فکر میکنم وقتی فریدون مشیری،
کوچه پس کوچه های خیال رو با معشوقه اش قدم میزد ..
لب پنجره ایستاد و با چشمانی خیس در دفتر یادداشت خود نوشت:
آنچه در یادش نمانده یاد ماست..! :]
آدمیزاد دیر میفهمه ولی بالاخره میفهمه
از یه جایی به بعد باید جمع کنه بره
از جمعی که دوستش نداره،
از رابطه..
از دنیا..! :]
+میدونی چرا دوستت دارم؟!
-چرا؟!
+چون تو روزایی که خودم خودمو
-دوس نداشتم تو دوسم داشتی..! :]
روىِ پيشانىِ آدمها هم همانند داروها بايد عوارضشان را بنويسند .
مثلاً: خيسى چشم ، پُفكردنِ پلکها ، بىخوابى ، بىاعتمادى ، چشم انتظارى ،دلشکستگی..! :]
- فرزانه صدهزارى
من از اونامکه اگه دست و پامَم قطع شه!
یکی ازم بپرسه خوبی؟!
میگم خوبم بابا یکم دَست و پام قطع شده..
چیزِمهمی نیست..! :]