شبیه یکی دیگه باشی؟ شبیه اون روزایی که صبح تا شب تو آیینه وایمیستی و به خودت نگاه میکنی، ولی اونقدر روش کار کردی که دیگه نمیدونی اون کی تو آیینس. شبیه وقتی که داری خودت روح خودتو با پتک خورد میکنی ، تک تک اون چیزایی که دوست داشتی رو له میکنی، اون فکرایی که مال خودت بودن رو تو گونی میندازی و میبریش تو کوچه پسکوچه های ذهنت.
شبیه وقتی که داری روح خودت رو زنده زنده خاک میکنی، توی یه چاله که خودت کندیش، با همون دستایی که روزی قرار بود چیزای قشنگ بسازه. ولی نه، این دستا دارن خاک میریزن رو اون چیزایی که روزی بهشون افتخار میکردی. داری خودت رو قربونی میکنی برای یه نگاه، یه لبخند، یه "آفرین" از اونی که برات محترمه.
میخوای برسی به اون مقبولیت؟ اون جایگاهی که فکر میکنی اگه برسی، همه چی درست میشه؟ باشه.. برس. ولی وقتی رسیدی، میبینی که تهش یه جای خالیه. اونجا کسی نیست جز یه نسخه ی کپی شده از کسی که تو نیستی. اونقدر خودتو عوض کردی که حتی اگه برگردی پشت سرت رو نگاه کنی، دیگه ردپایی از خودت نمیبینی. فقط یه مشت خاطره ی گمشده مونده.