هدایت شده از موسسهکارآگاهیبلانت
حرم امام رضا بهیاد کارآگاهان عزیزم:
حلما، موری، لستراد، نعنا، نیکو، گرتا، باران، Haeen، بهار، زینب، مجهول، در هالهای از ابهام، غزل، پاپیون آبی من، آگاتا، مشترک، لوبیا، اژدها، حسینی، قدح اندیشه، اون بندهخدایی که نه اسم داره نه آیدی (داداش یه فکری بکن بنظرم)، مهان، جورج، زهرا، النحیط، غریبه، نیلان، بنده خدایی که اسم کاربریش خطه، اون بندهخدایی که اسم کاربریش نقطهس، آلا با تکههای زیر غم، مهسا، آتنا، رومینا، Aj و N وZ.V
و البته دایناسورهای اجتماع دایزامبیسوران.💘
هدایت شده از دنیایِ نبات
در حرم آقا امام حسین (ع)و حضرت ابالفضل العباس(ع) به نیابت ازتون و به یادتون بودم ان شاالله که به زودی زود قسمت همه ی عاشقان پسر فاطمه زهرا(س):
دیباچه /بابونه /Haniyam/ سایه ی ماه /روح نواز / رزم /The pied piper
و همه ی ممبرهای عزیزم و همه رفیق های دوست داشتنی خودم :))
هدایت شده از 𓏲 𝗨𝘀 ִֶָ ࣪ ִ˚.༄ [⊙⊝⊜]
🎬 شخصیت:
دختری که در یک فیلم عاشقانه-درام نقش منتظرترین آدم داستان را دارد، کسی که با لبخندش حتی تلخترین روز را شیرین میکند.
🌊 فضا: کافهای کوچک و چوبی کنار دریا، بوی قهوه و صدای موجها همیشه پسزمینه زندگیاش هستند. میز گوشه سمت راست کافه، همیشه مال اوست.
📝دیالوگ ماندگار:
«بعضی صداها، حتی وقتی خاموش میشن، هنوز توی قلبت ادامه دارن.»
تقدیم به شما : https://eitaa.com/sokotnimeeshab
هدایت شده از رودخانهءموجدار
فور بزنید برسه به دست
[روزگار پوکی × ایزوفیلیا × ستاد مبازه با بیکاران × نمیدونم چرا × یه اکسوال بدبخت ² × Room 912 mr line × جوجه اردک خوشگل و بلوبریش × جناب آلفاقنطورس × ته باغ × Samin's note ×در سرزمین عجایب × مبهوم × The pied piper ] 🦪🫐 . .
و بنده حقیر اگه اسمتون رو فراموش کردم عذر خواهم :) ✨🌱
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
ببینید تولد کیهه،
تولد آروم خانوم
آروم خانومِ خوشگل تولدت مبارکک
امیدوارم یه سال خوب و قشنگ رو پیش رو داشته باشیی
هدایت شده از .𝓓𝓪𝔂𝓓𝓻𝓮𝓪𝓶.
دعوت نامه ی شماره سه 🧧
"باغِ ستارههای گمشده"
فلور همیشه فکر میکرد زندگی مثل یک مسیر سنگلاخ است—گاهی آنقدر ناهموار که پاهایت زخمی میشود، اما تو باید به راهت ادامه دهی.
یک شب، وقتی از دعوای بیپایان خانواده به ستوه آمده بود، به حیاط کوچک خانه پناه برد. آسمان پرستاره بود، و باد، برگهای پاییزی را مثل رؤیاهای نصفهکاره در هوا میچرخاند. ناگهان، چیزی توجهش را جلب کرد: گل سفید کوچکی که بین سنگفرشها رشد کرده بود—با وجود سرمای پاییز، سرزنده و مقاوم بود.
وقتی دستش را به سمت گل دراز کرد، زمین زیر پایش نرم شد. برگها دورش چرخیدند و ناگهان خود را در باغی پر از نور یافت. نه یک باغ معمولی—**هر گلبرگِ گلها از نور ماه ساخته شده بود، و درختان، ریشه در آسمان داشتند**. روی تنهی یک درخت قدیمی، نوشته بود: *"این جا، جایی است که زخمها به ستاره تبدیل میشوند."*
پیرزنی با چهرهای مهربان و چشمانی که مثل کهکشان میدرخشید، کنارش ظاهر شد. دستش را گرفت و گفت: *"فلور، این جا باغِ امید است. هر کس که قلبش سنگین باشد، اما هنور جرأت روییدن داشته باشد، میتواند آن را پیدا کند."*
پیرزن او را به کنار جویباری از آب زلال برد که تصویر ستارهها در آن میدرخشید. *"این آب، اشکهایی است که کسی ندیده... اما خدا همه را شمرده."* بعد، دستی به شانهاش زد و گفت: *"گاهی قوی بودن، یعنی گریه کردن. و گاهی امید، از شکافهای تاریک سبز میشود—مثل آن گل بین سنگها."*
هدایت شده از .𝓓𝓪𝔂𝓓𝓻𝓮𝓪𝓶.
ناگهان، فلور متوجه شد که هر قدمی که در آن باغ برمیدارد، یک ستاره در آسمان روشن میشود. پیرزن خندید: *"ببین، حتی وقتی فکر میکنی تنها هستی، هر قدمت دنیایی را روشن میکند."*
وقتی فلور از آن باغ برگشت، هنوز بوی گلهای نورانی در مشامش بود. روی میز کنار تختش، گل سفید کوچکی دید—همان گلی که بین سنگها پیدا کرده بود. این بار، زیر گل یک تکه کاغذ بود:
*"امشب، وقتی خانواده خواب بودند، خدا با تو قدم زد... و همیشه این کار را خواهد کرد."*
---
**رازِ باغ:**
این مکان، قلبِ خداوند برای کسانی است که خسته اما امیدوارند. هر ستارهای که در آسمان آن جا میدرخشد، در واقع دعای بیصدایی است که کسی در تاریکی زمزمه کرده. فلور حالا میداند که حتی اگر خانوادهاش او را درک نکنند، او هرگز تنها نیست. 💫)