وهم دیگه سبز نیست
من دستمو سمتت دراز میکنم، نمیزارم غرق بشی،مگر اینکه یادت بیاد اونی که هلت داد خودم بودم.
این دفعه سقوطت رو تماشا میکنم،سقوط میکنی چون من رهات کردم.
یادمه مهد کودک که بودم بغل اتاق یدونه حفره این شکلی بود،مربی ام میگفت بچه های بد رو میندازه اونجا.
منم همیشه کنجکاو بودم چیه اونجا،هر چقدرم کار بد می کردم نمینداختم اونجا تا اینکه خودم یه روز خودمو انداختم اون تو.
وهم دیگه سبز نیست
یادمه مهد کودک که بودم بغل اتاق یدونه حفره این شکلی بود،مربی ام میگفت بچه های بد رو میندازه اونجا.
مربیتون نیاز به یه تراپیست قوی داشته یه ۶۰ ۷۰ جلسه