این اصلا منطقی نیست که داره 19 سالم میشه،
من هنوزم وقتی هلیکوپتر رد میشه بدو بدو میرم تو حیاط که باهاش بای بای کنم.
هر بار که جلوی آیینه میایستم او را میبینم، نگاهمان که بهم گِره میخورَد، گویی دَرد از چشم هایمان در حال لبریز است و بُغض خودش را به دیواره گلویمان میکوبد تا رهایش کنیم..
اما لبخندی هر چند کمرنگ، روانه لب هایمان میکنیم و به راهِمان ادامه میدهیم..
ما به هم قولِ قوی ماندن و رسیدن داده ایم.
آدم یه مرحلهایی تو زندگیش هست که
نمیدونه کجاست، چی کار میکنه، واسه چی دلش گرفته و خلاصه تو حالت هایی قرار می گیره که دلیلشو نمیدونه..
مثلا دلش تنگ میشه ولی نمیدونه واسه
کی، اشک از روی گونه هاش سُر میخوره ولی نمیدونه چرا، دلش نمی خواد با کسی حرف بزنه و به تنهایی میل داره..
آدم یه مرحله تو زندگیش داره که خودشو
گُم میکنه.
کاش انسان این امکان را داشت که گاهی برای مدتی برود، برود و برود، به ناکجا آباد.
برود، حالش که خوب شد برگردد.