غارت میشد و هر روز وحشت بیشتری بر دلها حاکم بود.
مردم تصمیم گرفتند تا در برابر حاکم جدید بایستند، اما از آنجایی که همواره در برابر بدی سکوت اختیار کرده بودند، حالا نمیتوانستند به حالت سابق بازگردند. آنها یاد گرفته بودند که ساکت بمانند و به سادگی به بدیها تن بدهند. حالا، ناامیدی و یأس در قلبهایشان جا خوش کرده بود و نمیتوانستند راه نجاتی بیابند.
سرانجام مردم فهمیدند که برای تغییر وضعیت باید خودشان دست به کار شوند. آنها از خواب غفلت بیدار شدند و درصدد اصلاح خود و جامعهشان برآمدند. اما آیا میتوانستند با گذشتهاشان کنار بیایند و دوباره اعتماد به نفس پیدا کنند؟ آیا میتوانستند دوباره زندگی شاد و با عزتنفس را برای خود و نسلهای آینده بسازند؟ این سوالی بود که تنها زمان پاسخ آن را میداد.https://eitaa.com/httpsamrbmarofnahyazmonkar
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از KHAMENEI.IR
19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚙️ سال ۱۴۰۴، «سرمایهگذاری برای تولید»
🎥 ببینید | فیلم کامل پیام نوروزی رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۴
🌷 #سرمایهگذاری_برای_تولید
🔍متن کامل پیام👇
khl.ink/f/59757
..
در روزگاری نه چندان دور، در شهری پر رونق و آباد، مردمی زندگی میکردند که هر یک به نوعی در غفلت فرو رفته بودند. دزدان هر روز جسورتر میشدند و اموال مردم را به یغما میبردند، اما کسی جرأت نمیکرد زبان به اعتراض بگشاید یا دزدان را تذکر دهد. تجار، طمعکارانه قیمتها را بالا میبردند و مردم را به ستوه میآوردند، ولی کسی یارای مقابله با آنها را نداشت.
دختران شهر، هر روز با پوششی نامناسبتر در انظار ظاهر میشدند و نگاههای هیز مردان، گویی آنان را به این بیحجابی تشویق میکرد. کسی به آنها تذکر نمیداد و قبح این عمل در جامعه از بین رفته بود.
با وجود این همه نابسامانی، مردم قدر حاکم نیکوکار خود را نمیدانستند و همواره از او گله و شکایت میکردند. آنها غافل از این بودند که این حاکم، سدی در برابر فساد و تباهی است.
اما این غفلت و ناسپاسی، دیر یا زود گریبانشان را میگرفت. طولی نکشید که حاکم نیکوکار از دنیا رفت و حاکمی ستمگر بر مسند قدرت نشست. این حاکم بد، زنان شهر را بیحیا و مردان را به جرمهای واهی به قتل میرساند. اموال مردم را غارت میکرد و هیچکس را یارای مقاومت نبود.
مردم تازه فهمیدند که چه گوهری را از دست دادهاند. حسرت روزهای خوش گذشته را میخوردند، اما دیگر کار از کار گذشته بود. آنها دیگر نمیتوانستند به حاکم قبلی بازگردند و باید تاوان غفلت و ناسپاسی خود را میدادند.
این داستان، یادآور این نکته است که بیتفاوتی نسبت به بدیها و قدرنشناسی از خوبیها، میتواند عواقب وخیمی به دنبال داشته باشد. اگر مردم در برابر فساد و تباهی سکوت کنند و از حاکمان نیکوکار خود قدردانی نکنند، دیر یا زود گرفتار حاکمانی ستمگر خواهند شد و تاوان سنگینی خواهند پرداخت.