..
در روزگاری نه چندان دور، در شهری پر رونق و آباد، مردمی زندگی میکردند که هر یک به نوعی در غفلت فرو رفته بودند. دزدان هر روز جسورتر میشدند و اموال مردم را به یغما میبردند، اما کسی جرأت نمیکرد زبان به اعتراض بگشاید یا دزدان را تذکر دهد. تجار، طمعکارانه قیمتها را بالا میبردند و مردم را به ستوه میآوردند، ولی کسی یارای مقابله با آنها را نداشت.
دختران شهر، هر روز با پوششی نامناسبتر در انظار ظاهر میشدند و نگاههای هیز مردان، گویی آنان را به این بیحجابی تشویق میکرد. کسی به آنها تذکر نمیداد و قبح این عمل در جامعه از بین رفته بود.
با وجود این همه نابسامانی، مردم قدر حاکم نیکوکار خود را نمیدانستند و همواره از او گله و شکایت میکردند. آنها غافل از این بودند که این حاکم، سدی در برابر فساد و تباهی است.
اما این غفلت و ناسپاسی، دیر یا زود گریبانشان را میگرفت. طولی نکشید که حاکم نیکوکار از دنیا رفت و حاکمی ستمگر بر مسند قدرت نشست. این حاکم بد، زنان شهر را بیحیا و مردان را به جرمهای واهی به قتل میرساند. اموال مردم را غارت میکرد و هیچکس را یارای مقاومت نبود.
مردم تازه فهمیدند که چه گوهری را از دست دادهاند. حسرت روزهای خوش گذشته را میخوردند، اما دیگر کار از کار گذشته بود. آنها دیگر نمیتوانستند به حاکم قبلی بازگردند و باید تاوان غفلت و ناسپاسی خود را میدادند.
این داستان، یادآور این نکته است که بیتفاوتی نسبت به بدیها و قدرنشناسی از خوبیها، میتواند عواقب وخیمی به دنبال داشته باشد. اگر مردم در برابر فساد و تباهی سکوت کنند و از حاکمان نیکوکار خود قدردانی نکنند، دیر یا زود گرفتار حاکمانی ستمگر خواهند شد و تاوان سنگینی خواهند پرداخت.
صدای خندههای مستانه از کوچههای شهر زوزه میکشید، بوی تعفن بیبندوباری، مشام هر رهگذری را آزار میداد، اما کسی را یارای اعتراض نبود. شهر در گردابی از بیتفاوتی غرق شده بود. “به ما چه؟” ورد زبان همه بود، سدی محکم در برابر هرگونه نهی از منکر.
موعظهگران شهر، در برجهای عاج خود نشسته بودند و با لحنی ملایم و بیرمق، از “کارهای فرهنگی” میگفتند. “خشونت نه، مدارا!” شعارشان بود، اما این مدارا، تنها فرصتی بود برای خطاکاران تا افسار بگسلند و شهر را به جولانگاه هوسهای خود تبدیل کنند. هرچه موعظهگران از فرهنگ میگفتند، خطاکاران گستاختر میشدند و در اعمال زشت خود پیش میرفتند.
رفته رفته، ورق برگشت. زشتیها زیبا جلوه داده شدند و زیباییها رنگ باختند. دزدی، زرنگی نام گرفت، خیانت، عشق آزاد خوانده شد و دروغ، مصلحت تلقی شد. نیکوکاران، از نیکوکاری خود شرمنده شدند و خطاکاران، قهرمانان شهر شدند. در این میان، حاکم شهر نیز به جمع خطاکاران پیوست و با دستان خود، آخرین میخ را بر تابوت اخلاق کوبید.
گرانی بیداد میکرد، تولیدکنندگان ورشکست شدند و فقر، چهرهی زشت خود را به همگان نشان داد. بنیان خانواده از هم پاشید و آمار طلاق سر به فلک کشید. روابط نامشروع، ریشه در خاک دواند و نسلی بیهویت، زادهی این بیبندوباریها شد. دیگر کسی معنای خانواده را نمیدانست.
اخلاق، جای خود را به خطاکاری داد. ارزشها رنگ باختند و هوسها جایگزین عشق شدند. شهر، به جهنمی سوزان تبدیل شد، جهنمی که شعلههای آن، همه را در خود میسوزاند. دیگر کسی به یاد نداشت که روزی، این شهر، مهد اخلاق و انسانیت بوده است. یادشان رفته بود که بیتفاوتی، چه بلایی بر سرشان آورده است. و حالا، هیچ راه نجاتی وجود نداشت… مگر آنکه…
صدای خندههای مستانه از کوچههای شهر زوزه میکشید، بوی تعفن بیبندوباری، مشام هر رهگذری را آزار میداد، اما کسی را یارای اعتراض نبود. شهر در گردابی از بیتفاوتی غرق شده بود. “به ما چه؟” ورد زبان همه بود، سدی محکم در برابر هرگونه نهی از منکر.
موعظهگران شهر، در برجهای عاج خود نشسته بودند و با لحنی ملایم و بیرمق، از “کارهای فرهنگی” میگفتند. “خشونت نه، مدارا!” شعارشان بود، اما این مدارا، تنها فرصتی بود برای خطاکاران تا افسار بگسلند و شهر را به جولانگاه هوسهای خود تبدیل کنند. هرچه موعظهگران از فرهنگ میگفتند، خطاکاران گستاختر میشدند و در اعمال زشت خود پیش میرفتند.
رفته رفته، ورق برگشت. زشتیها زیبا جلوه داده شدند و زیباییها رنگ باختند. دزدی، زرنگی نام گرفت، خیانت، عشق آزاد خوانده شد و دروغ، مصلحت تلقی شد. نیکوکاران، از نیکوکاری خود شرمنده شدند و خطاکاران، قهرمانان شهر شدند. در این میان، حاکم شهر نیز به جمع خطاکاران پیوست و با دستان خود، آخرین میخ را بر تابوت اخلاق کوبید.
در این میان، “یونس” بود، مردی با قلبی آکنده از درد و چشمانی که هر روز، شاهد سقوط اخلاق در شهر بود. او یک معلم بود، اما نه از آن معلمهایی که در کلاس درس، فقط به آموزش ریاضی و علوم میپردازند. یونس، معلم زندگی بود، کسی که سعی میکرد در دل دانشآموزانش، بذر انسانیت و اخلاق بکارد.
اما چه فایده؟ بذرهایی که او میکاشت، در زمینی شورهزار ریشه نمیدواندند. دانشآموزانش، تحت تأثیر جو حاکم بر شهر، به سخنان او گوش نمیدادند و به او میخندیدند. “دنیا عوض شده آقای یونس! شما زیادی آرمانگرایید!” این جملهای بود که هر روز از زبان آنها میشنید.
گرانی بیداد میکرد، تولیدکنندگان ورشکست شدند و فقر، چهرهی زشت خود را به همگان نشان داد. بنیان خانواده از هم پاشید و آمار طلاق سر به فلک کشید. روابط نامشروع، ریشه در خاک دواند و نسلی بیهویت، زادهی این بیبندوباریها شد. دیگر کسی معنای خانواده را نمیدانست. یونس، هر روز شاهد پرپر شدن امیدها بود. دانشآموزانش، یکی پس از دیگری، جذب باندهای خلافکار میشدند و آیندهی خود را تباه میکردند.
اخلاق، جای خود را به خطاکاری داد. ارزشها رنگ باختند و هوسها جایگزین عشق شدند. شهر، به جهنمی سوزان تبدیل شد، جهنمی که شعلههای آن، همه را در خود میسوزاند. یونس، شبها تا دیروقت در خیابانها پرسه میزد، به امید اینکه بتواند کسی را نجات دهد، اما هر بار دست خالی بازمیگشت.
شبی، در حال قدم زدن در یکی از کوچههای تاریک شهر، با صحنهای دلخراش روبرو شد. دو مرد، در حال ضرب و شتم یک زن بودند. یونس، با تمام وجود خشمگین شد و به سمت آنها حمله کرد. اما آنها، او را به سختی کتک زدند و رهایش کردند.
یونس، با بدنی زخمی و روحی شکسته، به خانه بازگشت. در آینه به خود نگاه کرد. چشمانش، پر از ناامیدی بود. آیا او، در این مبارزه شکست خورده بود؟ آیا باید تسلیم میشد؟
ناگهان، صدایی در ذهنش طنینانداز شد: “یونس! تو یک معلمی! تو نباید تسلیم شوی! تو باید به دانشآموزانت نشان دهی که هنوز هم میتوان خوب بود! هنوز هم میتوان برای انسانیت جنگید!”
یونس، تصمیم خود را گرفت. او میدانست که راه سختی در پیش دارد، اما مصمم بود که تا آخرین نفس، برای نجات شهرش بجنگد. او میدانست که تنها راه نجات، تغییر در نگرش مردم است. او باید به آنها نشان میداد که بیتفاوتی، چه بلایی بر سرشان آورده است. و او، این کار را از کلاس درس خود شروع کرد
شب بود، شبی تاریک و بیستاره. باد، زوزهکشان در کوچههای خلوت شهر میپیچید و سایهها، همچون ارواحی سرگردان، در پیادهروها میخزیدند. امیر، با قلبی که تندتر از همیشه میتپید، در خیابان قدم میزد. حس عجیبی داشت، گویی کسی او را تعقیب میکرد. هر لحظه منتظر بود که دستی از تاریکی بیرون بیاید و او را به کام مرگ بکشد.
امیر، از کودکی با ترس زندگی کرده بود. ترس از قضاوت، ترس از شکست، ترس از طرد شدن. این ترسها، او را به فردی خجالتی و بیاعتماد به نفس تبدیل کرده بودند. هر بار که میخواست حرفی بزند یا کاری انجام دهد، صدایی در گوشش فریاد میزد: “تو نمیتونی! تو عرضه نداری! همه بهت میخندن!”
امشب، این صداها بلندتر از همیشه بودند. امیر، احساس میکرد که در آستانه فروپاشی قرار دارد. ناگهان، صدایی از پشت سر شنید: “هی… تو!”
امیر، از ترس خشکش زد. جرأت نکرد برگردد و ببیند چه کسی او را صدا زده است. سعی کرد قدمهایش را تندتر کند، اما صدا دوباره تکرار شد: “با توام! کجا فرار میکنی؟”
امیر، با قلبی که در دهانش میزد، به عقب برگشت. در تاریکی شب، چهرهای مبهم دید. مردی بلند قد با چشمانی که درخششی شیطانی داشتند. مرد، لبخندی زد و به سمت امیر قدم برداشت.
امیر، از ترس به لرزه افتاد. میدانست که باید فرار کند، اما پاهایش یارای حرکت نداشتند. مرد، به او رسید و دستش را روی شانه امیر گذاشت.
“نترس… من فقط یه سوال ازت دارم.”
صدای مرد، خشدار و ترسناک بود. امیر، به سختی آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان پرسید: “چه… چه سوالی؟”
مرد، لبخندش را عمیقتر کرد و گفت: “شنیدم که توخیلی ترسو هستی
امیر، سکوت کرد. میدانست که انکار کردن، فایدهای ندارد. مرد، همه چیز را میدانست.
“آره… من… من فقط میخوام .....
مرد، خندهای بلند سر داد که در سکوت شب پیچید.
تو فکر میکنی که آدم میشی؟خخخههه
اعتماد به نفس نداری آخه
امیر، دوباره سکوت کرد. نمیدانست چه بگوید.
“تو فقط یه ترسویی! تو داری زندگی تو رو خراب میکنی! باید جلوی تو رو گرفت!”
مرد، ناگهان دستش را از روی شانه امیر برداشت و چاقویی از جیبش بیرون آورد. نور مهتاب، بر تیغه براق چاقو افتاد و چشم امیر را خیره کرد.
“امشب، کار تو تمومه!”
امیر، با تمام وجود ترسید. میدانست که این بار، مرگ به او نزدیکتر از همیشه است. چشمانش را بست و منتظر ضربه چاقو شد.
اما ضربهای نیامد. امیر، چشمانش را باز کرد و دید که مرد، همچنان با چاقو در دست، به او خیره شده است.
“نه… من نمیتونم این کار رو بکنم. تو ارزشش رو نداری.”
مرد، چاقو را دوباره در جیبش گذاشت و با تمسخر و حقارت به امیر نگاه کرد.
“ولی این رو بدون… اگه یه بار دیگه ببینم.....”
مرد، این را گفت و در تاریکی شب ناپدید شد.
امیر، چند لحظه همانجا ایستاد و به رفتن مرد خیره شد. وقتی مطمئن شد که خطری او را تهدید نمیکند، با تمام سرعت به سمت خانهاش دوید.
آن شب، امیر تا صبح نخوابید. تصویر چاقو و چهره خشمگین مرد، لحظهای از جلوی چشمانش دور نمیشد. میدانست که زندگیاش در خطر است. میدانست که باید کاری بکند.
صبح روز بعد، امیر تصمیم خود را گرفت. او نمیتوانست تسلیم ترس شود. نمیتوانست اجازه دهد که یک تهدید، او را از انجام کاری که به آن اعتقاد داشت، باز دارد. او باید به راهش ادامه میداد.
اما این بار، با تلاش بیشتری عمل میکرد. دیگر به تنهایی در خیابانها پرسه نمیزد و سعی میکرد.
زندگی امیر، از آن روز به بعد، به یک مبارزه دائمی تبدیل شد. مبارزه با ترس، مبارزه با تهدیدها و مبارزه برای آنچه که به آن اعتقاد داشت. او میدانست که راه سختی در پیش دارد، اما مصمم بود که تا آخرین نفس، به راهش ادامه دهد. زیرا او، به قدرت ایمان و شجاعت، اعتقاد داشت
“امیر”. زندگیاش سایهای از تردید و عدم اعتماد به نفس بود. هر جا میرفت، صدایی در گوشش زمزمه میکرد: “تو نمیتونی… تو عرضه نداری… تو هیچوقت موفق نمیشی.” اطرافیان هم با جملاتی چون “اعتماد به نفست خیلی پایینه” این زخم را عمیقتر میکردند. امیر برای رهایی از این حس خفقانآور، در کلاسهای خودشناسی شرکت کرد، کتابهای روانشناسی خواند، با دوستانش تبادل نظر کرد، اما دریغ از ذرهای تغییر. گویی این حس بیارزشی، ریشهای عمیق در وجودش دوانده بود.
یک روز، در حالی که با قدمهای سست در خیابان قدم میزد، با صحنهای مواجه شد که جرقهای در ذهنش روشن کرد. دختری با پوششی نامناسب از کنارش عبور کرد. ناگهان، نیرویی ناخودآگاه او را به حرکت درآورد. زبانش چرخید و با صدایی لرزان گفت: “خواهر… این دیگه خیلی ناجور اومدی بیرون… پوششت رو یه کم بهتر کن.”
دختر، نگاهی به او انداخت و لبخندی زد. اما این لبخند، لحظهای بعد به ترشی چهرهای خشمگین تبدیل شد. امیر، با ترس از عواقب احتمالی، خواست فرار کند، اما دختر دستگیره دوچرخهاش را گرفت و با صدایی تهدیدآمیز پرسید: “چی گفتی؟”
امیر، با صدایی که به سختی شنیده میشد، جواب داد: “گفتم… خودت بپوش دیگه… بذار برم که کار دارم.”
دختر، لحظهای مکث کرد و ناگهان دستگیره را رها کرد و رفت.
در آن لحظه، احساسی عجیب در وجود امیر جریان یافت. احساسی که تا آن روز تجربه نکرده بود. احساس اعتماد به نفس. گویی سنگی سنگین از روی سینهاش برداشته شده بود. او، برای اولین بار، توانسته بود حرف دلش را بزند، بدون ترس از قضاوت یا تمسخر.
از آن روز به بعد، امیر، روش جدیدی در پیش گرفت. هر بار که با فردی با پوشش نامناسب مواجه میشد، یک کلمه میگفت: “خودت بپوش” و به سرعت از آنجا دور میشد. این کار، کمکم به عادت او تبدیل شد و هر بار، جریانی از قدرت و اعتماد به نفس در وجودش به راه میانداخت.
امیر، این تجربه را با دیگران نیز در میان گذاشت و به آنها توصیه کرد که تنها راه افزایش اعتماد به نفس، تذکر دادن خطاهای دیگران است. البته، او تأکید میکرد که این کار باید با احترام و بدون توهین انجام شود.
رفته رفته، امیر، در تذکر دادن به دیگران جسورتر شد. او دیگر فرار نمیکرد و با اطمینان خاطر به آنها میگفت حتی بعدش میگفت“با توام! کر که نیستی؟ خودت رو درست کن! زشته!”
جالب این بود که هیچکس جرأت نمیکرد جواب او را بدهد. سکوتی فضای اطراف را فرا میگرفت و آنها، بدون هیچ اعتراضی، حرف او را میپذیرفتند. امیر، سرانجام راهی برای غلبه بر کمبود اعتماد به نفس خود یافته بود. راهی که شاید برای دیگران غیرمعمول به نظر میرسید، اما برای او، معجزهای واقعی بود. معجزهای که زندگیاش را زیر و رو کرد و او را به فردی قوی و با اعتماد به نفس تبدیل کرد.
در شهری که روزگاری مهد هنر و فرهنگ بود، هنرمندانش به تدریج اصالت خود را از دست دادند. زرق و برق شهرت و ثروت، چنان چشمهایشان را خیره کرد که دیگر صدای قلبشان را نمیشنیدند.
نقاشان، به جای به تصویر کشیدن زیباییهای روحنواز طبیعت و انسان، به کشیدن تابلوهای بیمفهوم و پر زرق و برق روی آوردند تا دل مجموعهداران ثروتمند را به دست آورند. نویسندگان، به جای نوشتن از دردها و امیدهای مردم، داستانهای سطحی و بیمحتوایی مینوشتند که تنها هدفشان سرگرم کردن مخاطب بود. و فیلمسازان، به جای ساختن فیلمهایی که تلنگری به ذهن و قلب تماشاگر بزند، فیلمهای پرهزینه و بیسروتهی میساختند که پر از صحنههای خشونت و ابتذال بود.
مردم که روزگاری هنرمندان را الگوهای خود میدانستند، کمکم از آنها ناامید شدند. دیگر در آثارشان اثری از صداقت و انسانیت نمیدیدند. جامعه رو به زوال رفت. ارزشها کمرنگ شدند و ضدارزشها جای آنها را گرفتند. دزدی و فساد، دروغ و ریا، بیاعتمادی و ناامیدی، همه جا را فرا گرفت.
در این میان، یک نقاش جوان به نام "آرمان" بود که نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند. او که از کودکی با عشق به هنر بزرگ شده بود، نمیتوانست ببیند که هنرمندان شهرش چگونه اصالت خود را زیر پا گذاشتهاند. او تصمیم گرفت که کاری کند.
آرمان، با تمام وجود تلاش کرد تا به هنرمندان دیگر یادآوری کند که رسالت آنها چیست. او نقاشیهایی کشید که پر از امید و انگیزه بود. او داستانهایی نوشت که به مردم یادآوری میکرد که هنوز هم میتوان به انسانیت امیدوار بود. و او فیلمهایی ساخت که به تماشاگران نشان میداد که هنوز هم میتوان با ارزشها زندگی کرد.
تلاشهای آرمان، کمکم نتیجه داد. برخی از هنرمندان شهر، به اشتباه خود پی بردند و تصمیم گرفتند که به مسیر درست بازگردند. آنها شروع به خلق آثاری کردند که نه تنها زیبا و سرگرمکننده بود، بلکه الهامبخش و آموزنده نیز بود.
مردم دوباره به هنرمندان اعتماد کردند و جامعه کمکم رو به بهبود رفت. ارزشها دوباره زنده شدند و امید به آینده در دلها جوانه زد. و همه اینها، به خاطر تلاشهای یک نقاش جوان بود که نمیخواست ببیند شهرش به نابودی کشیده میشود..
در شهری که روزگاری مهد هنر و فرهنگ بود، هنرمندانش به تدریج اصالت خود را از دست دادند. زرق و برق شهرت و ثروت، چنان چشمهایشان را خیره کرد که دیگر صدای قلبشان را نمیشنیدند. اما در پس این تغییرات، مافیایی پنهان در عرصه هنر وجود داشت که تمامی رشتههای هنری را به کنترل خود درآورده بود.
این مافیا شامل مجموعهداران ثروتمند، تهیهکنندگان و افرادی بود که تنها به دنبال منافع مالی خود بودند. آنها از قدرت و نفوذ خود استفاده میکردند تا هنرمندان را تحت فشار بگذارند و آنها را مجبور به خلق آثار سطحی و بیمحتوا کنند. اگر هنرمندی میخواست به اصول و ارزشهای خود پایبند بماند، به شدت با تهدید و تطمیع مواجه میشد.
نقاشان، به جای به تصویر کشیدن زیباییهای روحنواز طبیعت و انسان، به کشیدن تابلوهای بیمفهوم و پر زرق و برق روی آوردند تا دل همین مافیا را به دست آورند. نویسندگان، به جای نوشتن از دردها و امیدهای مردم، داستانهای کلیشهای و بیمحتوایی مینوشتند که فقط برندهای پرفروش را راضی کند. و فیلمسازان، به جای ساختن فیلمهایی با محتوای عمیق، قید همه چیز را زده و فیلمهای تجاری و پر از صحنههای خشونت و ابتذال میساختند.
مردم که روزگاری هنرمندان را الگوهای خود میدانستند، به تدریج از آنها ناامید شدند. دیگر آثارشان نه تنها تاثیری در روح و جانشان نداشت، بلکه آنان را به عمق ناامیدی و بیاعتنایی میکشاند.
در این میان، یک نقاش جوان به نام "آرمان" بود که نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند. او که از کودکی با عشق به هنر بزرگ شده بود، درگیر بازی مافیا نشده و در تلاش بود تا صدای خود را به گوش دیگران برساند. آرمان تصمیم گرفت که انتقادی از این وضع موجود داشته باشد.
او به آرامی شروع به ایجاد یک حرکت زیرزمینی از هنرمندان کرد که به ارزشهای اصیل هنری اهمیت میدادند. آرمان و دوستانش دور هم جمع شدند و با هم آثار قابلتوجهی خلق کردند که روح امید و انسانیت را بازتاب میداد. در کنار هم، آنها به مبارزه با مافیا پرداختند و با هنر خود سعی کردند تا دیگران را بیدار کنند و واقعیتهای پنهان را آشکار سازند.
آرمان و تیمش با برگزاری نمایشگاههایی از آثارشان، به تدریج توجه مردم را جلب کردند و انتقادات خود را به سمت مافیا نشانه رفتند. این حرکت، باعث شد تا برخی از هنرمندانی که تحت فشار مافیا بودند، از ترس و وحشت خارج شده و به صف آنها بپیوندند. به این ترتیب، جامعه کمکم رو به بهبود رفت و ارزشها دوباره زنده شدند.
آرمان و دوستانش نشان دادند که با ایمان به خود و پایبندی به اصول، میتوانند حتی در برابر قدرتهای بزرگ بایستند و هنری ناب و واقعی خلق کنند. امید به آینده در دلها جوانه زد و تماشاگران دوباره به هنرمندان اعتماد کردند.
این داستان، یادآوریای بود از اینکه هرکسی میتواند با صدای خود، تغییری در دنیا ایجاد کند، حتی در برابر یک مافیای قدرتمند.
*
دستان چروکیدهاش رو به آسمان بود، انگار میخواست تمام هستی را به شهادت بگیرد. چشمانش، دریای التماس و اشک، به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود. صدایش، لرزان و گرفته، در سکوت اتاق میپیچید: «خدایا... تو شاهدی... تو میدونی چه دردی تو دلمه... دخترم... نور چشمم... خدایا، اون زن غریبه... نمیشناسمش... اما ازت خواهش میکنم، هر جا هست، هر چی میخواد، بهش بده... سلامتی... خوشبختی... آرامش... هر چی که تو دلش میخواد...»
مادر، از ته دل، برای زنی دعا میکرد که لحظاتی پیش، در خیابان، فقط یک تذکر ساده به دخترش داده بود. یک تذکر کوتاه، یک تلنگر کوچک، اما با تاثیری بزرگ. دخترش، سارا، با پوششی که مادر را آزار میداد، از خانه بیرون رفته بود. سالها بود که مادر با این موضوع کنار آمده بود، اما قلبش همیشه درد میکشید. دلش میخواست سارا، حجابش را رعایت کند، اما نمیخواست او را مجبور کند. میترسید رابطهشان خراب شود.
وقتی سارا برگشت، مادر باور نمیکرد. پوشش سارا، به اندازه ی نصف یک سلام، تغییر کرده بود. دیگر آن مانتوی کوتاه و شلوار تنگ را نپوشیده بود. مقنعهاش را هم کمی جلوتر کشیده بود. این تغییر، آنقدر ناگهانی و غیرمنتظره بود که مادر شوکه شده بود.
سارا، با لبخندی که مدتها بود روی لبش ندیده بود، به مادرش نگاه کرد و گفت: «مامان، یه خانومی تو خیابون یه تذکر کوچیک بهم داد. خیلی محترمانه و مهربون حرف زد. نمیدونم چرا، ولی حرفاش خیلی به دلم نشست. احساس کردم باید به حرفاش گوش بدم.»
مادر، باورش نمیشد. یک تذکر ساده، یک زن غریبه، و این همه تغییر؟ این یک معجزه بود. اشکش سرازیر شد. از خوشحالی، نمیدانست چه بگوید. فقط سارا را در آغوش گرفت و بوسید.
سارا، که از خوشحالی مادرش خوشحال بود، گفت: «مامان، باید از اون خانم تشکر کنیم. اگه اون نبود، من هیچوقت این کارو نمیکردم.»
مادر، دستانش را دوباره رو به آسمان بلند کرد و با صدایی که حالا پر از امید و شکر بود، گفت: «خدایا، اون زن غریبه رو به خاطر این تلنگر، به خاطر این معجزه، هزاران بار پاداش بده...»
آن تذکر کوچک، یک تلنگر بزرگ بود. یک لحظه، یک کلمه، و یک زندگی تغییر کرد. گاهی اوقات، یک حرف ساده، میتواند معجزه کند. فقط باید از ته دل باشد، با مهربانی و احترام. و مادری که زنی غریبه را با تمام وجود، از صمیم قلب دعا میکرد، فهمیده بود که قدرت کلام، فراتر از تصور است.
*
*
بعد از آن روز، تغییر در روحیه سارا نه تنها دل مادر را شاد کرد، بلکه بر زندگی آنها تغییرات وسیعتری به وجود آورد. روزی که سارا با چادر سفیدش به خانه برگشت، دل مادر پر از خوشحالی و شکرگزاری بود. او با افتخار به دخترش نگاه میکرد و احساس میکرد که نور امید دوباره به خانهاش بازگشته است.
سارا با چادرش، دیگر نیازی به خرید لباسهای متنوع و گرانقیمت نداشت. پوشش او، به طرز معجزهآساای هزینههای زندگی را کاهش داد. مادر، احساس قناعتی شیرین میکرد و دیگر نگرانی خاصی درباره وضعیت مالیشان نداشت. حالا میتوانستند با خیال راحت و با صرفهجویی بیشتر، به زندگی ادامه دهند.
با پساندازهایی که کمکم شکل میگرفت، مادر از فکر خرج کردن هزینههای جهاز دخترش راضی و خوشحال بود. او به سارا گفت: «دخترم، این چادر به تو زیبایی و وقار خاصی بخشیده و حالا ما میتوانیم کمکم وسایل سامان خانوادهات را جور کنیم.»
سارا با لبخندی زیبا پاسخ داد: «مامان، من فقط خواستم خدا را خوشحال کنم. حالا حس میکنم که خیلی چیزها در زندگی اصلأ مهم نیستند. مهم این است که ما با هم هستیم و قناعت را یاد گرفتهایم.»
زمانی نگذشت که این تغییر در سارا، بر جامعه اطرافشان نیز تأثیر گذاشت. خواستگارها که پیشتر فقط از خیابان و به شکل بیاحترامی به سوی سارا میآمدند، حالا از دوستان و آشنایان خانواده معرفی میشدند. پسرهایی با ادب و فهمیده، که آیندهدار به نظر میرسیدند، و احترام به مادر و خانواده را از اولین ملاقات نشان میدادند. دیگر خبری از پسرهای رذل و بیاحترامی که گذشتهاش را تحت تأثیر قرار داده بودند، نبود.
دیگر مادرش با دلشوره و نگرانی از خواستگاران تازه سارا استقبال میکرد. او به دلیل تغییر غیرمنتظره در رفتار دخترش، احساس آرامش و اطمینان میکرد. دعوتهای خاص از طرف خانوادههای محترم برای آشنایی بیشتر ادامه داشت و سارا هر بار با افتخار و ایمان به خود جواب میداد.
ماجراهای گذشته دیگر به خاطرات دور تبدیل شده بود و خانوادهی کوچک آنها حالا بر مدار امید، احترام و عشق بچرخید. مادر با نگاه بلندی به آسمان، بار دیگر برای همان زن غریبه دعا کرد که باعث شد این تغییرات در زندگیشان آغاز شود. او میدانست که این تغییر، نه تنها برای سارا بود، بلکه برای آیندهای روشنتر و پر از خیر و برکت برای خانوادهاش برنامهریزی شده بود.
*
*
سارا، با ارادهای قوی و حمایت مادرش، توانسته بود به آرامش و صفای زندگیاش دست یابد. او هرگز در دام رسومات غلط غرق نشد. بهویژه اینکه با کمک مشاورهای که از یک مراجع معتبر و مورد اعتماد بهدست آورد، توانست خواستگار مناسب و شایستهای برای خودش پیدا کند. مشاور او را در انتخابهایی منطقی و صحیح یاری نمود و به او آموخت که در زندگی نمیبایست تحت تأثیر فشارهای اجتماعی قرار بگیرد.
در راستای روحیه قناعت و عقلانیت که در زندگیاش به وجود آمده بود، سارا تصمیم گرفت که جهاز سنگینی نخرد و مهریهای آنچنانی هم نگذارد. او به خوبی میدانست که یک زندگی خوب، به چیزهای مادی وابسته نیست، بلکه به محبت، احترام و همکاری دو طرف بستگی دارد. او متوجه شد که میتواند با سادگی و دوری از تجملات، زندگی را آغاز کند و آن را به یک زندگی شاد و معنادار تبدیل نماید.
او و همسرش، در یک خانه ساده، اما پر از صفا و خنده، زندگی جدیدشان را آغاز کردند. این خانه، به واسطهی محبت و همدلیشان، به یک مکان گرم و پر از عشق تبدیل شده بود. سارا حالا دیگر به جای رابطههای نامشروع و بیثبات، یک همسر مهربان و مقید داشت که به او احترام میگذاشت و حامی او بود.
زندگی آنها با برنامهریزی و هزینههای معقول و عاقلانهای اداره میشد. سارا به هوش و ذکاوت خود که از همان ابتدا به دست آورده بود، اعتماد داشت و میدانست که میتواند بدون نگرانی از هیاهوی رسومات و چشم مردم، زندگی زیبایی را رقم بزند. او به زندگیاش رنگ و بویی متفاوت بخشید و در هر گام، با تدبیر و عقلانیت پیش رفت.
دوستیها و روابط خانوادگیشان نیز بر پایه احترام و محبت بنا شده بود. مهمانیها و دورهمیها به جای تجملات بیفایده، بر پایه اصول اسلامی و فرهنگی که به آنها آموخته شده بود، برگزار میشد. آنها با هم، بر شادیها و غمها غلبه میکردند و در سختیها همدیگر را همراهی میکردند.
سارا دیگر به قمربین روزهای تاریک گذشته نگاه نمیکرد. او همواره به یاد داشت که چطور با اعتماد به نفس و عشق، میتوان زندگی را به سوی روشنایی و امید هدایت کرد. او به عنوان یک زن مستقل و قوی، نه تنها برای خانوادهاش بلکه برای جامعهاش نیز الگویی جدید و سرشار از مثابرت و قناعت بود. و او میدانست که این مسیر، سرشار از برکت و آرامش خواهد بود.
*
هدایت شده از تکلیف بزرگ
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واجبترین واجب نهی از منکر است
بزرگترین منکر ظالمترین ظالم زمان اسرائیل است.
تنها فرصتی که برای نهی از این منکر وجود دارد ،همین روز قدس است که مثل نماز و روزه قضا ندارد.
https://eitaa.com/fatemi5/2772
سلام
خواستم یک تجربه امر به معروف مجازیم رو بگم.
من در یک گروه اشپزی با حدود ۴ هزار نفر که عضو داره هستم.
از شروع ماه مبارک رمضان یک خانمی بود هر روز عکس نهارش رو میفرستاد داخل گروه.
بعد یکی از خانما گفت ماه رمضونه نهار چیمیگه باز یکی دیگه گفت هست که هست چه عیبی داره بفرسته.
منم گفتم بهتره حرمت روزه داران نگه داشته بشه بهتره بنظرم.
چند نفر این پیام من رو پسندیدن(👍)
خلاصه...
این خانم اومد شروع کرد به بی ادبی کردن به من که تو که انقد ادم هوسی نیا تو گروه تا گول نخوری بهت ربطی نداره و ... هرچی خواست گفت
منم طبق قاعده امر به معروف
گفتم و رد شدم😁جواب هیچکدوم از پیاماش رو ندادم
همونطور که تو خیابون جواب بقیه رو نمیدم.
بلهههه ازون روز این خانم دیگه پیداش نشد😄عکس نهارش رو نفرستاد.
خواستم بگم این یک قضیه کوچیک مجازی بود
تو خیابونم دقیقا همینه طرف لج میکنه میگه بتوچه چهارتا حرف دیگم میزنه
اما بعدش خیلی روش اثر داره.