هدایت شده از 𝐻𝑜𝓅𝑒.
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
شما لب دریا نشسته بودید، تنهایِ تنها.
میخواستید خودتونو بندازید توی دریا و خلاص.
اون شما رو از پشت میبینه، چون داشتید میمیردید بیخیال محرمی و نامحرمی میشه و دستتون رو میگیره و نجاتتون میده.
برمیگردید تا سرش داد بزنید و دعواش کنید که چرا نجاتتون داده.
نگاهتون به چهره نورانیش میفته و فیش، عاشقش میشید.
برایِ فضه
از طرفِ دده گرامی ات فلور
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
توی یه روز بارونی، نشسته بودید توی ایستگاه اتوبوس. سرگشته و حیران بودید
دفترونو روی پاهاتون گذاشته بودید و فکاهیات مغزیتون رو روی دفترتون می آوردید و هر لحظه به سرگشتگیتون اضافه میشد.
یهویی یه دختر چادری از جلوتون رد میشه و دو صندلی اونطرف تر از شما میشینه.
اولش اهمیت نمیدید، بعد سرتون و بلند میکنید و میبینید بَه. اینکه همون دختر همسایتونه. همون که بچگی باهم بازی میکردید.
اون روز شما یه چهره دیگه ازش میبینید و فیشش، عاشقش میشید.
برایِ جنون تدریجی
از طرف کاراگاه احساساتی
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
شما توی یه اجلاس شرکت کرده بودید. به عنوان یه شرکت کننده عادی که لازم نیست خیلی حرف بزنه و نطق کردنش در حد پنج دقیقس.
اما یهو همه چی تغییر میکنه. کسی که باید مدت طولانی ای نطق میکرده نمیاد و برنامه داشته خراب میشده.
که یهو شما یه فکری به ذهنتون میرسه. بله شما جاشو پر میکنید و میرید رو صحنه.
خودتون استرس داشتید ولی انقدر خفن و زیبا نطق میکنید که یه نفر که اون پایین نشسته بوده، جذبتون میشه و عاشقتون میشهه
بعد با هزارتا دردسر دنبالتون میدوئه و تهش میاد خواستگاری. گیلیللییی
برای خدمتکار دربار
از طرف سرورت🗿
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
با دانشگاه رفته بودید یه اردوی دانشجویی.
اوم، شهر بابل.
داشت خوش میگذشت که یهو همکلاسی هاتون شروع کردن به شیطنت کردن و تیکه انداختن به شما.
گمونم بهتون حسادت میکردن. شماهم از رفتارشون عصبی میشید و با عصبانیت به یه جای دور که اونا نباشن پناه میبرید.
یهویی با یه پسر برخورد میکنید. یه پسر با چشمای شیطون و یه پوزخند. اون میگه خانوم، مثل اینکه دلخورید؟ منم یکی از اونایی هستم که دلخورتون کرده؟
شما میخواید بزنیدش که یهو باهاش چشم تو چشم میشید. و فکر میکنید چی میشه؟
بله عاشقش میشیدد
برای رضوانه
از طرف ِ دونسنگ کوچولویت فلور
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
توی یه انجمن اون رو میبینی. یه انجمن تاریخی و پسره یکی از تاریخ نگارا بوده و اونجا داشته سخنوری میکرده.
شما از حرفایی که میزده و شکل حرف زدنش چشماتون اکلیلی میشه ولی بازم عاشقش نمیشید.
تا وقتی که اون پسر میاد پایین و اتفاقی از کنار شما رد میشه. همون موقع توی ذهنتون یه چیزی جرقه میزنه
عه این همون پسرِ مدرسه پسرونه کناریه که شما تو دوران نوجوونی عاشقش شده بودیدد.
اون عشق دوباره برمیگرده و خب
به نظرتون سرنوشتتون چی میشه؟
برای ارلین
از طرف فلورر
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
توی یه بحث شدید دانشگاهی باهاش آشنا میشید. سر یه موضوع اختلاف داشتید و هیچکدومتونم کوتاه نمیومدید.
هر دوتاتون اعتقاد داشتید که حق با خودتونه.
آخرش شما اون رو شکست میدید و اون به اینکه شما اون رو شکست دادید اعتراف میکنه.
اولین بار بود که کسی اعتراف میکرد از شما شکست خورده و شماهم به خودتون میاید میبینید عاشقش شدید.
یعنی اونم عاشقتون شده؟
برای غم
از طرف فلورا
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
با دوستاتون رفته بودید سینما.
با هیجان و خوراکی به دست اومدید سرِ صندلی ای رزرو کرده بودید و متوجه شدید که جاتونو گرفتن. یه عالمه بحث کردید و میخواستید به مسئول سالن هم ثابت کنید اونجا جای شماست. اما انگار مشکلی پیش اومده بود و خب، حرفتونو باور نکردن.
اونجا میبینیدش. ردیف جلوتر از جای رزرو شده نشسته بود. بلند میشه و بهتون میگه که شما جاش بشینید.
اول قبول نمیکنید، ولی بعدش قبول میکنید و اون از روی پله ها فیلمو میبینه.
همون موقع شما عاشقش میشیدد.
برایِ mind over matter
از طرفِ Emotional detective
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
تو یه روز پاییزی بارونی توی خیابون داشتید راه می رفتید.
از خودتون و دنیا و سرنوشت و کلا همه چی خسته بودید و تو این فکر بودید که چجوری مشکلات حل کنید.
چتر رو هم بالای سرتون گرفته بودید تا خیس نشید.
یهویی میبینید یه پسر جوون که محاسن قشنگی هم داره، داره توی بارون بپر بپر میکنه.
مسخره و احمقانه به نظر میاد نه؟ ولی شما عاشقش میشید. زیادی عاشق.
به نظرتون سرانجام این عشق چیه؟
برایِ ایزولوفیلیا(امیدوارم اسمشو درست نوشته باشم)
از طرفِ کاراگاه احساساتی
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
اول اون عاشقتون شده بوده.
یه روز بیمارتون بوده و دیده بوده که شما باهاش خیلی خوب برخورد میکنید. راستش به بقیه بیماراتون به اندازه اون خوب رفتار نمیکردید و این اونو متعجب شده بود.
راستش فقط توهم زده بوده، اما همون توهم باعث شده بود که عاشقتون بشه.
اون روز خسته و عصبانی از یکی از همکاراتون از بیمارستان اومدید بیرون. شیفتتون تموم شده بود.
یهویی دیدید یه ماشین مدل بالا جلوی پاتون توقف کرد.
اون از ماشین پیاده شد، یه گل بهتون داد و گفت، اجازه میدید تا خونه همراهیتون کنم بانو؟
احمقانس که همچین اجازه ای بدید، ولی میدید.
مبارکهه
برای Hope
از طرفِ Emotional detective
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
توی یه جمع دانشگاهی میبینیدش.
تریپش هنرمند طور بوده و راستش سلیقه شما نبوده.
اما بهتون میچسبه و همش باهاتون حرف میزنه. اعصابتون ازش خورد میشه و حس میکنید میخواید نابودش کنید، تا آخر جمع.
اون رو میکنه که یه گیتاریست خفنه و شروع میکنه به گیتار زدن.
و یه شعر میخونه که حس میکنید در وصف شماست. برق چشماش وقتی که بهتون نگاه میکرد، براتون عجیب و جالب به نظر میاد.
تسلیت میگم، متأسفانه تونست مختونو بزنه.
برای گیووول
از طرفِ فلورر
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
حسابی خوشگل بوده. رندوم عاشقش میشید. در اولین نگاه.
البته قبلا هم هزار بار عشق در اولین نگاهو تجربه کرده بودید ولی این بار فرق میکرد.
اونقدر براتون جذابه و دوستش دارید که این تو رفتارتون مشهود بوده.
شمارشو گیر میارید و بله، بهش پیام میدید.
مینویسید: من عاشقتم.
به نظرتون چه جوابی میده؟
برای لیا کوچولووم
از طرفِ فلور مهربونت🗿