آدم یه مرحلهایی تو زندگیش هست که
نمیدونه کجاست، چی کار میکنه، واسه چی دلش گرفته و خلاصه تو حالت هایی قرار می گیره که دلیلشو نمیدونه..
مثلا دلش تنگ میشه ولی نمیدونه واسه
کی، اشک از روی گونه هاش سُر میخوره ولی نمیدونه چرا، دلش نمی خواد با کسی حرف بزنه و به تنهایی میل داره..
آدم یه مرحله تو زندگیش داره که خودشو
گُم میکنه.
کاش انسان این امکان را داشت که گاهی برای مدتی برود، برود و برود، به ناکجا آباد.
برود، حالش که خوب شد برگردد.
کاش یاد بگیرم وقتی با یکی احساس صمیمیت میکنم، نباید هر اتفاقی که تو زندگیم میوفته رو باهاش درمیون بزارمم.