مامان اخبار را با عینک نزدیک بین جدیدش که هنوز به آن عادت نکرده میخواند،هرازگاهی هم با انگشتش آن را مانند سریال بچه مهندس بالا می دهد.آن میان می گویم که میروم درس بخوانم و بعد مامان می گوید که ارزشش رو ندارد!ناگهان کلماتی که دیروز اگر به زبان می آوردم کتکم می زد را خودش می گوید.
+قهوه،همون همیشگی؟
_همون همیشگی
و بعد خودش ماگ قهوه را دستم می دهد.
چند دقیقه ای به من خیره می شود،می دانم که درون آن سرش که شبیه اتوبان تهران_کرج است، فکر می کند که چهره ام بعد از ۴۰ روز مدفون شدن در زیر خاک آیا هنوز همینطور می ماند؟
می فهمد که نمیتواند بغضش را قورت دهد،پس رویش را می کند اونور، تا بهترین غذای مضر مورد علاقه ام را بپزد.امیدوارم غذا بخاطر اشک هایش شور نشود.