وهم سبز
۵ و ۳ دقیقه صبح. حالا جلوی در کافهی همیشگیم. سعی میکنم نوتیف پیامو نادیده بگیرم.حرف نمیزنی فقط زیر
سیگارتو روشن میکنی ایندفعه فوتش نمیکنی توی صورتم.
فندکو میدی دستم.میگی نگهش دارم،برای خودم.تا یادم بمونه.اون یه یادگاریه.نمیدونم منو میگی یا فندکو؟
میریم توی کافه،موهای رومینا بلند تر و براق تر از همیشه ان.
_پسرای عزادارم چطورن؟
+ × خوبیم.
رومینا نمیپرسه،میدونه که نباید بپرسه. حالا آمادن.طعم زهرمارش مسیرو و طی میکنه و میرسه به معدم. میسوزه ولی نه به اندازهی قفسهی سینه ام.