#فادیا
#پارت_سیوچهارم
ناگهان در خانه ام به صدا در آمد. به سمت در پا تند کردم که با پدر دختر خرمایی یا همان دختر نخلستان رو به رو شدم. با دیدنش از تعجب همان مقابل در خشکم زد و ازجواب سلامش عاجز ماندم. شبیر خندید و گفت:《میدانم گفته بودم دیگر نمی خواهم ببینمت اما کار واجبی دارم که اگر بشنوی مطمئنم خوشحال می شوی.》 همچنان رو به روی در ایستاده بودم که گفت:《البته اول باید بگذاری داخل شوم.》از جلوی در کنار آمدم و بعد از شبیر دختری با چادر وارد شد. از اینکه چنین دختری با شبیر است و آن را به باد کتک نمی گیرد متعجب شدم و فراموش کردم که اول هر دیدار سلامی هم هست . دختر با خجالت سلامی کرد و کنار مرد چاق نشست. در را بستم و کنار حنیف نشستم.
_ تو با ما به شام می آیی؟
سوالم را از راه چشمانم پرسیدم که گفت:《درمورد شجاعت و البته سواد خواندن و نوشتنت میدانم و ابوسفیان به کسی مانند تو احتیاج دارد.》 اما من می خواستم به سراغ محمد بروم و با او از این شهر هراس انگیز فرار کنم. به حنیف نگاه کردم که چشم های ترسیده اش به من و منتظر پاسخم بود. به آن دختر نگاهی کردم که از زیر پوشیه اش فقط چشمان نگرانش قابل مشاهده بود. او دختر خرمایی است!
_ البته برای ابوسفیان از مورد اطمینان بودنت گفتم و او مشتاق ملاقات با تو است.》سپس اشاره ای به دخترش کرد و انگشت شصتش را زیر گلوی خودش کشید. باورم نمی شد که برای مقام و عزیز شدن نزد ابوسفیان حاضر است دخترش را هم فدا کند اما نمی توانستم بگذارم اتفاقی برایش بیوفتد. شاید با انجام دادن این کار با ازدواج من و دخترش موافقت بکند و از این فکر لبخندی ناخواسته در صورتم درحال شکل گیری بود که مهارش کردم و جایش را به اخمی غلیظ دادم:《 می آیم!》و خودم را نسبت به دختر خرمایی بی تفاوت نشان دادم. شبیر با لبخند رضایت بخشی بلند شد و گفت:《 فردا آماده باش به دنبالت می آیم.》و ازخانه بیرون رفت. دختر خرمایی هم پوشیه اش را باز کرد و چیزی زیر لب گفت که نشنیدم اما بوی خطر را حس کردم. و با صدای فریاد پدرش از خانه خارج شد...
نویسنده:ریحانه.ش
https://eitaa.com/ieham1
کپی؟❌🚫
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من قرض کردم تا برات خرج کردم...؛
https://eitaa.com/ieham1