«دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که می گفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد»
داستایوفسکی میگه "آسمان به قدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه میکردی بی اختیار میپرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این همه آدم های بد خلق زیر چادر خود داشته باشد؟"
داخل یکی از کتاب های قدیمیم یک نفر نوشته بود:
"بزرگترین افسوس آدمی این است
که می خواهد اما نمی تواند و به یاد می آورد روزی را که می توانست اما نخواست"