هدایت شده از - هندزفریِگرهخورده! -
هربار که دلم میشکنه و بروز نمیدم فکر میکنم قوی تر میشم، ولی دفعه بعد میفهمم ضعیف و شکننده تر از قبلم.
بیانصافیه تحمل این همه غم، برای یه مشت دل و روده و پوست و استخونی که اسمش رو گذاشتن آدم.
یه سری خاطرات هست که آدم خجالت میکشه حتی تو خلوت خودش مرورشون کنه چون از خودش خجالت میکشه.
از حماقت زیاد، از خریتِ بیانتها، از بی فکری.
من دلم میخواد، یهبار بخوام و بشه.
همون موقع که ذوقشو دارم بشه.
همون وقتی که منتظرشم بشه.
نه وقتی که دیگه بیخیالش شدم.
این استرسی که برای درس نخوندن داری و همچنان تو گوشی میگردی به شدت مضخرف و رو مخِ.
در لحظه زندگی کردن یه هنره که من ندارم، چون یا دارم تو گذشته سیر میکنم یا تو فکر آیندم.